# آخرین روز یک محکوم

- **نویسنده:** ویکتور هوگو
- **مترجم:** محمد قاضی
- **ناشر:** ویکتور هوگو
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۲
- **تعداد صفحه:** ۱۲۸
- **شابک:** 978-622-7497-80-9
- **موضوع:** رمان فرانسوی

در ابریشمک ۹ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۰ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۳ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۳ نفر گفتند بخوان، ۰ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

تو را وادار می‌کند مرگ را از چشم انسانی ببینی که می‌داند دقیقاً چه زمانی قرار است زندگی‌اش تمام شود.
تو را وارد ذهن مردی می‌کند که می‌داند به‌زودی اعدام خواهد شد و ساعت‌ها و روزهای آخرش را با ترس، خاطره، امید و انتظار می‌گذراند؛ کتاب به‌جای تمرکز بر جرم، تجربه‌ی انسانیِ محکوم بودن و انتظار برای مرگ را به تصویر می‌کشد.
چه حالی دارد؟
سنگین، خفه‌کننده، اضطراب‌آور و بسیار انسانی؛ تمام کتاب زیر سایه‌ی زمان محدودی می‌گذرد که هر لحظه کمتر می‌شود.
چه چیزی از آن می‌ماند؟
این فکر که پشت عنوان «محکوم» و پشت جرمی که مرتکب شده، هنوز یک انسان با ترس، خاطره، دلبستگی و میل به زندگی وجود دارد.
محکومیت: لحظه‌ای که زندگی به «قبل» و «بعد» تقسیم می‌شود.
انتظار: کش‌آمدن زمان وقتی پایانش را می‌دانی.
ترس: ترسی که با نزدیک شدن مرگ شدیدتر می‌شود.
ذهن محکوم: خاطرات و فکرهایی که در تنهایی به سراغش می‌آیند.
خانواده: دلبستگی به کسانی که قرار است بدون او ادامه دهند.
زندان: جهانی بسته که هر لحظه کوچک‌تر می‌شود.
مجازات: پرسش درباره‌ی معنای مجازات و حق گرفتن جان انسان.
مرگ: نه به‌عنوان یک مفهوم فلسفی، بلکه چیزی واقعی و نزدیک.
انسان بودن: دیدن انسانی که پشت عنوان «مجرم» پنهان شده است.
رمان‌های کوتاه اما سنگین و تأمل‌برانگیز خوششون میاد، و کسانی که به داستان‌هایی علاقه داره که بیشتر روی احساسات و تجربه‌ی انسانی تمرکز دارن تا اتفاقات داستانی!

نوشته‌ی عاطفه

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **مهدا**: کتاب غمگینیه، ولی غمِ بیهوده‌ای نداره؛ بیشتر از اینکه بخواد ناراحتت کنه، می‌خواد وادارت کنه درباره‌ی مرگ، مجازات و ارزش جان آدم‌ها فکر کنی.
- **نسترن**: «آخرین روز یک محکوم» روایتِ انسانی‌ست که پیش از مرگ، مجبور می‌شود هر لحظه‌ی زندگی‌اش را دوباره ببیند؛ ترس، خاطره، پشیمانی و امیدی که مدام خاموش و روشن می‌شود. هوگو بدون آنکه محکوم را به یک «جرم» تقلیل دهد، او را دوباره به یک انسان تبدیل می‌کند؛ انسانی که می‌ترسد، دلتنگ می‌شود و نمی‌خواهد بمیرد. چیزی که از کتاب با من ماند: وقتی مرگ نزدیک می‌شود، دیگر هیچ عنوانی مهم نیست؛ فقط یک انسان می‌ماند که می‌خواهد زنده بماند.
- **عاطفه** (امتیاز ۹ از ۱۰): چیزی که بیش از همه به چشم میاد اینه که هوگو به‌جای اینکه درباره‌ی مجازات اعدام از بیرون و به شکل نظری حرف بزنه، خواننده رو با ترس، انتظار و بلاتکلیفی یک انسان محکوم روبه‌رو می‌کنه. همین باعث می‌شه مسئله‌ی اعدام از یک بحث حقوقی و سیاسی، تبدیل بشه به یک مسئله‌ی انسانی

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> در زمان انقلاب، مراقب اولین سری که از بدن جدا می‌کنید باشید. چرا که آن سر، اشتهای مردم را به انقلاب چند برابر می کند.

> همه ی انسانها خدا را باور داشتند و جایگاه اعدام چیزی نبود جز مرز میان زمین و آسمان . اما حالا که دیگر اکثریت مردم به هیچ چیز اعتقاد ندارند شما محکومین به اعدام را به چه چیزی امیدوار میکنید ؟

> مدعی‌العموم پیری که در آن جامهٔ بلند سرخ‌رنگ موهایش سفید شده و همهٔ عمر نانش را در خون مجرمان خیسانده و خورده بود ناگهان چهرهٔ انسانی دلسوز به خود گرفته و خداوند را گواهِ بر خشم و ناراحتی‌اش از گیوتین می‌گرفت. کتاب آخرین روز یک محکوم

> ای آقایانی که در مرکز تالار مجلس نشسته‌اید، ای آقایانی که جای‌تان در بخش‌های انتهایی مجلس است، بخش اعظمی از مردم دارند رنج می‌کشند. شما جمهوری‌خواه باشید یا سلطنت‌طلب فرقی نمی‌کند، مردم رنج می‌کشند. واقعیت این است. مردم گرسنه‌اند، مردم از سرما به خود می‌لرزند و فقر آن‌ها را به فراخورِ جنسیت‌شان به سمت جنایت یا فحشا هدایت می‌کند. به مردم رحم کنید. دل‌تان به حال ملتی که پسرانش به زندان و دخترانش روانهٔ فاحشه‌خانه‌ها می‌شوند، بسوزد.

> دریغا ! انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد. انسان بجز از آن یک تن انتظار تسلی و دلجویی داشته باشد ولی او بیگانگی کند و نداند که چون طرف رهسپار دیار مرگ است ناگزیر به تسلی و دلجویی نیاز مبرم دارد. از کتاب آخرین روز یک محکوم

> از محکوم پرسید که آیا چیزی برای گفتن دارد یا نه. کلود گفت «حرفِ خاصی ندارم. بااین‌حال می‌خواهم بگویم من دزدی کرده‌ام و یک نفر را هم کشته‌ام. من دزد و قاتلم، قبول. اما چرا دزدی کرده‌ام؟ چرا کشته‌ام؟ آقایان قضات! آیا هرگز این دو سؤال را از خود کرده‌اید؟» پس از پانزده دقیقه مشورت طبق اعلامیهٔ اعضای هیئت‌منصفه، کلود بینوا به اعدام محکوم شد. از کتاب آخرین روز یک محکوم

> من چیزی را که بیش از همه می‌ترسم، خودِ مرگ نیست؛ ترس من از آن لحظه‌ای‌ست که دیگر هیچ فرصتی برای برگشتن، حرف زدن و زندگی کردن باقی نمانده باشد.

> اگر قرار باشد کسی را از زندگی محروم کنیم، دست‌کم باید بدانیم چه چیزی را از او می‌گیریم؛ تمام آینده‌اش، تمام آدم‌هایی که دوستشان دارد و تمام لحظه‌هایی که هنوز می‌توانست زندگی کند.

> هر انسانی محکوم به مرگ است؛ تفاوت فقط در این است که بعضی‌ها زودتر از موعدشان می‌دانند.

> افسوس، در تمام دنیا فقط یک نفر را عمیقاً دوست داشته باشی، با تمام وجودت به او عشق بورزی، روبه‌روی تو نشسته باشد، تو را ببیند و نگاهت کند، با تو حرف بزند و به سؤالاتت پاسخ دهد اما تو را نشناسد،دردناک است.

---
منبع: [آخرین روز یک محکوم در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/آخرین-روز-یک-محکوم-8e596cc4-0ae0-4810-a5c5-964f419d7750)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/آخرین-روز-یک-محکوم-8e596cc4-0ae0-4810-a5c5-964f419d7750/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/آخرین-روز-یک-محکوم-8e596cc4-0ae0-4810-a5c5-964f419d7750/quotes