# بریت ماری اینجا بود

- **نویسنده:** فردریک بکمن
- **مترجم:** آذین سرداری
- **ناشر:** نون
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۹۵
- **تعداد صفحه:** ۳۸۰
- **شابک:** 9786007141847

در ابریشمک ۲ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۲ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۵ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت پیر زنی وسواسی که خیانت می‌بیند و به جای اینکه یه گوشه بنشیند و گریه کند تصمیم دیگری میگیرد! ✨
بریت ماری یادآوری می‌کند که گاهی برای پیدا کردن جای خودمان در دنیا باید جرئت کنیم از جای همیشگیمان بیرون بیاییم.
اگر فکر میکنی که برای تغییر زندگیت دیر شده بریت ماری می تواند نظرت را عوض کند. زنی که سال ها خودش را پشت نظم،عادت و خواسته های دیگران پنهان کرده ، ناگهان در موقعیتی قرار می‌گیرد که مجبور می شود بیرون از دنیای همیشگی اش زندگی کند. او در میان آدم هایی که هرکدام زخم ها و مشکلات خودشان را دارند کم کم معنای تازه ای از تعلق ، دوستی و ارزشمندی را کشف می‌کند.
این کتاب این حس رو به من القا کرد که هرکسی رو نباید زود قضاوت کرد. شاید در اولین نگاه بریت زنی عبوس و بداخلاق و منزوی است ولی وقتی کمی نزدیک تر بشوی میفهمی که کاملا اشتباه میکردی....
بریت ماری به من این را آموخت که دوست داشتن فقط به کلمات منتهی نمی‌شود، گاهی کسی، با شستن لباس هایت یا تمیز کردن آشپرخانه ات به تو نشان می‌دهد که برایش مهم هستی!

پیر بودن را هیچ وقت بهانه نکرد و وسواسی بودنش جلویش را نتوانست بگیرد.

همیشه بهترین کار فرار نیست اما بعضی اوقات باید رها کرد، رها کنی و انقدر دور بروی که برای دیدنت مجبور باشند سختی بکشند تا قدرت را بدانند. مثل بریت ماری باش و خودت رو کم ارزش ندون 🎀✨
همیشه وقتی کتاب رو باز میکنی و میخونی اولش کامل توی قصه فرو نرفتی، هنوز انقدر شخصیت هارو نمیشناسی و مکانش رو کاملا درک نکردی.
اما بریت ماری اینجا بود مانند بقیه کتاب های فردریک بکمن 😌 جوری تو را با داستانش جلو می راند که خودت فکر میکنی بخشی از داستان هستی!
پیشنهاد میکنم هرجا این کتاب رو دیدی بخونی

نوشته‌ی معصومه

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **مهدیه** (امتیاز ۷ از ۱۰): دوسش داشتم. پیامش برای من این بود که برای شروع دوباره هیچ وقت دیر نیست فقط باید بخوای. حتی بعد از سال ها تنهایی و دیده نشدن هنوز میشه زندگی رو از نو ساخت و امیدبخش بود. گاهی برای پیدا کردن جای خودمان در دنیا باید از جای همیشگیمون بیرون بیایم.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> آدم ها گاهی اوقات تاریکی را نبود روشنایی می دانند،اما در جایی مثل بورگ تاریکی یعنی تباهی.تاریکی در یک چشم به هم زدن خیابان ها را می بلعد .خیلی از آدم ها در شهر ها دوست ندارند شب ها را تنهایی در خانه سر کنند؛به همین بهانه مرکز و کلوب های تفریحی تاسیس کردند که فقط شب ها کار می کنند اما در بورگ وقتی تاریکی سر می رسد، زندگی از جریان باز می ایستد.

> بعضی وقت ها راحت ترین کار این است که آدم فقط زندگی کند، بدون اینکه خودش را بشناسد، بدون اینکه بداند به کجا می رود، همین بس که می داند کجاست.

> پسرک می پرسد : دوستش داری؟ طوری بی هوا این سوال را پرسید که کم مانده بود بریت ماری گوش پسرک را با قیچی ببرد. _بله. +خب پس چرا الان اینجا نیست؟ _ چون گاهی وقت ها فقط عشق کافی نیست.

> کل مسیر را حرف می زند،درست مثل کنت وقتی باهم سوار ماشین می شدند .اما این یکی فرق دارد ، چون کنت همیشه از طرف خودش حرف می زد، اما آقای پلیس از بریت ماری سوال می پرسد. همین موضوع بریت ماری را اذیت می‌کند. آدمی که عادت ندارد مرکز توجه باشد این جور وقت ها اذیت می شود.

> هر زندگی مشترک بدی های خودش را دارد، چون همه ی آدم ها نقطه ضعف های خودشان را دارند.اگر با آدم دیگری زندگی می کنی ، باید یاد بگیری که با این نقطه ضعف ها کنار بیایی.اگر نقطه ضعف ها را شبیه یک مبل سنگین در خانه فرض بکنی ، یاد می گیری موقع تمیز کاری اطرافش را تمیز بکنی و به خودش کاری نداشته باشی.

> آدمی که همیشه به خاطر یک نفر دیگر زندگی کرده وقتی تنها باشد حتی خودش را هم به سختی می شناسد.

> شکستن قلبی که بارها ترک برداشته کار سختی نیست.

> هتل ها نام و نشانی دارند ، اما نه می شود اسمشان را خانه گذاشت و نه جایی برای ماندن.

---
منبع: [بریت ماری اینجا بود در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/بریت-ماری-اینجا-بود-tgh:20281)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/بریت-ماری-اینجا-بود-tgh:20281/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/بریت-ماری-اینجا-بود-tgh:20281/quotes