# تنهایی پرهیاهو

- **نویسنده:** بهومیل هرابال
- **مترجم:** فروزنده دولت‌یاری
- **ناشر:** باران خرد
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۹۹
- **تعداد صفحه:** ۱۰۴
- **شابک:** 978-622-6199-09-4
- **موضوع:** ادبیات روسی

در ابریشمک ۸ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۲ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۵ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

این رمان روایت تک‌گویی درون‌گرایانه یک کارگر پِرس به نام آقای «هانتا» است. او در زیرزمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است روزگار می‌گذارند و کتاب‌هایی را که از سوی اداره سانسور به آنجا می‌آورند خمیر می‌کند. هانتا با خواندن این کتاب‌ها دنیا را به گونه‌ای دیگر می‌بیند.

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آزیتا** (امتیاز ۹ از ۱۰): کتابِ فلسفی و غمگینی بود. کسی که در خانواده و جامعه درک و حمایت نمیشه، تحقیرم میشه و نادیده گرفته میشه. در آخر باعثِ خود کم بینی، تنهایی، افسردگی و... میشه. اما افرادِ نالایقِ دیگری، توسطِ افرادِ نالایق تری... که هیچ علم، هنر، ارزش و لیاقتی ندارن، بیهوده پرستش میشن‌.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> ✔️سی و پنج سال است که مداوم دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس هیدرولیکم را می فشارم و همزمان سی و پنج سال است که مداوم نوشیدنی می خورم، نه این که از آن لذت ببرم، نه، از آدم های مِی خواره نفرت دارم، می نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آن چه می خوانم بروم، چون برای سرگرمی یا تلف کردن وقت یا خوابیدن، مطالعه نمی کنم.

> ✔️در سکوتِ شبانه، سکوتِ مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی...

> ✔️باز هم خودم را فشرده تر کردم، همانندِ یک چاقوی جیبی که بسته می شود. ص ۱۰۴

> ✔️من وقتی چیزی را می خوانم، در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات می مکم، یا مثل لیکوری می نوشم، تا آن که اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگ هایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد.

> ✔️من نیز، همیشه سرشار از هوش و سر زندگی بودم. تا این که رئیسم بطور مرتب مرا خنگ نامید و اوضاع تغییر کرد. ص ۹۶

> ✔️همه ی ما افرادِ فَرتوتی هستیم که تحصیلاتِ درست و حسابی نداریم، و یک کتابخانه در خانه داریم که یک نفر باید همه ی آنها را نجات دهد، ما امیدوارانه کتاب می خوانیم شاید بتوانیم تغییراتی در زندگیِ خود ایجاد کنیم. ص ۷۳

> ✔️اکنون روزگارِ شادی های کوچک، روزگار دستاوردها و روزگارِ کتابها به سر رسیده بود: مردمِ امروزی تفکرِ متفاوتی داشتند. حتی اگر در پایان روز یک کتاب را به عنوان هدیه به کارگران بدهند یا شاید به نوعی پرداخت دستمزد باشد باز هم مهم نخواهد بود چون زمان ما به پایان رسیده است. ص ۷۳

> ✔️همه ی ما همانندِ زیتون هستیم ، فقط زمانی بهترین محتوای خود را بروز می دهیم که تحتِ فشار، لِه شویم. ص ۱۹

> ✔️از کتابهایی که خواندم یاد گرفتم که کائنات مهربان نیست در واقع نه کائنات و نه انسانهایی که یک سَر بر روی شانه هایشان دارند مهربان نیستند. البته نه که انسان دوست نداشته باشد مهربان باشد بلکه ذاتش اینگونه است. ص۷

> ✔️اگر کسی بخواهد ایده ها را سرکوب کند، باید سرهای انسانی را فشرده سازد. اما این کار مفید نخواهد بود. چون افکارِ واقعی از خارج از ذهن به سمتِ مغز انسان پرواز می کنند. ص۶

> «تنها بودم، اما در میان کتاب‌ها، تنهایی‌ام پرهیاهو بود.»

---
منبع: [تنهایی پرهیاهو در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/تنهایی-پرهیاهو-0d0a87dd-5548-47cf-a649-76fc7705d452)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/تنهایی-پرهیاهو-0d0a87dd-5548-47cf-a649-76fc7705d452/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/تنهایی-پرهیاهو-0d0a87dd-5548-47cf-a649-76fc7705d452/quotes