# آبنبات هل‌دار

- **نویسنده:** مهرداد صدقی
- **ناشر:** انتشارات سوره مهر
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۴۱۲
- **شابک:** 978-600-175-516-3
- **موضوع:** ادبیات فارسی

در ابریشمک ۱۲۶ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱۴ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۴ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۱۴ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۱۲ نفر گفتند بخوان، ۲ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## خلاصه (از ناشر)

سری کتاب‌‌های «آبنباتی» «مهرداد صدقی» طرفداران زیادی در بین مخاطبین کتابی دارد. ماجراهای این چهار جلد قرار است خاطراتی از دهۀ شصت و هفتاد را با زبانی آبنباتی و شیرین نویسنده که پر از شوخی و طنز است از داخل خانواده‌‌ای پر چالش و صمیمی برایمان به تصویر بکشد. در «آبنبات هل‌دار» که جلد اول این کتاب است قرار است روزمرگی‌های «محسن» نوجوان بجنوردی را در دهۀ شصت و در دوران جنگ بخوانیم؛ مخاطب در این کتاب پشت جبهه‌های جنگ را می‌‌بیند و کاملاً احساس می‌‌کند که حتی در موقعیت‌های سختی مثل دوران جنگ هم مردم با بهانه‌‌های ساده، شادی‌های بزرگی داشتند. اما در جلد دوم که «آبنبات پسته‌ای» نام گرفته، قرار است اتفاقاتی را ببینیم که در کوچۀ «سیدی» شهر بجنورد رخ می‌دهند و از قضا تأثیر زیادی هم بر زندگی محسن، خانواده و همسایگانشان می‌گذارد. از جمله اینکه «محسن» خواهری دارد به اسم «ملیحه» که خواستگارهای زیادی هم به در خانه‌شان می‌کشاند و همین سوژه، کافی است که محسن هم ماجراهای جالبی را با این خواستگارها خلق کند. اما ماجراهای دیگری که قرار است از زبان «محسن» که دیگر در دوران جوانی و دانشجویی قرار می‌‌گیرد ببینیم و بشنویم در جلد سوم و چهارم این مجموعه یعنی کتاب «آبنبات دارچینی» و «آبنبات نارگیلی» روایت می‌شود. انتخاب درست حس‌ها و اتفاقات مشترکی که تجربۀ اکثر مخاطبین از زندگی شخصی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آن روزها بوده، باعث تشکیل حداکثری نقاط فهم مشترک با مخاطبین شده و همین انتخاب درست باعث می‎شود تبادل حس صمیمیت و همذات‌پنداری با تمام این داستان‌ها برای مخاطبین به اوج خود برسد. هر چند که اگر قرار باشد ایراد و اشکالی هم از این خاطرات به‌خاطر روایت صریح و عریان از بعضی صحنه‌ها و سو‌ژه‌ها را بگیریم جا دارد اما به هر حال با توجه به موضوع جذاب داستان کتاب‌ها، برای عموم مخاطبین کشش خود را حفظ کرده و برای همین هم این مجموعه، جزو پرفروش‌ترین رمان‌های چند سال اخیر شده است.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

قصه‌ای شیرین و طنزآمیز از یک خانواده ی بجنوردی است، کتابی که مثل یک سفر در زمان، شما را به حال‌وهوای شیرین و نوستالژیک دهه‌ی شصت می‌برد.
آبنبات هل‌دار جلد اول مجموعه‌ی آبنبات‌هاست.
کتابی طنزآمیز و شیرین است که با لهجه‌ی دلنشین بجنوردی، روزمرگی‌های یک خانواده را روایت می‌کند.
نثر ساده و روان کتاب و حال‌وهوای گرم و نوستالژیکش، شما را برای چند ساعتی به دلِ دهه‌ی شصت می‌برد.
محسن، راوی داستان، فرزند آخر یک خانوادة پنج‌نفری است. آن‌ها همراه مادربزرگشان در یکی از محله‌های قدیم بجنورد زندگی می‌کنند. فضای داستان سرتاسر ماجراهای خنده‌دار و حیرت‌آور است ماجراهایی که محسن آن‌ها را ایجاد می‌کند.
به شما قول می‌دهم بعد از خواندن آبنبات هل‌دار، علاوه بر اون حس خوب و شیرینی که تا مدت‌ها با شما می‌ماند، شوق و عجله‌ای برای خواندن جلدهای بعدی نیز به سراغتان می‌آید. مجموعه کتاب های آبنبات های آقای مهرداد صدقی مجموعه ای دنباله دار و دلنشین هست که برای خواننده روایت گر خونه خودشه که باهمه ی پستی و بلند هایی که ممکنه تو هر خانواده ای بوجود بیاد درحقیقت داستانش تراوش شده از دل زندگی خود مردم هست با لحجه شیرین بجنوردی بخاطر همینه که اکثر افرادی که این مجموعه کتاب رو میخونن ارتباط خیلی عمیق و خوبی باهاش میگیرن
کتاب  را نمیخوانید بلکه با کلمه به کلمه حین داستان زندگی می‌کنید داستان هایی از زندگی محسن و خانواده اش که شمارا تا انتها مشتاق می‌کند. نثر کتاب بسیار روان و دلنشین است پیچیدگی ندارد و نیاز نیست تلاش کنید تا مفهومش را بفهمید و همین روان بود بسیار برای من ارزشمند بود و من را تا اخرین جلد کتاب مشتاق کرد.
برای لحظاتی که می‌خواهید دغدغه ای نداشته باشید این کتاب را پیشنهاد میکنم.
کتاب محشری که بدون لحظه ای خستگی ادامه دادم و تمام مدت خندیم و یه جاهایی هم اشکمو در اورد برای من پر از تجدید خاطره بود از دوران گذشته
پر از حس و حال خوب
همچنین هر جلد کتاب حول محور زندگی و آینده یکی از افراد خانواده میچرخد و تکلیف هرکدام از اعضای خانواده را مشخص میکند مثلا در جلد اول «آبنبات هل دار» برادر محسن قرار است به جبهه برود.
یکی از نقاط قوّت کتاب توانایی نویسنده در نشان‌دادن فضای پشت جبهه‌هاست نویسنده نشان می‌دهد که چگونه مردم در این فضا زندگی روزمره خود را می‌گذراندند و سرگرمی‌های خاص خود را داشتند.
آغاز: محسن، نوجوانی شیطان و کنجکاو، ما را وارد زندگی یک خانواده‌ی معمولی در بجنورد می‌کند.
خانواده: خانه‌ی محسن پر از آدم‌هایی است که هرکدام با اخلاق و رفتار خودشان، ماجراهای خنده‌دار می‌سازند.
محله: زندگی روزمره‌ی محسن با همسایه‌ها، بچه‌های محل و اتفاق‌های کوچک اما بامزه گره می‌خورد.
مدرسه: مدرسه و معلم‌ها تبدیل می‌شوند به یکی از مهم‌ترین میدان‌های خرابکاری‌ها و سوءتفاهم‌های محسن.
جنگ: فضای سال‌های جنگ وارد زندگی خانواده می‌شود و شوخی‌های نوجوانانه در کنار نگرانی‌های واقعی قرار می‌گیرند.
رفاقت: دوستی‌ها، شیطنت‌ها و رقابت‌های بچگانه، بخش زیادی از شیرینی داستان را می‌سازند.
عشق نوجوانی: محسن کم‌کم با حس‌های تازه‌ای روبه‌رو می‌شود که هنوز خودش هم درست نمی‌فهمدشان.
بزرگ‌شدن: اتفاق‌های اطراف محسن باعث می‌شوند نگاهش به خانواده، آدم‌ها و دنیای بزرگ‌ترها تغییر کند.
پایان: داستان با همان ترکیبِ شیرینِ خنده، نوستالژی و تلخی‌های زندگی، تصویری دوست‌داشتنی از یک دوره‌ی فراموش‌نشدنی می‌سازد.
من مجموعه ی آب‌نبات ها را به همه ی دوستان پیشنهاد می‌دهم، خصوصا دوستانی که به دنبال یک کتاب طنز و حال خوب کن، با حال و هوای نوستالژیک هستند.
اگر دنبال کتابی هستید که از فکر وخیال رهایتان کند محسن خودش همچون قرص اعصاب عمل می کند خاطراتش بسیار خنده دار و جالب است و خواندن کتاب خالی از لطف نیست.

نوشته‌ی رویا

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **الهام** (امتیاز ۹ از ۱۰): چیزی که این کتاب جذاب کرده طنز خودمونی و موقعیت های خنده داره .
- **نعیمه** (امتیاز ۷ از ۱۰): روایت لحظه به لحظه ی زندگی یک خانواده معمولی در دهه شصت. برای من جذابیت زیادی نداشت بجز لهجه زیبا و حاضرجوابی های محسن که اینها دلیل محکمی نیست برای توصیه ی خواندن این کتاب به دیگران.
- **مژده** (امتیاز ۹ از ۱۰): واقعا دوسش داشتم، لحن کتاب، فضاش، زبان محل، محسن، همه اینا منو واقعا به این کتاب جذب کرد🥰
- **زهره**: به نظرم «آبنبات هل‌دار» کتابیه که بیشتر از داستان، حال‌وهوای زندگی رو دوست‌داشتنی می‌کنه؛ با طنز و خاطرات شیرینش آدم رو می‌بره وسط یک خانواده و روزمرگی‌های بامزه‌شون. برای من چیزی که می‌مونه، گرمی و صمیمیتشه.
- **لادی** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): حس صمیمیت کتاب و اتفاقای واقعی و زنده ی اون،انگار که خودم تو اون محیط دارم زندگی میکنم به خصوص محسن با اون شخصیت بانمکش
- **Hadiseh** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): کل کتابو با لهجه ی محسن خوندم.یه تراپیِ کامله خودش این کتاب
- **زینب**: این کتاب با حال و هوای خوبی که داشت مرا از زمان جدا می کرد البته که این کتاب امانت بود و هنگام پس دادن توسط دوستم گم شد و خاطره این گم شدن کتاب فکر نکنم هیچوقت از یادم بره
- **فرشته**: انقد دوستش دارما وقتی میخوندمشون کیف می کردم
- **تانیا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): حال هوای دهه ۶۰ و‌ کارهای بامزه محسن واقعا قشنگه و لبخند میاره رو لبتون
- **سارا** (امتیاز ۸ از ۱۰): تمام دوران سالهای 60،اینکه چقدر زندگی در عین سختیش، جنگ و خیلی چیزای سخت، لحظه های قشنگ و نابی هم داشت، انگار ی بار دیگه دارم کودکی مو اینبار تو کوچه های آشنای بوجنورد زندگی میکنم.
- **حدیث**: روایتی که با طنز کودکانه و نگاه ساده‌دلانه‌ی محسن به اتفاقات روزمره، حال‌وهوای خاصی به داستان بخشیده است.
- **یاس** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): خیلی کتاب خوبی بود دوسدارم ادامه روش هم بخونم.اتفاقا و جریانات داخل کتاب تا حدودی البته تا حدودی(چون من متولد۷۰ هستم) برای من قابل درک بود و جالب.
- **فاطمه**: چند سال پیش همه ابنبات ها رو خوندم و یادمه ک برای چیزی ک میخام تلاش کنم حتی ب غلط
- **عاطفه** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): ی دنیا لبخند، عشق. پیشنهاد میکنم کسایی که کتابخون نیستن با این سبک کتاب ها شروع کنن که عاشق کتاب خوانی میشن🌱🙏
- **رویا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): مجموعه‌ی «آبنبات‌ها» را ابری عزیزم در استوری‌هایش پیشنهاد داد. با خواندن این مجموعه به حال و هوای دهه ی شصت پرت می‌شوید و چیزی شبیه سفر در زمان است. تصویر و فضاسازی داستان، در کنار لهجه‌ی شیرین و دوست‌داشتنی شخصیت‌ها، آن‌قدر زنده و دلنشین است که به‌راحتی نمی‌توانید کتاب را زمین بگذارید. این مجموعه شبیه یک آبنبات شیرین است که پس از تمام شدنش، تا مدت‌ها مزه‌اش گوشه‌ی ذهن و دلت می‌ماند. مرسی ابریِ قشنگم🤍

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> دیدم آدم‌بزرگ‌ها موقعی که از عشق حرف می‌زنند چقدر مثل بچه‌ها فکر می‌کنند

> مامان می‌گفت دعا و اخلاص ما بچه‌ها از همه مؤثرتر است. حمید مخالف بود و می‌گفت اگر اینطور باشد باید موقع ثلث سوم همه مدرسه‌ها خراب شوند.

> من از همه‌جا بی‌خبر بودم و نمی‌دانستم ساقدوش داماد یعنی کجای داماد! 😂😂😂

> زینب خانم چنان یک‌ریز حرف می‌زدکه احساس کردم الان است که از آرواره‌هایش بخا. دربیاید و. مجبور شود چانه‌اش را روغن‌کاری کند. برای همین اخلاقش، توی فامیلشان به «ضبط سرپایی» معروف بود.

> با خودم عهد کردم که دیگر زنگ خانۀ کسی را نزنم یا لااقل هیچ‌وقت با دوچرخۀ آقا جان این کار را نکنم. جارو را که به خانه بردم همه از شعورم تعریف کردند؛ اما وقتی علتش را گفتم، همه از بی‌شعوری‌ام گفتند.

> - تو عروسی‌ش مایم دعوتیم؟ - خدایی‌ش نمدانم؛ ولی تو از طرف من دعوتی. البته اگه خودمم دعوت باشم… 😂😂😂

> ملیحه بعد از دیدن کارت عروسی برای چند دقیقه با بهت به دیوار خیره شد،عروس ،زهرا همان هم اتاقی دانشگاهش بود

> بی بی همیشه میگفت تو هوشت به من رفته قیافه ات به داییت،با این حرف منو تخریب و دایی رو رسما ترور میکرد

> تا ان روز موز نخورده بودم اما انروز اولین موز عمرم را نخوردم

> تا نصفِ‌شب آن‌قدر تنقلات خوردیم که آخرِ سر حالِ بی‌بی بد شد و توی رخت‌خوابش بالا آورد. مامان داشت حرص می‌خورد؛ اما آقا جان او را دلداری داد و گفت: «نیمۀ پر لیوانِ ببین کبرا ... باز آدم توی رخت‌خوابش بالا بیاره خیلی بهتر از اینه که پایین بیاره!»

> خودم ترجیح می‌دادم با تیم زن‌ها به خرید نروم؛ چون حتی یک تکه نخ هم که می‌خواستند بخرند باید صد تا مغازه را بالا و پایین می‌کردند و آخر سر، بعد از چند ساعت، از همان مغازۀ اول خرید می‌کردند. کلِ خریدِ عید من نیم ساعت هم طول نکشید. در بیست و پنج دقیقۀ اول لباس‌های شیک را ورانداز کردیم و در پنج دقیقۀ آخر آقا جان ارزان‌ترین پیراهن و شلواری را که اندازه‌ام بود برداشت و بدون اینکه آن‌ها را در تنم ببیند گفت: «خیلی بهت می‌آد. همینا خوبه!»

> ـ خب، اکبرزاده خوب دقت کن، ببین با بیست تا سؤال مِتانی به جواب برسی یا نه. جوابْ اسم یک پادشاهه و مؤسس یک سلسلۀ پادشاهیه. ـ داریوش اول؟ ـ نه. ـ داریوش دوم؟ ـ نه. ـ داریوش سوم؟ ـ نه. حمید سؤال و جواب را تا داریوش بیستم ادامه داد و معلم، که کَلو شده بود، با پذیرفتن جواب حمید گفت که مورخان باید در تاریخ بازنگری کنند و قول داد تا آخر سال دیگر هیچ‌وقت این بازی را سر کلاس ما انجام ندهد!

> نصفِ‌شب، وقتی بیدار شدم بروم آب بخورم، صدای آقا جان از توی ایوان درآمد که برایش آب ببرم. درِ یخچال را که باز کردم، ملیحه و مامان و بی‌بی هم آب خواستند. آدم توی خانه ما گناهکار می‌شد که نصفِ‌شب آب بخورد! تنها کسی که آب نخواست محمد بود. خواستم با او شوخی کنم و تهِ آبِ لیوانِ آقا جان را روی صورتش بریزم؛ ولی دلم نیامد. برای همین، آبِ تهِ لیوان را ریختم روی صورت ملیحه و گفتم: «اینم آب!». قبل از اینکه ملیحه بلند شود و بیاید دنبالم، توی همان تاریکی پریدم تو رخت‌خواب محمد و پشتش پناه گرفتم. ملیحه هم اشتباهی اول نصف لیوان آب سرد را ریخت روی بی‌بی، که هر شب کنار من می‌خوابید، و بعد هم که فهمید پیش محمد خوابیده‌ام نصف دیگرش را باز هم اشتباهی ریخت روی محمد! جفتمان، بدون هیچ‌گونه اعتراضی، از آقا جان کتک خوردیم و دوباره خوابیدیم.

> همین که با نوک پا یک شوت محکم زد، در خانه باز شد و سعید، که تازه ختنه کرده بود، با دامن آمد دمِ در. حمید با متلک گفت: «یک روسری هم سرت مِکردی دیگه! ...» سعید، که از این متلک خوشش نیامده بود، در حالی که داشت دامنش را مرتب می‌کرد، با عصبانیت گفت: «اینجا بازی نکنین. مامانم دعوا مُکُنه.» ـ تو خودت چرا آمدی اینجا؟ زَنا رِ که استادیوم راه نِمدن که!

> در آن لحظه برای اولین بار احساس کردم بزرگ شده‌ام و در چشم افراد خانواده دیگر مثل صفرِ پشت عدد نیستم. یک آن شک کردم آیا صفر پشت عدد بود که خوانده نمی‌شد یا صفر بعد از عدد!

> «تاریخ به ما می‌آموزد که هیچ‌کس از تاریخ نمی‌آموزد.»

> دوباره برگشتم و کاغذکادو خریدم. برای اینکه سریع‌تر به خانه برسم، زنگ خانۀ اشرفی را زدم و فرار کردم🚶

> خدایا چقدر خرخوان بودن کار خوبی است! چون باعث می‌شود آدم نیازمند کسی نباشد😁

> در ان سال تعدادی از حجاج که به زیارت خانه ی خدا رفته بودند به سبب ضرب و شتم وحشیانه ی شرطه ها به ملاقات خوده خدا رفتند

> بی بی به او سفارش میکرد که حتمااا با راننده هواپیما صحبت کند تا یک صندلی کنار پنجره به او بدهد که اگر حالش بد شد بتواند شیشه را باز کند،او هم که معلوم بود تا به حال حتی همان مینی بوس را هم سوار نشده است با اطمینان خاطر پشت سر هم میگفت چشم

> اصلا واسه همین از پادگان فرار کردم،اخه پادگان منو از هنر دور میکرد

> با پس گردنی هایی که در حیاط مدرسه خوردم فهمیدم اقای اشرفی چندان هم دل خوشی از من ندارد

> تصمیم گرفتم کارنامه ام را مثل یک مرد به اقا جان و مامان نشان دهم و اگر خواستن مرا کتک بزنند مثل یک نامرد فرار کنم

> من محسن دو کله نشدم،ولی دماغ حمید شکست،با دیدن خونی که از دماغ حمید فواره میزد همه فرار کردیم

> با خودم فک کردم مجازات شکمو بودن کمتر از دزد و نامرد بودن است ،بنابراین نظرشو تایید کردم و گفتم مگه مدادرنگی هارو برا خودم نداده بودی؟خاک بر سرت کنن شل شکم

> کمی از نفت را روی کتاب مدنی قدیمی ملیحه ریختم،طفلک آقای هاشمی خبر نداشت بجای سفر قرار است با خانواده اش در آتش چهارشنبه سوری بسوزد.تا آنها باشند که با سفر به شهر های مختلف اینهمه سوال سخت برای امتحان مدنی درست نکنند.

> خوشبختانه آن دو آنقدر در نظر مادر دریا بی ادب جلوه کردند که کم مانده بود من در آنجا بعنوان چهره ی ماندگار در عرصه ی فرهنگ و تربیت شناخته شوم.

> امین جان ببین کی اومده دیدنت.... امین، با دیدن من، به جای نشان دادن اشتیاق و خوشحالی، بلافاصله سرش را توی سطلی که کنار رخت خوابش بود خم کرد....

> آقاجان با خونسردی سلام نمازش را داد.سپس بدون اینکه توجهی به دعوای من و ملیحه داشته باشد با خونسردی سمت شلوارش رفت.درحالیکه منوملیحه باهم بحث میکردیم باز با خونسردی کمربند شلوارش را باز کرد و بعد در یک لحظه که هیچ بویی از خونسردی نداشت با رمز "دِ پدسگا بس کنید"با کمربندش به منو ملیحه حمله کرد.

> نصفه شب وقتی بیدار شدم بروم آب بخورم،صدای آقاجان از توی ایوان آمد که برایش آب ببرم،در یخچال را که باز کردم مامان و ملیحه و بی بی هم آب خواستند.آدم توی خانه ی ما گناهکار میشد که نصفه شب آب بخورد.

---
منبع: [آبنبات هل‌دار در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/آبنبات-هل-دار-e98b2b1f-a4b2-459c-8c50-0e6dde609efe)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/آبنبات-هل-دار-e98b2b1f-a4b2-459c-8c50-0e6dde609efe/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/آبنبات-هل-دار-e98b2b1f-a4b2-459c-8c50-0e6dde609efe/quotes