# بادام

- **نویسنده:** شیوا مینوکده
- **ناشر:** بهشت
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۹۴
- **تعداد صفحه:** ۴۲
- **شابک:** 978-600-6587-24-0
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند.

## خلاصه (از ناشر)

کتاب مصور حاضر، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه فارسی و برخی داستان‌های تصویری است. در داستان «برس صورتی» می‌خوانیم: «مامان خیلی سخت‌گیر بود ولی بابا نه. صبح‌ها قبل از بیدار شدن ما می‌رفت و شب‌ها وقتی می‌آمد که ما خوابیده بودیم. گاهی به‌زور خود را بیدار نگاه می‌داشتم، وقتی نور اتومبیلش در پنجره کوچک زیرزمین می‌افتاد انگار خیالم راحت می‌شد و می‌توانستم بخوابم. بابا در یک کارخانه کوچک کارگر بود. همیشه خسته بود، شیارهای دستانش پر از سیاهی بود و بوی خاصی داشت که مامان اصلاً خوشش نمی‌آمد».

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

در این کتاب به زندگی پسری نوجوان به نام یون‌جائه می‌پردازد که با بیماری نادر آلکسی‌تایمیا یا به عبارت دیگر، ناتوانی در درک و ابراز احساسات، دست‌وپنجه نرم می کند
یون‌جائه شخصیت اصلی کتاب بادام است. چیزی در آمیگدال (Amygdala) مغز یون‌جائه باعث می‌شود او نتواند به درستی احساسات را بفهمد و بروز دهد. در واقع به این بخش کوچک از مغز او که با اختلال متولد شده است، بادامک می‌گویند. بادامک مغز یون‌جائه حسابی برای او دردسرساز شده است. مادرش مدام به او یادآوری می‌کند که قیافه‌ی عادی به خودش بگیرد تا کسی متوجه‌ی غیرعادی بودن یون‌جائه نشود. یون‌جائه به‌مرور یاد می‌گیرد که در چه موقعیتی باید چه رفتاری از خود بروز دهد، با وجود آن‌که اصلاً هیچ‌کدام از این هیجانات را درک نمی‌کند، بلکه فقط تقلید می‌کند.

نوشته‌ی حدیث

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **حدیث**: اگر وقتی از من انتظار می‌رود خشمگین باشم، آرام بمانم، باعث می‌شود صبور به نظر برسم. اگر وقتی باید می‌خندیدم ساکت می‌ماندم، باعث می‌شد جدی‌تر به نظر برسم. و اگر وقتی می‌بایست گریه کنم ساکت می‌ماندم، قوی به نظر می‌رسیدم. سکوت قطعاً کلیدی طلایی بود.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> «می‌دونی چرا ضربان قلبت الان این‌قدر تنده؟» «نه.» «قلبت هیجان‌زده هست چون من نزدیکتم، برای همین داره کف می‌زنه.»

> بیشتر مردم می‌توانستند احساس کنند، اما اقدامی نکردند. گفتند که هم‌دردی می‌کنند، اما به راحتی فراموش کردند.

> «نرمال» بودن یعنی چی؟ یعنی مثل دیگران بودن. مکثی کردم و این بار پیامی طولانی‌تر تایپ کردم. اینکه مثل دیگران باشی یعنی چی؟ وقتی هر کسی با دیگری فرق داره، باید مثل کدام باشم؟

> من فقط بدشانس بودم. شانس سهم عظیمی در همهٔ بی‌عدالتی‌های دنیا بازی می‌کند، حتی بیش از آنچه انتظارش را دارید.

> خواندن کتاب خوب، به منزله همنشینی با مردم شریف است

> زندگی در حالی که جریان دارد، طعم‌های مختلفی را به ما می‌چشاند.

> اگر کسی از غم من غصه بخورد، من باید خوشحال باشم. همان اصل که منفی در منفی مثبت می‌شود.

> شخصی نیست که نتوان او را نجات داد. فقط افرادی هستند که از نجات دادن دیگران دست بر می‌دارند.

> کتاب‌ها بی‌صدا هستند. آنها در سکوت باقی می‌مانند تا اینکه کسی آنها را بردارد و ورق بزند. تنها آن موقع است که آنها داستان‌های خود را بیرون می‌ریزند، به آرامی و کامل

> کتاب‌ها من را به جاهایی می‌بردند که به غیر از این نمی‌توانستم بروم. اعترافات افرادی که تا به حال ملاقاتشان نکرده بودم و زندگی‌هایی که هرگز شاهدش نبودم را با من در میان می‌گذاشتند. احساسات و رخدادهایی که هرگز نمی‌توانستم تجربه کنم را در همهٔ آن کتاب‌ها می‌توانستم پیدا کنم.

---
منبع: [بادام در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/بادام-62762946-8f79-4514-87ac-acd14e5a1702)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/بادام-62762946-8f79-4514-87ac-acd14e5a1702/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/بادام-62762946-8f79-4514-87ac-acd14e5a1702/quotes