# بیگانه

- **نویسنده:** آلبر کامو
- **مترجم:** امیرجلال‌الدین اعلم
- **ناشر:** نیلوفر
- **سال نشر:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۱۴۰
- **شابک:** 978-964-448-057-7
- **موضوع:** رمان فرانسوی

در ابریشمک ۳۵ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۴ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۵ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

شخصیت اصلی رمان "بیگانه "جوانی است به نام مورسو .او کارمندی فرانسوی است که در پی وقایعی در شهر الجزایر گرفتار می‌آید، عربی را روی ساحل می‌کشد، در دادگاه محاکمه می‌شود و به مرگ با گیوتین محکوم می‌گردد .نگرش مورسو به زندگی، نگرش خود کامو نیست، بلکه کامو شخصیت رمانش را سرمشق می‌نهد . مورسو قهرمان نیست، بلکه آدمی است که به گونه‌ای به بیماری روح یا به عبارتی به دلزدگی از دنیا دچار است .نویسنده در این رمان در واقع بیهودگی و پوچی دنیایی را نشان می‌دهد که شخصیت اصلی آن از سازش با آن عاجز است .

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت مردی بی تفاوت به احساسات درونی و بیرونی ،مردی که همین بی تفاوتی اش او را محکوم  به قتل غیرعمد کرد .
کتاب بیگانه ،حس کردم آلبر کامو سعی کرده است نتیجه بی تفاوتی و سردی به احساسات را به رخ خواننده بکشد ،
داستان بی تفاوتی مردی به مرگ مادر بی نوایش که در خانه سالمندان با مرگ دست به گریبان شده است .
مردی که ادعا می‌کند آدمی را نه از عصبانیت و خشم بلکه بخاطر آفتاب داغ و سوزان کشته است .
و روایت دیدار عاطفی که وجودش در فردای خاکسپاری مادر وی بیشتر موجب محکومیت است نه تسلای غم داغدیده.
بخش اول : مطلع شدن مورسو از مرگ مادرش و بی تفاوت بودن به این قضیه.
بخش دوم : زندانی شدن مورسو و انتظار برای حکم دادگاه و داستان های زندان و ....
اگر ب دنبال رمانی هستید که هر لحظه تعجبتان نسبت به شخص اول داستان بیشتر شود این رمان را از دست ندهید .
برای افراد زیر ۱۴ سال توصیه نمیکنم

نوشته‌ی الناز

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **سمیرا**: چیزی که من از این کتاب و شخصیت داستان فهمیدم این بود که گفتن حقیقت و احساس واقعیت بصورت خیلی صریح و بدون پرده هیچ وقت مورد پذیرش بقیه نیست
- **زهره** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): که گاهی بروز دادن احساس واقعیت بدون پرده و نشون دادن خود حقیقی ات تو این دنیا می تونه جرم محسوب بشه و بی عاطفه و بی روح خطاب بشی و حتی شاید محکوم به مرگ هم بشی🙂 ولی به نظر من مورسو اصلا آدم بی روح و بی عاطفه ای نبود فقط از گفتن حقیقت و از قضاوت شدن نمی ترسید.
- **یاسین** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): فارغ از نگارش و داستان انتقال و ملموسی تفکر نویسنده (تفکر اگزیستانسیالیستی که به نویسنده منسوب هست و ظاهرا خودش رد کرده این موضوع رو) در پایان کتاب (شاید عده ای بر پایان بندی بد این کتاب معتقد باشن) برای من حسی بسیار جالب بود.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> انگار آن فوران مرا شسته بود و زشتی هایم را پاک کرده بود ، مرا از شر امیدهایم خلاص کرده بود و در آن شب جان گرفته از ستاره ها و نشانه ها، برای اولین بار خودم را آسوده سپردم به بی اعتنایی مهربان دنیا.

> به عمرم آدمی به سر سختی تو ندیده ام. همه ی جانی هایی که پیش از تو پیش من آورده اند همه شان با دیدن این صلیب که نشانه ی رنج است به گریه افتاده اند.

> گفت: روح مرا کاویده و هیچ چیز پیدا نکرده. گفت حقیقت این است که من اصلا روح ندارم، هیچ چیز انسانی در وجود من نیست و هیچ یک از آن اصول اخلاقی که در دل انسان هاست در دل من وجود ندارد.

> امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز. نمی دانم.

> 《در جامعه ی ما، هر کسی که در مراسم تدفین مادرش گریه نکند می تواند محکوم به مرگ شود 》

> این عقیده مامان بود و مدام تکرارش می‌کرد که آدم، دست آخر به همه چیز عادت می‌کند.

> مردم می‌گویند من آدمی کم‌حرف و گوشه‌گیر هستم. می‌خواست بداند خودم راجع به این مسئله چه فکر می‌کنم. جواب دادم راستش دوست دارم ساکت بمانم؛ مگر اینکه حرفی برای گفتن داشته باشم.

> آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد، می‌تواند بی هیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند آنقدر خاطره دارد که حوصله اش اصلا سر نرود...

---
منبع: [بیگانه در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/بیگانه-a333f60b-ffe2-42f3-9e7f-0cc8db458264)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/بیگانه-a333f60b-ffe2-42f3-9e7f-0cc8db458264/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/بیگانه-a333f60b-ffe2-42f3-9e7f-0cc8db458264/quotes