# آخرین روز یک محکوم به اعدام

- **نویسنده:** ویکتور هوگو
- **مترجم:** علی باوی
- **ناشر:** ارمغان
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۱۲۲
- **شابک:** 978-622-5646-93-3
- **موضوع:** رمان فرانسوی

در ابریشمک ۷ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۳ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۳ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

داستان مردیه که به اعدام محکوم شده و کتاب بیشتر از خودِ جرم، ما رو با ترس و انتظارش برای مرگ همراه می‌کنه.
«آخرین روز یک محکوم به اعدام» اثر ویکتور هوگو، روایت مردیه که به اعدام محکوم شده و حالا باید روزهای باقی‌مونده‌ی عمرش رو با فکر مرگ بگذرونه.

کتاب بیشتر از اینکه درباره‌ی جرم و مجازات باشه، ما رو وارد ذهن یک محکوم می‌کنه؛ ترس‌ها، خاطرات، امیدها و فکرهایی که در انتظار مرگ به سراغش میاد.

هوگو بدون اینکه داستان رو شلوغ کنه، کاری می‌کنه به اعدام از زاویه‌ای انسانی‌تر نگاه کنیم و مدام از خودمون بپرسیم: وقتی پای مرگ یک انسان وسطه، فقط حکم و مجازات مهمه یا خودِ آدم هم باید دیده بشه؟

کتاب کوتاهه و بیشتر روایت درونی داره.
- کسایی که رمان‌های کوتاه و تأمل‌برانگیز دوست دارن.
- کسایی که به موضوع مرگ، آزادی و انتخاب‌های انسانی علاقه دارن.
- کسایی که داستان‌های روان‌شناختی و درونی می‌پسندن.
- کسایی که دوست دارن یک موضوع اجتماعی رو از زاویه‌ای انسانی ببینن.
- کسایی که با روایت‌های پرحادثه کاری ندارن

نوشته‌ی آرزو

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آرزو** (امتیاز ۸ از ۱۰): آخرین روز یک محکوم به اعدام برای من کتابیه که ایده و تأثیرش از خود داستانش قوی‌تره. من بیشتر از اینکه باهاش مثل یک رمان داستانی ارتباط بگیرم، با ترسِ انتظار ارتباط گرفتم اینکه آدم می‌دونه قراره بمیره ولی دقیقاً نمی‌دونه چطور می‌تونه با این واقعیت کنار بیاد. همین باعث می‌شه بعضی قسمت‌ها واقعاً سنگین بشن ریتمش گاهی یکنواخت می‌شه و اگر دنبال اتفاق و داستان‌پردازی زیاد باشی، ممکنه حوصله‌ات سر بره. اگر کتاب‌های کوتاه، تلخ دوست داشته باشی، به نظرم ارزش خوندن داره ولی اگر دنبال رمان پرحادثه و شخصیت‌پردازی مفصل هستی، احتمالاً خیلی خوشت نیاد.
- **یاسین** (امتیاز ۹ از ۱۰): *حاوی اسپویل* به نوعی آغاز این کتاب من رو یاد پایان کتاب بیگانه کامو انداخت (این کتاب تا جایی که من اطلاع دارم زود تر از بیگانه نوشته شده). پایان بیگانه که در انتظار تجدید نظر بود و آغاز این کتاب که با جلسه تجدید نظر هست.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> چشم هر انسان پنجره‌ای است که می‌توان از آن افکار و تخیلاتی را دید که در سر او در رفت‌وآمدند.

> درد جسمانی در قیاس با درد و عذابی که روح متحمل می‌شود هیچ است!

> پیش از آن‌که بمیریم به درون گور خود نگاهی بیندازیم.

> ✔️گفتم دخترم را از اینجا بِبَرید. :( بعد از پشت روی صندلی افتادم. غمگین، تنها، مایوس، همین الان بیایند؛ دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست؛ آخرین رشته‌ی پیوندِ قلبم با جهان نیز پاره شده. آماده‌ام هر کاری می‌خواهند با من بکنند. ص۱۳۰ ، فصلِ ۴۳

> ✔️دوست دارم یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر بشنوم این کلمه از دهان دخترم خارج شود، این تنها چیزی است که از چهل سال زندگی ای که از من می گیرند از آنها می خواهم. دو دست کوچکش را در دست گرفتم و گفتم گوش کن ماری دیگر مرا نمی شناسی؟! پاسخ داد: نه. گفتم: خوب نگاه کن، تو نمی دانی من که هستم ؟! گفت: چرا شما یک مرد محترم هستید. گفتم: خب پدرت کجاست؟ چشمان زیبایش را با شگفتی بالا آورد و گفت: آه نمی دانید؟! او مرده. گقتم: مرده می دانی یعنی چه ؟! پاسخ داد: بله آقا، او زیر خاک و در آسمان است ، هر شب به درگاه خداوند مهربان روی زانوی مامان، برای بابا دعا می کنم. پیشانیش را بوسیدم ، ماری الان برای من دعا کن. الان نمی توانم این کار را بکنم آقا ، روزها نمی شود دعا کرد . امروز بعد از ظهر بیایید خانه ما تا برایتان دعا بخوانم. دیگر کافی بود به میان حرفش پریدم، ماری من پدرت هستم، با شگفتی گفت: وای... گفتم: دوست داری من پدرت باشم؟! کودک رو برگرداند و گفت: نه ، بابای من خیلی قشنگتر بود.. ص‌۱۲۸‌‌و۱۲۹ ، فصلِ ۴۳

> ✔️دخترم را با شدت به قلبم فشردم ، در حالی که از فرط هق هق داشتم خفه می شدم. دخترم جیغ کوتاهی کشید و گفت آقا دارید اذیتم می کنید. آقا... :( کودکِ بیچاره یک سال بود که مرا ندیده بود. مرا فراموش کرده بود، صورتم، حرفهایم و صدایم را.... دریغا! اما واقعا چه کسی قادر است مرا با این ریش، با این لباسها و این صورتِ رنگ پریده بشناسد ؟! وای! همین الان هم از سوی تنها کسی که دوست داشتم مرا در خاطر نگه دارد فراموش شدم. وای! دیگر پدر نیستم، حتی همین الان! محکوم شدم کلمه ای در زبانِ کودکان که از فرط لطافت در دایره ی واژگانِ بزرگان نمی‌گنجد را دیگر هرگز نشنوم. این کلمه (بابا) است.... ص ۱۲۸، فصل ۴۳

> ✔️ آه اگر می توانستم بگریزم، تا جان در بدن داشتم می دویدم اما نه آدم نباید بگریزد این موجب شک و تردید می شود. ص۸۲، فصل ۱۷

> ✔️ بله، امروز روز موعود است. رییس زندان شخصا نزدم آمد تا مرا از نزدیک ببیند از من سوال کرد کاری هست که برایم انجام بدهد پرسید چیزی برای شکایت کردن دارم یا نه؟! چه از خود او و چه از زیردستانش. از من در موردِ سلامتی ام پرسید و اینکه شب را چطور گذراندم؟! همانطور که داشت از سلول خارج می شد، مرا آقا خطاب کرد. امروز، روزِ موعود است... ص ۸۴، فصلِ ۱۹

> ✔️دریغا! مرگ، با روحِ ما چه می کند؟! چه چیزی را از آن می گیرد ؟ و چه چیزی را برایش باقی می گذارد ؟ آن را کجای هستی قرار می دهد؟ آیا گاهی چشمانی به آن خواهد بخشید که به زمین نگاه کند و بِگِریَد؟؟!! ص ۱۲۴، فصلِ ۴۱

> ✔️ آنگاه که غُل و زنجیرها را به پایِ انسان محکم می کنند، دیگر هیچ چیز نیستی، جز بخشی از آن زنجیره ی مخوف که همچون یک انسانِ واحد حرکت می کند. عقل و هوش از سرِ آدم می پَرَد. طوقِ زندان، عقلِ انسان را به باد می دهد، و تَن دیگر هیچ گونه رغبت یا نیازی نخواهد داشت، مگر در ساعاتِ مشخص. ص ۷۵، فصلِ ۱۴

> ✔️ اما دخترم، فرزندم، ماریِ کوچولویِ طفلکم که می خندد و بازی می کند و هیچ غمی در این دنیا ندارد. آه، این از همه بیشتر عذابم می دهد. ص ۶۰، فصلِ ۹

> ✔️ وصیت نامه ی خود را نوشتم، اما خب فایده اش چیست؟! باید بهای محاکمه را هم پرداخت کنم و تمامِ آنچه که دارم نیز برای پرداخت بخشی از این بها کافی نخواهد بود. گیوتین گران تمام می شود. من هم مادر،همسر و یک فرزند دارم .یک دختر کوچولوی سه ساله، شیرین، گلگون و نحیف ، با چشمانِ سیاه درشت و موهای بلند فندقی. آخرین باری که دیدمش دو سال و یک ماه داشت. بنابراین پس از مرگم سه زن خواهند بود که بدون پسر ، همسر و پدر محکوم به زندگی اند. آنچه قانون می خوانند سه نفر را یتیم و بیوه خواهد کرد. می پذیرم که به حق، مجازات می شوم. اما این سه نفرِ بی گناه چه کرده اند؟؟! ص ۶۰، فصلِ ۹

---
منبع: [آخرین روز یک محکوم به اعدام در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/آخرین-روز-یک-محکوم-به-اعدام-ca26fbd6-f375-4bef-9935-24d82b08df5a)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/آخرین-روز-یک-محکوم-به-اعدام-ca26fbd6-f375-4bef-9935-24d82b08df5a/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/آخرین-روز-یک-محکوم-به-اعدام-ca26fbd6-f375-4bef-9935-24d82b08df5a/quotes