# امشب...

- **نویسنده:** سیمین شیردل
- **ناشر:** نشر البرز
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۳
- **تعداد صفحه:** ۴۱۸
- **شابک:** 978-964-442-595-0
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند.

## خلاصه (از ناشر)

خانۀ ما در محله‌ای قدیمی و خوب در نزدیکی شمال شهر بود. من ـ بیتا ـ با مادر، پدر و برادرم، بهنام، زندگی می‌کردم. دانشجو بودم و اوقات خود را با دوستانم به تفریح و گردش می‌گذراندم. تنها مورد جالب توجه در کوچۀ ما، خانه‌ای درست روبه‌روی خانۀ ما بود؛ خانه‌ای بزرگ با درخت نخلی که در وسط حیاط قرار داشت. ساکنان قبلی آن به خارج مهاجرت کرده بودند. مدتی بود که عده‌ای برای بازسازی به آن‌جا تردد می‌کردند. از این که با ورودشان، آرامش نخل من را به هم می‌زدند، ناراحت بودم. ولی خیلی زود با دیدن صاحب‌خانه ـ خانم معین و پسرش پویا ـ نظرم تغییر کرد. کمی بعد احساس کردم که به پویا و رفتار او حساس شده‌ام و در خود نسبت به او علاقه‌ای احساس می‌کنم. ولی درست در روزهایی که در فکر او بودم، مادرش از ما اجازه خواست که برای خواستگاری از من برای پسر بزرگش، پدرام، به خانه‌مان بیاید. ظاهرا پدرام که در شهر دیگری زندگی می‌کرد بنا به خواست مادرش قصد ازدواج با من را داشت. نمی‌دانستم چگونه با این موضوع کنار بیایم که ماجراهایی موضوع را به کلی تغییر داد.

---
منبع: [امشب... در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/امشب-9f8403cd-40b1-4fad-aca8-a03a36ed5a50)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/امشب-9f8403cd-40b1-4fad-aca8-a03a36ed5a50/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/امشب-9f8403cd-40b1-4fad-aca8-a03a36ed5a50/quotes