# بوف کور

- **نویسنده:** صادق هدایت
- **ناشر:** سیمرغ
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۷۲
- **تعداد صفحه:** ۱۱۲
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۳۴ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۷ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۴ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۶ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۴ نفر گفتند بخوان، ۲ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت انسانی است که عزلت گزیده و میان فروغ و ظلمت سرگردان است؛ انسانی که در تنها لحظه‌ای که زندگی با او همراه می‌شود، خود با خویشتن همراه نیست.
بوف کور را قبل از خواندن باید زیست، کسی که هیچ گاه در زندگی سرگردان نبوده با قلم نمی‌تواند چیستی سری که هرز می‌گردد را به آغوش خود راه دهد. این سرگردانی، در نثر هدایت به شکلی از تجزیه‌ی روان تبدیل می‌شود که مرز میان راوی و جهان بیرون را آب می‌کند؛ گویی خواننده نیز محکوم می‌شود به دیدن جهان از پس دودی که هرگز کنار نمی‌رود. کتاب، لحظه‌های زندگی انسانی را شرح می‌دهد که همواره در میان جا مانده است؛ میان مرگ و زندگی، عشق و نفرت، حقیقت و وهم. زن اثیری و لکاته، دو چهره از یک زن واحدند، یکی معصوم و دست‌نیافتنی، دیگری زمینی و آلوده، و این دوگانگی چیزی نیست جز شکاف درونی راوی که هرگز میان پرستش و نفرت، میان عشق و تصاحب خشونت‌بار، به آرامش نمی‌رسد. پیرمرد خنزرپنزری که بارها و در نقش‌های گوناگون بازمی‌گردد، خود زمان است، زمانی که نه پیش می‌رود و نه به پایان می‌رسد، بلکه در حلقه‌ای بسته راوی را با خود می‌چرخاند. بوف کور بیش از آنکه یک رمان باشد، سفری است به عمق ذهن یک انسان شکسته، انسانی که در کودکی زیسته اما پس از آن در مه بزرگسالی راه خود را گم کرده است، سفری که هرچقدر پیش‌تر می‌رود راه بازگشت محوتر می‌شود و جز تاریکی چیزی نمی‌ماند. این ساختار حلقوی، که در آن رویداد و کابوس به جای یکدیگر می‌نشینند و هیچ خط زمانی قابل اعتمادی باقی نمی‌ماند، خواننده را از هر تکیه‌گاه روایی محروم می‌کند؛ گویی خود متن نیز، مثل راوی‌اش، در توهم و هذیان تنفس می‌کند. راوی خود گواه ناموثقی بر سرگذشت خویش است، کسی که میان خاطره و هذیان تمایزی قائل نمی‌شود و همین بی‌اعتباری، خواننده را به شریک جرمی در این جنون بدل می‌کند؛ جنونی که نه بیرون از او، که در ژرفای خودآگاهی‌اش می‌جوشد. شاید راز ماندگاری کتاب نیز همین تاریکی باشد، ظلمتی که پس از ورق زدن آخرین صفحه کتاب در ذهن خواننده لانه می‌کند.
بوف کور اثر صادق هدایت، یک داستان کوتاه و نمادین و تاریک است که با ورود به ذهن آشفته‌ی راوی، مرز میان واقعیت، خیال، تنهایی و کابوس را محو می‌کند؛ کتابی که بیشتر از آنکه بخواهد قصه تعریف کند، حالِ سنگین و غریبِ یک ذهن تنها را به خواننده منتقل می‌کند.
بوف کور فضایی وهم‌آلود، تاریک و کابوس‌وار دارد، با روایتی رازآلود که مرز میان واقعیت، خیال و هذیان را از بین می‌برد. نثر هدایت شاعرانه، نمادین و گاهی سنگین است و داستان، حس تنهایی، بیگانگی و اضطرابی عمیق را به خواننده منتقل می‌کند.
چیزی که از کتاب با من ماند این است که آنچه بیش از هر چیز انسان را  آزار می‌دهد جهان بیرون نیست، بلکه تنهایی و ناتوانی‌اش در رهایی از جهان درون است.
راوی و تنهایی: مردی که بیشتر با ذهن خودش زندگی می‌کند.
زن اثیری: تصویری رازآلود که معنای ساده‌ای ندارد.
نقاشی و تصویر: واقعیت از دریچه‌ی نگاه و خیال راوی.
عشق و وسواس: جایی که دلبستگی دیگر شبیه عشق معمولی نیست.
مرگ: حضوری که تقریباً در تمام کتاب احساس می‌شود.
خود و دیگری: مرز میان آنچه واقعاً هست و آنچه راوی می‌بیند.
خواب و کابوس: جایی که تشخیص واقعیت سخت‌تر می‌شود.
فروپاشی: ذهنی که هرچه جلوتر می‌روی، بیشتر در خودش فرو می‌رود.
اگر زندگی این روزها برای شما سنگین شده است، شاید بهتر باشد خواندن این کتاب را به روزهایی موکول کنید که از سنگینی گذشته‌اید و ذهن‌تان اندکی سبک‌تر شده است.اگر دنبال یک داستان روان، سرراست و سرگرم‌کننده هستی‌احتمالاً انتخاب اولت نباشد؛ اما اگر کتابی می‌خواهی که بعد از تمام‌کردنش هنوز ذهنت را درگیر کند

نوشته‌ی یاسین

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **حنانه**: روایتی از تنهایی عمیق انسان و تاریکی‌های پنهان ذهن اوست. این کتاب ما را با دنیایی روبه‌رو می‌کند که در آن مرز میان حقیقت و خیال محو می‌شود و خاطرات، ترس‌ها و رنج‌ها به کابوسی بی‌پایان تبدیل می‌شوند.
- **آرزو** (امتیاز ۸ از ۱۰): برای من بیشتر از داستان، تجربه‌ی ورود به ذهن آشفته و تنهای یک آدم بود. فضای تاریک و کابوس‌وارش خیلی ماندگاره، هرچند ابهام و سنگینی روایت باعث میشه بعضی جاها باهاش سخت‌تر ارتباط بگیری. تجربه‌ی متفاوتی بود و ارزش یک بار خوندن رو داشت. چیزی که بیشتر از داستان با من موند، حس تنهایی، خفگی و آشفتگی ذهنی راوی بود.
- **عاطفه** (امتیاز ۷ از ۱۰): جالب بود، چون مدام به خودم می‌گفتم راوی داستان واقعا داره این لحظه‌هارو تجربه می‌کنه یا تو مرز واقعیت و خیال گیر افتاده؟! کتاب آموزنده‌ای نیست دنبال نتیجه‌گیری نباشید داستان چشم‌گیر و اتفاقات هیجان انگیز نداره اما آدم رو دنبال خودش می‌کشونه.
- **نسترن**: «بوف کور» قصه‌ی تنهایی‌ست؛ تنهاییِ آدمی که میان خواب و بیداری، عشق و مرگ، و خاطره و خیال، خودش را گم کرده است. هدایت در جهانی تاریک، مرز واقعیت و توهم را آن‌قدر محو می‌کند که دیگر نمی‌دانی کدام تصویر بیرونی‌ست و کدام، ساخته‌ی ذهن. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی ترسناک‌ترین تاریکی، جایی نیست که چراغی در آن نیست؛ جایی‌ست که خودمان دیگر نمی‌توانیم از خودمان بیرون بیاییم.
- **آمنه** (امتیاز ۸ از ۱۰): فضای راز آلود و سنگینی داره. من که اثار صادق هدایت رو واقعا دوست دارم به نظر من راوی آدمیه که نمیتونه با جهان اطرافش ارتباط حقیقی برقرار کنه.اون یک تصویر ایدهآل از عشق، زیبایی و زندگی توی ذهنش ساخته اما هر بار که با واقعیت روبهرو میشه، ناامید میشه.آدم ممکنه بیشتر از اینکه زندانی جامعه باشه زندانی ذهن خودش باشه.اون مدام در خاطره، خیال، ترس و وسواس میچرخه و نمیتونه از اونها فرار کنه. از نظر من یک شاهکار از ادبیات ایرانه. برداشت من از نماد ها این بود :زن اثیری نماد عشق آرمانی ، زن لکاته نماد واقعیت دنیا و پیر مرد خنزر پنزری نماد مرگ یا تقدیره. داستانش چون گاهی بدون هیجان و کمی گیج کننده هست ممکنه باب سلیقه همه نباشه.
- **حدیث**: در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد
- **رویا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): بوف کور روایتی تاریک از تنهایی، عشق، مرگ و فروپاشی ذهن است. داستانِ آدمی که آن‌قدر در دنیای درون خودش غرق شده که مرز میان واقعیت و خیال برایش از بین می‌رود.
- **یاسین** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): تفکر نویسنده جدای از دیدگاهی هست که ما به زندگی داریم، تفکری تیره اما معنا دار.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید.

> در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.

> اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد ، ستاره من باید، دور، تاریک و بی‌معنی باشد شاید من اصلا ستاره نداشته‌ام !.

> کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.

> فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.

> … حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای بک دسته آدم‌های بی‌حیا، پرو، گدامنش، معلومات فروش چاروادارو چشم و دل گرسنه بود.

> تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود، فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.

> چیزی که وحشتناک بود، حس می‌کردم که نه زندهٔ زنده هستم و نه مردهٔ مرده ، فقط یک مردهٔ متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.

> ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تاثیری نداشته است.

> از این حالت جدید خودم کیف می‌کردم و در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.

> قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.

> باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم

> از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم...

> کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!

> برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.

> اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.

> زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد.

> نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد

> چیزی که تحمل ناپذیر بود این است. حس میکردم از همه این مردمی که میدیدم ومیانشان زندگی میکردم دور هستم . ولی یک شباهت ظاهری،یک شباهت محو و دور و درعین حال نزدیک،مرا به آن ها نزدیک میکرد، همین احتیاجات مشترک زندگی بود که از تعجب من می کاست ‌.

> در چشم‌هایش، در چشم‌های سیاهش شیب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می‌کردم، پیدا کردم. و در مسیرهای مهیب افسونگر آن غوطه‌ور شدم...

> در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.

> عشق چیست؟ برای همه ی رجاله ها یک هرزگی یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد.

> حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات میدهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند در سنهائی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم.... و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره میکند.

> اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم تنها چیزی که از من دلجوئی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد.

---
منبع: [بوف کور در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/بوف-کور-a86f1a52-c0f2-4673-8282-a57d76deac11)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/بوف-کور-a86f1a52-c0f2-4673-8282-a57d76deac11/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/بوف-کور-a86f1a52-c0f2-4673-8282-a57d76deac11/quotes