# آبنبات لیمویی

- **نویسنده:** مهرداد صدقی
- **ناشر:** انتشارات سوره مهر
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۳۹۲
- **شابک:** 978-600-03-5449-7
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۳۰ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۴ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۱۰٫۰ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۳ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۳ نفر گفتند بخوان، ۰ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

یه داستان شیرین و بامزه از روزهای نوجوانی، پر از شیطنت، دردسرهای خنده‌دار، اتفاق‌های خانوادگی و ماجراهای ساده‌ای که خیلی راحت آدمو با خودش همراه میکنه.
یه جور گرمای آشنایی داره؛ از اون کتاب‌هایی که وسط خوندنش حس می‌کنی داری به زندگی چند آدم معمولی از نزدیک نگاه می‌کنی. شوخی‌هاش بی‌تکلفه و اتفاق‌هاش اون‌قدر نزدیک به زندگی واقعی‌ان که بعضی جاها ناخودآگاه لبخند می‌زنی. چیزی که بیشتر از همه حسش کردم، همین صمیمیت و سادگی بود؛ انگار بعد از بستن کتاب، هنوز بخشی از حال‌وهوای خونه و آدم‌های قصه توی ذهنت جریان داره.
اول:صدسال تنها خوری
دوم:زینقو و رینقو
سوم:عروس هلندی
چهارم:سی و نه
پنجم:دختر کیوسکی
ششم:زیر درخت گاردو
هفتم:قُدی جون
هشتم:زرررررررر
نهم:شفت
دهم:خواهر ومادر قدرت
یازدهم:زنِ محسن
دوازدهم:خشتک اول
سیزدهم:خشم و هیاهو
چهاردهم:بین مریض
پانزدهم:دروغ سنج
شانزدهم:اسکندری
به درد کسی می‌خوره که دنبال یه کتاب سبک، شیرین و خوش‌خوانه؛ کسی که از داستان‌های خانوادگی، فضای صمیمی، شوخی‌های ساده و ماجراهای روزمره لذت می‌بره و دوست داره بین کتاب خوندن، هم لبخند بزنه و هم یه حس گرم و نوستالژیک بگیره.

نوشته‌ی مژده

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **Hadiseh** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): کلا طنز مهرداد صدقی عالیه.کتابای طنزشو خیلی دوس دارم و بشدت منتظر ابنبات زعفرانی هستم
- **مهدیس** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): اخرش یه طوری بود که اصلا دوست نداشتم تموم بشه محسن جلو چشمام قد کشید و این حس برام خیلی خوشایند بود کتابای ابنبات ها از اون کتابایی بودن که وقتی دستم می‌گرفتمشون گذر زمان رو اصلا حس نمی‌کردم
- **یاس** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): چقدر‌آبنباتها جذاب بودن خیلی دوسشون داشتم و خیلی زود همه ی جلدهاشو خوندم. قصه خیلی باورپذیر و نزدیک به زندگی خودمون بود طوری بود که انگار خودم داشتم کنارشون زندگی میکردم حیف که تموم شد.امیدوارم بازم ادامه داشته باشه
- **مژده** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): وقتی آخرین پاراگراف کتاب رو خوندم، گریه ام گرفت. نمیدونم از خوشحالی پایانش بود یا از ناراحتی اینکه آخرین جلد آبنبات ها رو خوندم و محسن با تموم کاچه بازی هاش تموم شد. واقعا اگر بخوام بگم، آبنبات ها منو به کتاب خونی علاقمند کردند و این رو مدیون قلم زیبای آقای مهرداد صدقی هستم.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> با گفتن «خدانگه‌دارتون» لبخند تشکرآمیز زیبایی زد؛ حتی زیباتر از لبخند کسانی که فکر می‌کنند خیلی زیبا هستند، اما می‌روند با پیرمردهای فرتوتِ پیرِ چاقِ طماعِ قاچاقچیِ نزول‌خور ازدواج می‌کنند

> راستی، خودت چرا برای تعیین سطح سؤال نمپرسی؟ ــ من که زبانم خیلی خوب نیست. ــ خا از بچه‌ها سؤال کن. هر کی نفهمید داری چی مپرسی، بذارش سطح مبتدی. هر کی یَم جواب داد و خودت نفهمیدی چی مگه، بذارش پیشرفته

> «با پولام مخوام کتِ تک بگیرم. الان خیلی مُده. اگه یک روز قرار شد برم خواستگاری، به جای کت شلوار با همون کت فقط مرم.» آقا جان گفت: «کت بدون شلوار؟ نکنه فکر کردهٔ تا مری خواستگاری بهت جواب مدن و شلوار لازمت نمشه!»

> از خوشحالی احساس می‌کردم روی همان ابرها هستم و مثل همان‌ها قرار است ببارم. اتفاقاً آن‌قدر چای خورده بودم که به طرف سرویس بهداشتی دانشکده رفتم تا ببارم

> صدای ضبط را بلند کردم: ــ امشب شب مهتابه حبیبم رو می‌خوام ... حبیبم اگر خوابه ... ابی غلتی زد و گفت: «چی خوش‌اشتهایه! معلوم نیست مهتابِ مخواد، حبیبِ مخواد، طبیبِ مخواد، مریضِ مخواد ... بهش فشار آمده. هر کس سر راهش باشه رِ مخواد.»

> وقتی دیدم آقا جان با صبوری می‌خواهد بین آن دو آشتی برقرار کند دلم می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسم و بگویم: «آقا جان، متانی بینِ من و رفیقم هم پادرمیانی کنی؟ پسر خوبیه. ولی یک مشکلی که داره اینه که تازه فهمیده توی این همه سال هر چی بهش توجه کرده‌م برای خواهرش بوده!»

> پرسیدم: «آقا قدرت چی مگی؟» ــ خدایی فکر بد نکن! دارم برای تو مگردم. ولی وقتی مبینم بعضیا ان‌قدر قشنگ‌ان، زیر لب با خودم مگم فتبارک الله احسن الخالقین. فقط نمدانم اونا چرا تا منِ مبینن هی روشانِ برمگردانن! ــ خا برای اینکه اونا یَم دارن مگن اعوذ بالله من الشیطان رجیم

> یادتونه اون شب شعری از سعدی خوندید؟... گفتید تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی... با خودم گفتم کسی که میدونه چه چیزی رو کی بگه، قدر کلمه و قدر لحظه رو میدونه، واقعا بگم؛ هیچ احساسی به شما نداشتم. اما با همون جمله براتون احترام زیادی قائل شدم.... گاهی کلمه ها گوهری دارن که از هر جواهری با ارزش تره

---
منبع: [آبنبات لیمویی در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/آبنبات-لیمویی-5fb5526e-d167-4bd2-a7be-c93ab3549560)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/آبنبات-لیمویی-5fb5526e-d167-4bd2-a7be-c93ab3549560/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/آبنبات-لیمویی-5fb5526e-d167-4bd2-a7be-c93ab3549560/quotes