# بادام

- **نویسنده:** وون پیونگ سون
- **مترجم:** مریم بردبار
- **ناشر:** کتیبه پارسی
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۱۹۲
- **شابک:** 978-622-6672-67-2
- **موضوع:** ادبیات شرق آسیا

در ابریشمک ۲۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۳ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۷٫۳ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۳ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۲ نفر گفتند بخوان، ۱ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

دراینجا پسری هست که نمی‌داند ترس چیست
انچه در این کتاب می خوانید داستان پسری است که بخاطر دلایلی معنای ترس را نمیداند و بدون ترس وارد ماجراهایی میشود که افراد دیگر با دیدن او از شجاعتش و نترس بودنش متعجب میشوند و به او برچسب هایی میزنند که مادرش در ابتدا خود را مقصر میدانست ولی این نترس بودنش نه تقصیر مادرش بود نه نشانه ی شجاعتش بلکه دلیل دیگری دارد که با خواندن کتاب به ان پی خواهید برد
بادام فقط درباره‌ی پسری متفاوت نیست؛ درباره‌ی احساساتی است که خیلی وقت‌ها آن‌قدر برایمان عادی‌اند که اصلاً به وجودشان فکر نمی‌کنیم. داستانی درباره‌ی ترس، خشم، محبت، تنهایی و رابطه‌ی آدم‌ها با یکدیگر که در طول مسیر، شخصیت‌های دیگری هم وارد زندگی او می‌شوند و نگاهش به دنیا را تغییر می‌دهند
اگر به فرهنگ و ادبیات کره علاقه دارید ، درباره اهمیت احساسات کنجکاوید ، دنبال ایده جدید در داستانها هستید ، و حتی اگر یک بار از اینکه احساساتی دارید ناراحت شده آید این کتاب را به شما پیشنهاد میکنم
    برای علاقه‌مندان به داستان‌های احساسی و روان.
 کسانی که به موضوع احساسات و همدلی علاقه دارند.

نوشته‌ی حمیده

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آرزو** (امتیاز ۸ از ۱۰): اگر دنبال یک رمان روان، کوتاه و احساسی هستی که بیشتر روی رابطه‌ی آدم‌ها، تنهایی و همدلی تمرکز کنه، انتخاب خوبیه. ولی اگر دنبال رمان خیلی عمیق و پیچیده از نظر روان‌شناختی یا ادبی هستی، من خیلی با اطمینان پیشنهادش نمی‌کنم چون بعضی پیام‌هاش مستقیم گفته می‌شن و شخصیت‌پردازی در حد رمان‌های خیلی قوی نیست در کل ارزش خوندن داره مخصوصاً اگر یه کتاب جمع‌وجور و انسانی می‌خوای فقط نباید انتظار داشته باشی بعدش با یک شاهکار ادبی روبه‌رو شی.
- **حمیده** (امتیاز ۸ از ۱۰): کتاب خوبیس ارزش یک بار خواندن را دارد

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> مردم چشمشان را به روى فجايعى كه در جاهاى ديگر اتفاق مى افتند مى بندند، چون مى گویند كارى از دست شان برنمی آيد؛ امّا براى اتّفاقى كه در نزديكى شان مى افتد هم هچ اقدامى نمى كنند، چون خيلى مى ترسند. اكثريت مردم مى توانند احساس كنند، امّا عمل نمى كنند. آن ها مى گویند همدلى مى كنند، امّا به آسانی هم به فراموشى مى سپارند. اين طور كه من مى فهمم، اين واقعى نيست. من نمى خواهم اين طور زندگی كنم.

> گاهی آدم‌ها را نه با آنچه می‌گویند، بلکه با آنچه نمی‌توانند بگویند، باید شناخت.

> تولد من انتخاب اونا بوده اما این دلیل نمیشه من برم دنبال نقشه هایی که اونا برام کشیدن اونا دائم می‌زنن تو سرم که یه روزی پشیمون می‌شی اما حتی اگه پشیمون بشم، خوش‌حالم که لااقل دنبال انتخاب خودم رفتم.

> اعتراف نمی‌کرد که آسیب پذیر است. او فقط وانمود می‌کرد که قوی است.

> معمولى بودن سخت ترين راه است. همه فكر مى كنند «معمولى بودن» كار راحتى است. امّا واقعاً چند نفر روى اين جاده ی به اصطلاح آرام حركت مى كنند؟ اين كار براى آدمى مثل من كه حتّى معمولى به دنيا نيامده بود، به مراتب دشوارتر بود.

> کتاب‌ها ساکت‌اند؛ تا وقتی صفحه‌ای را باز نکنی، داستان‌هایشان را بیرون نمی‌ریزند.

> آدم‌ها فکر می‌کنند عادی بودن آسان است، اما عادی بودن سخت‌ترین چیز برای رسیدن است

> هیچ آدمی نیست که نتوان نجاتش داد؛ فقط آدم‌هایی هستند که از تلاش برای نجات دیگران دست می‌کشند

> هرچه بیشتر یک کلمه را تکرار کنی، زمانی می‌رسد که معنایش محو می‌شود

> عادی یعنی چی؟ -مثل دیگران بودن آخه وقتی همه باهم فرق دارن چطوری میشه مثل بقیه بود؟

> کتاب ها مرا به جاهایی می‌برند که در هیچ موقعیت دیگری نمی‌توانستم به آنجا بروم.

> احساس می‌کنم با بوی کتاب های قدیمی در ارتباطم

> با توجّه به اقدامات مامان، عشق چیزی نبود جز غر زدن به خاطر هرچیز بى اهميّت، با چشمانی اشكبار درباره ى اين كه فرد بايد در اين موقعيت و آن موقعيت چنین و چنان رفتار كند. اگر اسم اين عشق بود، من ترجيح مى دادم نه چیزی بدهم و نه چیزی بگیرم. البته هيچ وقت اين رابا صداى بلند نگفتم.

> مامان مى گفت همه چیز به خاطر خودم است و به آن «عشق» مى گفت، امّا به نظر من، ما اين كارهارا به خاطر خودش انجام مى داديم كه نااميدانه مى كوشيد فرزندى متفاوت نداشته باشد.

> مامان هم در جوابش گفته بود عشق براى آدم هاى بزدل نيست.

> وقتى انتظار مى رفت عصبانى بشوم، سكوت باعث مى شد صبور به نظر برسم؛ اگر وقتى كه قرار بود بخندم ساكت مى ماندم، مى گذاشتند به حساب جدّى بودنم؛ و اگر موقعى كه بنا بود گریه كنم سكوت مى كردم، قوى به نظر مى رسيدم. سكوت بى برو برگرد حكم طلا را داشت.

> ترجیح می‌دادم اصلا خودم را درگیرشان نکنم اما اگر زیاد از حد هم آرام به نظر می‌رسیدم‌، عین دریاچه ای آرام بازهم مامان می‌گفت ممکن است به من برچسب «دور از آدمیزاد» بزنند.

> مردم نمی‌تونن‌ کسی رو که با بقیه فرق می‌کنه‌ تحمل کنن.

> مردم چشمان شان را بر روی فجایعی که در جاهای دیگر اتفاق می افتد، می بندند چون می گویند کاری از دست شان برنمی آید، اما برای اتفاقی هم که در زندگی شان می افتد هیچ اقدامی نمی کنند، چون می ترسند.

---
منبع: [بادام در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/بادام-90b4d4ec-4906-4a13-8080-9bbfa10e65c3)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/بادام-90b4d4ec-4906-4a13-8080-9bbfa10e65c3/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/بادام-90b4d4ec-4906-4a13-8080-9bbfa10e65c3/quotes