ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهرداد صدقی
«با گفتن «خدانگهدارتون» لبخند تشکرآمیز زیبایی زد؛ حتی زیباتر از لبخند کسانی که فکر میکنند خیلی زیبا هستند، اما میروند با پیرمردهای فرتوتِ پیرِ چاقِ طماعِ قاچاقچیِ نزولخور ازدواج میکنند»
«راستی، خودت چرا برای تعیین سطح سؤال نمپرسی؟ ــ من که زبانم خیلی خوب نیست. ــ خا از بچهها سؤال کن. هر کی نفهمید داری چی مپرسی، بذارش سطح مبتدی. هر کی یَم جواب داد و خودت نفهمیدی چی مگه، بذارش پیشرفته»
««با پولام مخوام کتِ تک بگیرم. الان خیلی مُده. اگه یک روز قرار شد برم خواستگاری، به جای کت شلوار با همون کت فقط مرم.» آقا جان گفت: «کت بدون شلوار؟ نکنه فکر کردهٔ تا مری خواستگاری بهت جواب مدن و شلوار لازمت نمشه!»»
«از خوشحالی احساس میکردم روی همان ابرها هستم و مثل همانها قرار است ببارم. اتفاقاً آنقدر چای خورده بودم که به طرف سرویس بهداشتی دانشکده رفتم تا ببارم»
«صدای ضبط را بلند کردم: ــ امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام ... حبیبم اگر خوابه ... ابی غلتی زد و گفت: «چی خوشاشتهایه! معلوم نیست مهتابِ مخواد، حبیبِ مخواد، طبیبِ مخواد، مریضِ مخواد ... بهش فشار آمده. هر کس سر راهش باشه رِ مخواد.»»
«وقتی دیدم آقا جان با صبوری میخواهد بین آن دو آشتی برقرار کند دلم میخواست پیشانیاش را ببوسم و بگویم: «آقا جان، متانی بینِ من و رفیقم هم پادرمیانی کنی؟ پسر خوبیه. ولی یک مشکلی که داره اینه که تازه فهمیده توی این همه سال هر چی بهش توجه کردهم برای خواهرش بوده!»»
«پرسیدم: «آقا قدرت چی مگی؟» ــ خدایی فکر بد نکن! دارم برای تو مگردم. ولی وقتی مبینم بعضیا انقدر قشنگان، زیر لب با خودم مگم فتبارک الله احسن الخالقین. فقط نمدانم اونا چرا تا منِ مبینن هی روشانِ برمگردانن! ــ خا برای اینکه اونا یَم دارن مگن اعوذ بالله من الشیطان رجیم»
«یادتونه اون شب شعری از سعدی خوندید؟... گفتید تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی... با خودم گفتم کسی که میدونه چه چیزی رو کی بگه، قدر کلمه و قدر لحظه رو میدونه، واقعا بگم؛ هیچ احساسی به شما نداشتم. اما با همون جمله براتون احترام زیادی قائل شدم.... گاهی کلمه ها گوهری دارن که از هر جواهری با ارزش تره»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.