# آبنبات دارچینی

- **نویسنده:** مهرداد صدقی
- **ناشر:** انتشارات سوره مهر
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۳
- **تعداد صفحه:** ۳۹۶
- **شابک:** 978-600-03-2857-3
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۵۸ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۶ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۷ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۴ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۴ نفر گفتند بخوان، ۰ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## خلاصه (از ناشر)

سری کتاب‌‌های «آبنباتی» «مهرداد صدقی» طرفداران زیادی در بین مخاطبین کتابی دارد. ماجراهای این چهار جلد قرار است خاطراتی از دهۀ شصت و هفتاد را با زبانی آبنباتی و شیرین نویسنده که پر از شوخی و طنز است از داخل خانواده‌‌ای پر چالش و صمیمی برایمان به تصویر بکشد. در «آبنبات هل‌دار» که جلد اول این کتاب است قرار است روزمرگی‌های «محسن» نوجوان بجنوردی را در دهۀ شصت و در دوران جنگ بخوانیم؛ مخاطب در این کتاب پشت جبهه‌های جنگ را می‌‌بیند و کاملاً احساس می‌‌کند که حتی در موقعیت‌های سختی مثل دوران جنگ هم مردم با بهانه‌‌های ساده، شادی‌های بزرگی داشتند. اما در جلد دوم که «آبنبات پسته‌ای» نام گرفته، قرار است اتفاقاتی را ببینیم که در کوچۀ «سیدی» شهر بجنورد رخ می‌دهند و از قضا تأثیر زیادی هم بر زندگی محسن، خانواده و همسایگانشان می‌گذارد. از جمله اینکه «محسن» خواهری دارد به اسم «ملیحه» که خواستگارهای زیادی هم به در خانه‌شان می‌کشاند و همین سوژه، کافی است که محسن هم ماجراهای جالبی را با این خواستگارها خلق کند. اما ماجراهای دیگری که قرار است از زبان «محسن» که دیگر در دوران جوانی و دانشجویی قرار می‌‌گیرد ببینیم و بشنویم در جلد سوم و چهارم این مجموعه یعنی کتاب «آبنبات دارچینی» و «آبنبات نارگیلی» روایت می‌شود. انتخاب درست حس‌ها و اتفاقات مشترکی که تجربۀ اکثر مخاطبین از زندگی شخصی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آن روزها بوده، باعث تشکیل حداکثری نقاط فهم مشترک با مخاطبین شده و همین انتخاب درست باعث می‎شود تبادل حس صمیمیت و همذات‌پنداری با تمام این داستان‌ها برای مخاطبین به اوج خود برسد. هر چند که اگر قرار باشد ایراد و اشکالی هم از این خاطرات به‌خاطر روایت صریح و عریان از بعضی صحنه‌ها و سو‌ژه‌ها را بگیریم جا دارد اما به هر حال با توجه به موضوع جذاب داستان کتاب‌ها، برای عموم مخاطبین کشش خود را حفظ کرده و برای همین هم این مجموعه، جزو پرفروش‌ترین رمان‌های چند سال اخیر شده است

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

داستانی شیرین و طنزآمیز از زندگی یک نوجوان و خانواده‌اش در سال‌های جنگ است؛ قصه‌ای پر شیطنت، خاطرات محله و اتفاق‌های ساده‌ای که. حال‌وهوای یک دوره نشان میدهد.
«آبنبات دارچینی» ادامه‌ی ماجراهای بامزه و شیرینِ خانواده‌ی «محسن» در بجنورد است؛ داستانی پر از شیطنت، اتفاق‌های روزمره و موقعیت‌های خنده‌دار که با زبان ساده و صمیمی روایت می‌شود.
کتاب علاوه بر طنز و خنده، فضای گرم خانواده، دوستی‌ها و حال‌وهوای زندگی نوجوانی را هم به تصویر می‌کشد و خواندنش حس یک دورهمی خانوادگیِ شلوغ و دوست‌داشتنی را دارد.
وقتی شروع به خوندن کتاب میکنی محسن تو رو میبره بجنود و کوچه ی سیدی، به قول بقیه خانواده با اون کاچه حرف زدنش خنده به لبت میاره؛ زمان از دستت در میره و میبینی یه جا نشستی و کلیی از دنیای بیرون فاصله گرفتی و خندیدی. جوری که دلت نمیخواد کتاب رو زمین بزاری و هر روز میری سراغش.
این کتاب درسته که طنزه ولی نکات قشنگی داره، زندگی رو نشون میده و ازش یاد میگیری.
قلم دلنشین و جذابی داره جوری که تو رو همراه خودش میکشونه. فقط حواست باشه که گاهی قهقهه بلندت ممکنه اطرافیانت رو از خواب بپرونه.
آبنبات دارچینی نوشته‌ی مهرداد صدقی، رمانی طنز و خاطره‌محور از نگاه یک نوجوان است که زندگی روزمره، خانواده، مدرسه، دوستی‌ها و اتفاق‌های دوران جنگ را با زبانی ساده و شوخ روایت می‌کند.
ژانر: طنز، نوجوان، اجتماعی ـ خانوادگی
لحن: صمیمی، شیرین و پر از شوخی‌های موقعیتی
خواندن: روان و راحت
نقطه قوت: فضاسازی نوستالژیک و طنزی که از دل زندگی معمولی درمی‌آید
به نظرم چیزی که از آبنبات دارچینی با آدم می‌ماند، این است که زندگی، حتی وقتی روزگار و آدم‌ها تغییر می‌کنند، با خاطره‌های کوچک، روابط خانوادگی و لحظه‌های ساده‌اش در ذهنمان زنده می‌ماند. گاهی همین جزئیات معمولی‌اند که بعدها دلتنگشان می‌شویم.
۱. محسن و دنیای نوجوانی
ماجراها را از نگاه محسن می‌بینیم؛ با همان شیطنت‌ها، برداشت‌های ساده و دردسرهای مخصوص نوجوانی.
۲. خانواده و آدم‌های دوروبر محسن
رابطه‌های خانوادگی و آدم‌هایی که هرکدام به شکلی وارد دنیای محسن می‌شوند و ماجرا می‌سازند.
۳. مدرسه و رفاقت‌ها
دوستی‌ها، مدرسه و اتفاق‌های روزمره‌ای که برای یک نوجوان می‌توانند تبدیل به یک ماجرای تمام‌عیار شوند.
۴. جنگ و حال‌وهوای دهه شصت
جنگ در پس‌زمینه زندگی جریان دارد و روی زندگی خانواده و محله سایه انداخته، بدون اینکه داستان تبدیل به روایت مستقیم جنگ شود.
۵. شیطنت، سوءتفاهم و دردسر
بخش زیادی از شیرینی داستان از همان چیزهایی می‌آید که محسن ساده و بی‌اهمیت می‌بیند و بزرگ‌ترها طور دیگری برداشت می‌کنند.
۶. نوستالژی یک دوره
در نهایت چیزی که می‌ماند فقط شوخی‌ها نیست؛ تصویری از کودکی و نوجوانی در فضای دهه شصت است، با سادگی و حال‌وهوایی که دیگر چندان شبیه امروز نیست.
اگه توی ایران زندگی میکنی و حس و حال اینجا رو دوست داری به دردت میخوره.اون حسی که میری توی کوچه ها با شیطنت های بچگی و بچه های همسایه وقتی کسی حواسش نیست دردسر درست میکنی.
این کتاب کوچولو و بامزه اون شادی که بهش نیاز داری رو بهت میده که بتونی یکم از دنیای بیرون فاصله بگیری و ریکاوری بشی.

نوشته‌ی رودا

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **حدیث** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): آبنبات دارچینی برای من کتابی‌ست که بیشتر از اینکه بخواهد داستانی پیچیده و پرتعلیق تعریف کند، می‌خواهد حالِ خوب، خنده و خاطرات شیرینِ یک خانواده و یک دوره از زندگی را منتقل کند. به نظرم نقطه قوتش فضای صمیمی، طنزِ ساده و شخصیت‌هایی‌ست که راحت می‌شود با آنها احساس نزدیکی کرد. قرار نیست بعد از خواندنش با یک داستان سنگین و فلسفی روبه‌رو شوی؛ بیشتر شبیه این است که چند ساعت کنار یک خانواده بنشینی و از اتفاقات ریز و درشت زندگی‌شان لذت ببری.
- **Hadiseh** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): عالیه واقعا کلا نیشت بازه من که ۲روزه تمومش کردم
- **رویا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): آبنبات نارگیلی سومین جلد از مجموعه « آبنبات‌ها» است. این جلد هم همان فضای شیرین و نوستالژیک را حفظ کرده است و ماجراها و اتفاقات تازه ای رخ می‌دهد. مجموعه آبنبات ها به معنای واقعی فوق‌العاده س🥲
- **یاس** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): واقعن داستان آبنباتها جالب و خوندنیه.انقدری که دارم با سرعت هرچه تمام تر میخونمش تا ببینم سرنوشت شخصیت های قصه چی میشه

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> دایی نگفتی جریمه ی فیلم ها بیشتره یا ویدیو؟دایی گفت جریمه ی فیلم ها به متره،گفتم چه واحد جدیدی فیلم بر متر

> اکبر جان تو از همین حس نمیکنی چیزی شده مامان آرام چیزی در گوش دایی گفت که دایی سرخ شد و یه دفعه گفت هیااااا

> مامان گفت اکبر بیا، حس کردم مامان با صدا زدن دایی میخواهد از زیر ظرف شستن فرار کند

> وقتی مفهمی یکی تصادف کرده، اول از خودش بپرس بعد از ماشینش.

> اسم زن‌دایی "سودابه" بود. البته اسم شناسنامه‌ای‌اش "سوسن" بود. بی‌بی، که هیچ‌وقت هیچ‌یک از این دو اسم یادش نمی‌آمد، گفت: "نوشابه جان، تو یَم همچی یک‌کم چاق شدیا. ایشاالله از تو یم خَبرمَبریه؟"

> امتحان را خوب نداده بودم، اما، خیلی هم بد نبود؛ دست‌کم در قیاس با سعید. به قول آقای اسماعیلی "پیش خر بز قشنگه."

> «حس می‌کردم لهجه‌ام با دمپایی ملایی شلوار لی پوشیده است.»

> مادر نیستی که بدانی چی مکشم. مار باش مادر نباش!

> خیلی تلاش کردم تا تحویلش نگیرم. اما او، بدون هیچ‌گونه تلاشی، داشت من را تحویل نمی‌گرفت

> بدیِ سالِ کنکور این است که هر کاری که می‌خواهی بکنی همه می‌گویند: "مگه تو کنکور نداری؟" ولی خوبی‌اش هم این است که برای هر کاری که دیگران به تو می‌گویند انجام بده و حوصله‌اش را نداری می‌توانی بگویی: "من کنکور دارم."

> به این نتیجه رسیدم که "زندگی یک نامردآدمیه!" یعنی اگر قرار است چیزی به تو بدهد، چیزی هم از تو می‌گیرد. گاهی هم اگر قرار است چیزی به تو بدهد، دو تا چیزِ هم‌زمان می‌دهد تا در زمانی که مانده‌ای کدام را انتخاب کنی هر دو را از تو بگیرد.

> همین خرخوانا زندگی همه رِ خراب کرده‌ان. قبول داری یا نه؟

> همهٔ ما مِگیم اگه توی کربلا بودیم، نمذاشتیم عاشورا اتفاق بیفته. ولی خا همه‌ش حرفه. هر روز جلوی چشم همه صد تا علی‌اصغر قربانی مِشن و کک هیشکی یَم نمگزه ...

> "عاشق شدن چیزِ بدی نیست. ولی کسی که زیاد عاشق مشه یعنی که هنوز عاشق نشده."

> کاش یک شغلی بود که آدم چرت‌وپرت مگفت و پول درمی‌آورد.

> سعید هم دودستی به من چسبید تا از پشت موتور نیفتد. نصف بدنش روی هوا بود و برخلاف کارتون‌ها، که طرف تا نمی‌داند زیرش خالی شده نمی‌افتد، او با اینکه می‌دانست روی هیچی نشسته است باز هم نمی‌افتاد. هیچ‌یک از فرمول‌های فیزیک نمی‌توانستند محاسبه کنند سعید چطور نشسته است.

> آقای کریمی‌نژاد گفت: "خلاصه اینکه فقط سه چیز متانه شما رِ در برابر این خویِ وحشی کنترل کنه: ایمان، تقوی، عمل صالح، و ازدواج." ـ این که شد چار تا! ـ برو بیرون.

> آقای کریمی‌نژاد، بعد از اخراج سعید از کلاس، نفس عمیقی کشید و گفت: "حالا چون فعلاً وقت ازدواج شما نیست، سعی کنین مثل حضرت یوسف در زندگی پاک باشین تا درهای سعادت، هم در دنیا هم در آخرت، به روتان باز بشه. خدایی‌ش یک درصد تصور کنین اگه شما توی اون لحظه به جای حضرت یوسف بودین و زلیخا ... نه، هیچی ... نمخواد تصور کنین. برپا ... بشین ... برپا ... بشین ... اصلاً بذارین یک چیز دیگه بگم. گفتم نمخواد تصور کنین! حواستان کجایه؟ ... غلامی ... گم شو بیرون!"

> دایی اکبر یک زیرانداز لوله شده رابه کوله اش بسته بود،از توی کوله اش یک پتوی سفری کوچک هم درآورد.همه ی ما ازجا گرفتن آنهمه وسیله توی کوله دایی متعجب شده بودیم.آقای دکتر گفت:این دور و بر سرویس بهداشتی نیست؟دایی گفت:نه دکتر جان،این دور و بر فقط سرویس غیربهداشتی هست.آقاجان گفت:به این اکبر باشه الان از توی این کوله اش یک سنگ مستراحم درمیاره.

> موتور همه ی ماشین ها با واحد اسب بخار کارمیکردند اما موتور وانت ما با اسب بی بخار.

> «بعضی‌ها آن‌قدر اعتمادبه‌نفس دارند که آدم شک می‌کند نکند چیزی می‌دانند که ما نمی‌دانیم!»

---
منبع: [آبنبات دارچینی در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/آبنبات-دارچینی-091da9b6-8084-4e44-a22c-273db60c0f0e)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/آبنبات-دارچینی-091da9b6-8084-4e44-a22c-273db60c0f0e/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/آبنبات-دارچینی-091da9b6-8084-4e44-a22c-273db60c0f0e/quotes