# بامداد خمار

- **نویسنده:** فتانه حاج‌سیدجوادی
- **ناشر:** نشر البرز
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۴۴۰
- **شابک:** 978-964-442-256-0
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۵۵ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۶ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۵ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۹ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۸ نفر گفتند بخوان، ۱ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

واقع گرایانه و تامل برانگیز و ماندگار که اثرات و تبعات بسیاری در پی داشته که در شناخت فرهنگ امروز ایران و مقام ادبیات داستانی در آن توجه و تحقیق بسیار است.
فقط یک داستان عاشقانه نیست؛ بیشتر درباره‌ی انتخاب، عشق، تفاوت‌های طبقاتی و اجتماعی، و فاصله‌ی بین تصور ما از یک رابطه و واقعیت زندگی مشترکه . جادوی این اثر در ریتم نفس‌گیر، کشش داستانی بالا و بیانی عریان از پیامدهای جنون عاطفیِ بدون پشتوانه عقلانی نهفته است؛ ویژگی‌هایی که باعث شد این کتاب پس از گذشت سال‌ها همچنان اصالت و جایگاه رفیع خود را در دل مخاطبان حفظ کند.
بامداد خمار از فتانه حاج‌سیدجوادی، قصه‌ی عشق، انتخاب و بهای تصمیم‌هایی است که گاهی با دل گرفته می‌شوند و با عقل باید تاوانشان را داد.
حال‌وهوایش عاشقانه، تلخ، نوستالژیک و پر از حسرت است؛ آرام شروع می‌شود اما کم‌کم سنگین‌تر و واقع‌گرایانه‌تر می‌شود.
چیزی که از آن می‌ماند، این پرسش است: آیا دوست‌داشتنِ یک نفر، به‌تنهایی برای ساختن یک زندگی کافی است؟ و شاید مهم‌تر از آن، اینکه بعضی انتخاب‌ها فقط یک انتخاب نیستند؛ آینده‌ی آدم را شکل می‌دهند.
جوانی گاهی وقت ها همراه با خامی و انتخابات اشتباه است که نه تنها بر روی زندگی خود فرد بلکه بر زندگی اطرافیان نیز تاثیر می گذارد کاش همانقدر که برای رسیدن ذوق داریم و تلاش میکنیم برای برای حفظ و بقا هم تلاش کنیم.
۱.آشنایی سودابه با یک پسر و نگرانی خانواده از ازدواج او
۲. رفتن سودابه نزد عمه‌اش، محبوبه
۳. آغاز روایت زندگی گذشتهٔ محبوبه
۴. کودکی و نوجوانی محبوبه در خانواده‌ای مرفه
۵. خواستگاری منصور و مخالفت محبوبه با ازدواج
۶. آشنایی محبوبه با رحیم، شاگرد نجار
۷. شکل‌گیری عشق شدید محبوبه به رحیم
۸. مخالفت شدید خانواده با این ازدواج
۹. پافشاری محبوبه و بریدن از خانواده
۱۰. ازدواج محبوبه و رحیم و آغاز زندگی مشترک
۱۱. روبه‌رو شدن محبوبه با تفاوت طبقاتی و فرهنگی
۱۲. دخالت‌ها و آزارهای مادر رحیم
۱۳. تغییر رفتار رحیم و از بین رفتن تصویر عاشقانهٔ او
۱۴. تولد پسرشان، الماس
۱۵. سخت‌تر شدن زندگی و خشونت و بی‌وفایی رحیم
۱۶. تصمیم محبوبه برای نداشتن فرزند دیگر و سقط جنین
۱۷. نازا شدن محبوبه پس از سقط
۱۸. غرق شدن الماس در حوض و فروپاشی روحی محبوبه
۱۹. ادامهٔ بی‌وفایی و رفتارهای آزاردهندهٔ رحیم
۲۰. تلاش رحیم برای تصاحب خانه و دارایی محبوبه
۲۱. پناه بردن محبوبه به پدرش پس از هفت سال زندگی
۲۲. طلاق محبوبه از رحیم
۲۳. بازگشت محبوبه به خانواده و رویارویی با گذشته
۲۴. ازدواج محبوبه با منصور، پسرعمویش
۲۵. شکل‌گیری تدریجی رابطه‌ای آرام با منصور
۲۶. حسرت محبوبه برای انتخابی که در جوانی کرده بود
۲۷. پایان روایت محبوبه برای سودابه
۲۸. انتخاب سودابه میان عشق و عقل
۲۹. رسیدن محبوبه به آرامش و پذیرش گذشته
کتاب با سریال درحال پخش تفاوت بسیار دارد و اگر به دنبال تصویر سازی ذهنی متفاوت و مخصوص خودت هستی کتاب پیشنهاد خیلی خوبیه نصبت به سریالش

نوشته‌ی صدرا

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **سعیده** (امتیاز ۹ از ۱۰): با اینکه خیلی سال پیش خوندمش اما رمان خیلی زیباییه یه عاشقانه از دختری که تلاش میکنه دنبال عشق قلبیش بره اما روزگار یازی نمیکنه جزئیاتش رو خیلی دقیق یادم نیست اما هنوزم مطمئنم رمان از سریالش گیراتر و جذابتره
- **خانم لوبیا**: من خیلی چیزها از این داستان یاد گرفتم .... اینکه محبوب ۱۵ سالش بود و هم سن و سالِ منه نوجوان بود باعث شد راحت تر و از دید بهتری به داستان نگاه کنم و باعث شد خودم رو راحت جاش بزارم
- **اسرا**: بنظرم وقایعی رو شرح داده که ممکنه اطراف خیلی هامون اتفاق افتاده باشه و ما اصلا بهش توجه نکرده باشیم.
- **یاس** (امتیاز ۸ از ۱۰): حاوی اسپویل توصیفات این کتاب درمورد نحوه ی زندگی مردم و صحنه ها قشنگ بود. اما خب رفتارهای محبوبه خیلی حرص دربیاره هرکسی این رمان رو خونده باشه نظرش همینه. ولی بنظر من خوب شد که با رحیم ازدواج‌کرد چون اگر این اتفاق نمی افتاد و محبوبه یه زندگی دیگه تشکیل میداد این حسرت همیشه به دلش بود که اگر رحیم بود چی می شد چطور میشد و من خوشبخت تر میشدم و.... هر چقدر که رحیم آش دهن سوزی نباشه😄ولی تو چشم عاشق این کاستی ها دیده نمیشه.
- **صاحبه** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): آدم باید قبل از عاشق شدن، بلد باشد واقعیت را هم ببیند. فاصله طبقاتی، فرهنگ، تربیت و تفاوت سبک زندگی را نادیده نگیرد.
- **مهدیس** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): یه عزیزی یه جمله ای بهم گفت گفت همه انسان ها اشتباه می‌کنن ولی خدا کنه تاوان اشتباهات آدما ابدی نباشه و تاوان اشتباه محبوبه جنسش ابدی بود تا آخر عمرش حسرت به دل موند
- **فاطمه** (امتیاز ۸ از ۱۰): به نظرم نقطه قوت اصلی کتاب، فضاسازی و روایت رابطه‌ی محبوبه و رحیم و تفاوت دنیای این دو نفره. داستان فقط یک عاشقانه‌ی ساده نیست؛ درباره‌ی انتخاب، هیجان عشق، اختلاف طبقاتی، خانواده و پیامد تصمیم‌هایی که در جوانی می‌گیریم هم هست.
- **حنانه**: فاصله‌ی میان تصویر ذهنی انسان از معشوق و واقعیت زندگی با اوست؛ اینکه چیزی که در دوران دلدادگی زیبا و رؤیایی به نظر می‌رسد، ممکن است در زندگی روزمره شکل کاملاً دیگری پیدا کند.
- **ناهید** (امتیاز ۶ از ۱۰): بامداد خمار رو هنوز تموم نکردم اما تا همین‌جایی که خواندم، بیشتر از یک داستان عاشقانه، درباره‌ی مرز باریک بین عشق و انتخاب بود. بعضی جاها حس کردم آدم نه از روی عقل، بلکه از روی تصویری که از عشق ساخته تصمیم می‌گیرد؛ و همین، داستان رو برام واقعی‌تر و کمی تلخ‌تر کرد
- **حدیث**: یک رمان عاشقانه پر از پستی و بلندی ها،خواستن ها و نخواستن ها،رسیدن ها و نرسیدن ها به نظرم هرکسی عاشق شده باید یکبار این کتاب رو بخونه و خیلی نکته ها توی فیلمش جابه جا شده من کتابش رو بیشتر پیشنهاد میکنم

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> بعضی انتخاب‌ها را با دل می‌کنیم، اما تاوانشان را یک عمر با عقل می‌دهیم.»

> عشق همیشه آن چیزی نیست که در خیالمان می‌سازیم؛ گاهی حقیقت، بهای سنگینی از رؤیاهایمان می‌گیرد.

> دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا

> عشق، وقتی با خیال قاطی شود، می‌تواند آدم را به جایی برساند که چیزی را ببیند که شاید اصلاً وجود نداشته باشد؛ تصویری که خودش از محبوب ساخته، نه آن‌چیزی که واقعاً هست

> گاهی آدم از ظاهر و حرف‌های زیبا عبور می‌کند و تازه می‌فهمد آنچه برای زندگی لازم است، فقط دوست‌داشتن نیست؛ انسانیت، آرامش، احترام و قابل‌اعتماد بودن هم هست

> هنوز جسمم جوان بود و با روح خسته‌ام جدال می‌کردم:(

> «دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار

> نمی‌دانم. از قاجار هیچ نمی‌دانم. از رضاخان هیچ نمی‌دانم. از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟

> «این‌قدر مظلوم نباش. این‌قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می‌بارد. نجابت زیادی هم کثافت است‌ها!... از من گفتن بود.»

> ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود

> گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟» گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟» تعجّب کرد: «چه یادگاری؟» «دلم را.»

---
منبع: [بامداد خمار در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/بامداد-خمار-744b8263-b8f2-441b-b563-99a760ed6a3a)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/بامداد-خمار-744b8263-b8f2-441b-b563-99a760ed6a3a/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/بامداد-خمار-744b8263-b8f2-441b-b563-99a760ed6a3a/quotes