# بادبادک‌باز

- **نویسنده:** خالد حسینی
- **مترجم:** زیبا گنجی
- **ناشر:** مروارید(وابسته به شرکت مروارید سپهر دانش)
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۴۲۰
- **شابک:** 978-964-5881-92-2
- **موضوع:** رمان آمریکایی

در ابریشمک ۵۵ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۳ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۳ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۵ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۵ نفر گفتند بخوان، ۰ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## خلاصه (از ناشر)

"بادبادک باز" اولین رمان افغانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده و اینک ترجمه‌ی فارسی آن فراهم آمده است. نویسنده در این رمان ضمن روایتی روشنگر از نابسامانی‌های سیاسی و فرهنگی افغانستان شخصیت‌هایی می‌آفریند که کوششی تاثر برانگیز از خود نشان می‌دهند. وی داستانی از خانواده، عشق و دوستی نقل می‌کند که در عین حال، متضمن افتخار، گناه، ترس، رستگاری و مانند آن است. رمان با این روایت آغاز می‌شود: "در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه‌ی کنار مسیل یخ بسته نگاه می‌کردم، از آن روز زمان زیادی نمی‌گذرد، اما حالا متوجه شده‌ام این که می‌گویند گذشته فراموش می‌شود، چندان درست نیست... چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می‌کند. حالا که به گذشته برمی‌گردم، می‌بینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه‌ی متروک نگاه می‌کنم".

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت زندگی دو دوست و همراه در دو زمان متفاوت در افغانستان
یکی هنگامی که افغانستان آزاد بود و دیگری بعد از ورود طالبان
بادبادک باز روایت کشور افغانستان که از اوج آزادی به قهقرا جنگ و خونریزی و اسارت و مهاجرت میرود،داستان واقعی از دل هجوم طالبان به کشور(وقتی میگم واقعی منظور اتفاقهایی هست که برای مردم ممکن هست که افتاده باشد)،تصویرسازی فضای زندگی  کشور افغانستان برای من جالب و واقعی بود بعضی جاها اشکم رو سرازیر کرد و بعضی وقتها هم آه حسرت کشیدم.
بادبادک باز طور دیگه ای این کشور رو به من شناساند.کشوری که همیشه مردمش رو به چشم حقارت نگاه میکنن،و با نامهربانی باهاشون برخورد میشه.
 تصورات منفی که از این کشور داشتم رو شست و برد
نویسنده خیلی خوب تونسته بود افکار کسانی که از این کشور نگاهی زشت داشتن رو دگرگون کنه، لااقل من این حس رو داشتم.
بادبادک‌باز داستانی احساسی و تکان‌دهنده است که درباره‌ی دوستی، خانواده، خیانت، گناه و تلاش برای جبران گذشته حرف می‌زند.
حال‌وهوای کتاب تلخ و سنگین است.
درسی که از آن گرفتم این بود، همیشه می‌توان برای جبران اشتباهاتمان تلاش کرد اما بعضی وقت ها ممکن است دیر شود.
کتاب حکایت دوستی و حسادتی کودکانه بود که در بزرگسالی تبدیل به حسرتی عمیق میشد.
در حین خواندن کتاب تصویر سازی و و اینکه خود را جای شخصیت اصلی بگذاری بسیار راحت بود چون فضای کتاب بسیار عالی بود و توضیحات عمیق و دقیق بود.  و گاها دلت برای شخصیت های رمان فشرده میشد ولی با پایان بندی عالی که داشت تمام حس نفرت و هرچیز دیگه ای که نسبت به شخصیت اول داستان داشتم شست برد،
۱. کودکی امیر و حسن در کابل
۲. دوستی عمیق و رابطهٔ پیچیدهٔ آن دو
۳. رابطهٔ امیر با پدرش و تلاش برای جلب رضایت او
۴. مسابقهٔ بادبادک‌بازی و پیروزی امیر
۵. خیانت امیر به حسن و سکوت او
۶. ترک کابل و مهاجرت به آمریکا
۷. زندگی امیر و پدرش در آمریکا
۸. ازدواج امیر و شکل‌گیری زندگی جدیدش
۹. مرگ پدر و آغاز مرحله‌ای تازه در زندگی امیر
۱۰. تماس رحیم‌خان و بازگشت امیر به گذشته
۱۱. کشف راز بزرگ دربارهٔ حسن
۱۲. بازگشت امیر به افغانستان
۱۳. رویارویی امیر با گذشته و نجات سهراب
۱۴. مواجههٔ امیر با آصف
۱۵. نجات سهراب و بازگشت او به آمریکا
۱۶. تلاش سهراب برای کنار آمدن با زندگی جدید
۱۷. بادبادک‌بازی و آغاز امیدی دوباره برای سهراب و امیر
صد در صد ارزش خواندن داره.
بیشتر به کسانی که نگاه منفی در مورد افغانستان دارن توصیه میکنم بخونن.
مناسب دوستانی است که به داستان های احساسی و تاثیرگذار علاقه‌مند هستند.

نوشته‌ی هنگامه

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **𝑧𝑎𝒉𝑟𝑎**: کتاب تا اینجاش جالب بوده ص۱۹۱ من عاشق پایان بندی کتابم به شدت عالی تموم شدد
- **زینب**: کتاب بسیار جذاب است و در همان ابتدای راه جذبت می کند برای خواندن ادامه داستان در قسمت هایی از داستان غم تو را تحت تاثیر قرار میدهد و در جاهایی شادی فراز وفرود در داستان بسیا است و این نشان دهنده میل انسان ها به زندگی و تفاوت تفکرات است
- **آرزو** (امتیاز ۸ از ۱۰): بادبادک‌باز درباره‌ی گذشته‌ایه که نمی‌تونی عوضش کنی، اما هنوز می‌تونی تصمیم بگیری با حقیقتِ اون گذشته چه کار کنی
- **رویا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): بادبادک باز قصه‌ی دوستی، گناه، خیانت و پشیمانی است. کتابی ست که به ما یادآوری می‌کند بعضی زخم ها هیچوقت فراموش نمی‌شوند. اما شاید قشنگ ترین بخش کتاب آنجاست که امیر شجاعتِ بازگشت و جبران را پیدا می‌کند.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> روی تابلویی که بالای میزش بود:زندگی یک قطار است سوار شوید.

> بابا دیگر بیدار نشد که نشد

> وقتی دروغ می‌گویی، چیزی را از خودت می‌دزدی.

> آهیی کشید آرام به شانه بابازد .گفت:《زندگی می گذرد》

> جنگ که نباید شرافت را ازبین ببرد .تازه شرافت را می طلبد.حتی بیشتر از زمان صلح .» بادبادک باز صفحه۱۳۱

> امروز روز قشنگی است .هیچ هیولایی هم درکار نیست.

> اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی .حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی وقتی دروغ میگویی حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی وقتی تقلب میکنی حق انصاف را می دزدی میفهمی؟

> اورابه شوخی 《شاهزاده خانوم من 》خطاب می کرد

> می گویند چشم دریچه روح است

> از تبعيض بين مرد و زن در ميان افغانی‌ها که به نفع ما مردها بود، کاملاً آگاه بودم. نمی‌گفتند ديدی مَرده داشت با زنه حرف می‌زد؟ بلکه می‌گفتند وای وای! ديدی زنه آن مرد را ول نمی‌کرد؟ چه چشم سفيد!

> بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، يک زندگی را می‌دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می‌دزدی، حق بچه‌هايش را از داشتن پدر می‌دزدی. وقتی دروغ می‌گويی، حق کسی را از دانستن حقيقت می‌دزدی. وقتی تقلب می‌کنی، حق را از انصاف می‌دزدی. می‌فهمی؟» فهميدم. وقتی بابا شش ساله بود، نصفه‌های شب دزد می‌زند به خانه پدربزرگم. پدربزرگ که قاضی شريفی بوده، با دزد رودررو می‌شود. اما دزده با چاقو می‌زند توی گلويش و او را درجا می‌کشد ـ از بابا پدرش را می‌دزدد.

> شايد بی‌انصافی‌ست، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض يک روز می‌افتد، مسير زندگی را به کلی عوض می‌کند

> ناراحت شدن از يک حقيقت، بهتر از تسکين يافتن با يک دروغ است.

> رحیم خان خندهٔ تلخی سر داد. «من و حمیرا در مقابل تمام دنیا قرار گرفتیم. و این را هم بهت بگویم امیر جان، آخر سر همیشه دنیا برنده است. رسم روزگار همین است.»

> کسی که وجدان ندارد، معرفت ندارد، درد و رنجی هم ندارد.

> يادم نبود چه ماهی‌ست يا حتی چه سالی. فقط می‌دانستم که آن خاطره در درونم زنده است، بخشی کوچک و خيلی خلاصه‌وار از گذشته‌ای خوب، ردِّ رنگين قلم‌مويی بود بر روی بوم خالی و خاکستری زندگی‌هايمان.

> حسن حتی نمی‌توانست کتاب اول دبستان را بخواند. ولی فکر مرا از اول تا آخر می‌خواند. اين موضوع از يک طرف کمی اعصاب خردکن است، ولی از طرف ديگر آرامش خاطر به همراه دارد چون هميشه کسی هست که آدم را درک کند.

> پسرهايشان می‌روند کلوپ‌های شبانه پی عياشی و دوست دخترهايشان را حامله می‌کنند، بچه‌های نامشروع پس می‌اندازند، آن وقت هيچ کس صدايش را درنمی‌آورد. آه، فقط مردها بايد خوش باشند! من يک غلطی کردم و بلافاصله همه دم از ننگ و ناموس زدند و حالا بايد تا عمر دارم هی به رُخم بکشند.

> بچه‌ها که کتاب نقاشی نيستند تا با هر رنگی که دوست داری پُرشان کنی.

> اين که می‌گويند گذشته فراموش می‌شود، چندان درست نيست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می‌کند.

> چيز عجيبی بود که کسی قيافه خشک و بی‌روح علی را خوشحال يا غمگين ببيند، چون فقط چشم‌های بادامی قهوه‌ای او بود که از خوشحالی برق می‌زد يا از غصه پر از اشک می‌شد. می‌گويند چشم دريچه روح است. مصداق بارز اين گفته علی بود که احساساتش را فقط از طريق چشم‌هايش بروز می‌داد.

> وقتی مردی را بکشی،حق زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش را به داشتن شوهر و فرزندانش را به داشتن پدر دزدیده ای. وقتی دروغ بگویی، حق دانستن راست را از دیگری دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. هیچ چیزی زشت تر از دزدیدن نیست.

> حسن حتی نمیتوانست کتاب الفبا را بخواند، اما همیشه افکار مرا میخواند. این موضوع کمی لج آدم را در می آورد،اما یک جور آرامش هم می بخشید که کسی در کنارت باشد و همیشه بداند چه میخواهی.

> اما من بیش از همه به خاطر آن دوستش داشتم که همین درختها یخ میزدند و جاده ها را لایه ای از یخ میپوشاند، یخ های بین من و بابا ذوب می شد.دلیل آن هم بادبادک بود.من و بابا در یک خانه، اما در دو حوزه وجودی مختلف به سر میبردیم.بادبادک برش کاغذی نازکی از تقاطع این دو حوزه بود

> بابا گفت: «هرگاه مردی را به قتل برسانی زندگی را از او می‌دزدی حق زنش را برای داشتن شوهر می‌دزدی همچنین حق بچه‌هایش را برای داشتن پدر می‌دزدی وقتی که دروغ می‌گویی حق طرف مقابل خود را برای آگاه شدن از حقیقت می‌دزدی وقتی کسی را گول می‌زنی آن وقت انصاف و عدالت را از او می‌دزدی می‌فهمی؟»

> بهتر است از حقیقت صدمه ببینی تا اینکه دروغی تو را تسلی دهد.

---
منبع: [بادبادک‌باز در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/بادبادک-باز-bfa73e66-96f0-4733-9c93-d50136110760)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/بادبادک-باز-bfa73e66-96f0-4733-9c93-d50136110760/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/بادبادک-باز-bfa73e66-96f0-4733-9c93-d50136110760/quotes