# جای خالی سلوچ

- **نویسنده:** محمود دولت‌آبادی
- **ناشر:** نو
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۶۱
- **تعداد صفحه:** ۴۹۷
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۴۶ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۸ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۱ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۵ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۴ نفر گفتند بخوان، ۱ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت زندگی زنی بنام مرگان که یک روز از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که شوهرش سلوچ  اونهارو ترک کرده.حالا مرگان تنهاس با سه تا بچه و چالش های سخت زندگی
این که یه زن تنها چطور میتونه از پس زندگی خودش و بچه ها بربیاد،زبر و زرنگی و کاری بودن مرگان رو دوسداشتم.در عین حال جاهایی که سختی فشار میاره مستاصل میشه پای زندگی دخترش درمیونه و خودش میدونه که چه چیزی در انتظار دخترش خواهد بود ولی...... زندگی پسرهاش مخصوصن پسر بزرگتر که کارای احمقانه اش اذیت کننده اس،همه ی این چالشها و غم نان و تنهایی و در عین حال سخت کوشی مرگان هنوز تو خاطرم هست.غم نان، تنهایی، فقر، دعواهای خانوادگی و تلاش بی‌وقفه‌ی مرگان برای حفظ زندگی، چیزهایی است که بعد از سال‌ها هنوز از این رمان در ذهنم مانده.
رمانی درباره زن، زمین، ظلم، فقر و نابرابری. کتاب جای خالی سلوچ قصۀ تراژیک تنهایی یک زن گرفتار در جهان مردانه و نیز تراژدی تقابل فرودستان و فرادستان در متن دورانی از تاریخ معاصر ایران است.
محمود دولت‌آبادی در کتاب «جای خالی سلوچ» روایتگر مصائب زنی روستایی است که در دوران اصلاحات ارضی مجبور می‌شود دست‌تنها و با دست خالی برای بقا بجنگد.
این کتاب زیاد سرفصل بندی نیست اما تقریبا چیزی ک من از رمان که خیلی وقته خوندم یادمه اینه و میشه گفت :
۱:نبودن سلوچ و حیرت مر‌گان
۲:دست و پنجه نرم کردن با عقاید روستاییان برای نبودن شوهر و قضاوت جامعه ای که نبود شوهر رو ضعف زن می دونن
۳:مشکلات خانواده و سه فرزندش هر کدام به شیوه خودشون
۴:مشکلات خانوادگی که سر فقر و کمبود مواد غذایی و..داشتن و دعواهای همیشگی برای ارث و میراث

۵:برگشت سلوچ او که مدت زیادی دور بوده، دیگر همان آدم سابق نیست و شرایط خانواده هم کاملاً تغییر کرده است.
(امیدوارم که ترتیبش رو درست گفته باشم)
راستش این کتاب ،اونقدری هیجان انگیز و شگفتی نداره چون یه کتاب واقع گرایانه هست و به مشکلات بدیهی اشاره داره بلکه هم شاید داستان زندگی مردمان زیادی باشه که کسی باز گو نکرده باشه  و کسی که رمان های عمیق و تاثیر گذار دوست داره شاید براش مناسب باشه.

نوشته‌ی یاس

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آرزو** (امتیاز ۹ از ۱۰): جای خالی سلوچ‌ برای من کتابِ آدم‌هاییه که زندگی بهشون رحم نکرده، ولی بازم صبح می‌شه و باید بلند شن و ادامه بدن
- **مژده**: کتاب خوبی بود ولی نسخه ای که من خوندم سانسور زیاد شده بود و یسری کلماتش برام سخت و سنگین بود. دوست داشتم کتاب یک مقداری از زبان سلوچ هم صحبت کنه، کجا رفت؟ یکم با جزئیات بیشتر بگه چی بهش گذشت که رفت. کلا کتابایی که یکم گنگ باشند رو دوست ندارم.
- **عاطفه** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): روایت فقری که به فروپاشی ختم می‌شه، بیشتر از این که راجع‌به رفتن سلوچ باشه راجع‌به تنهایی مرگان‌‌ـه! اما داستان مطلقاً راجع‌به این نوع ناکامی‌ها نیست، این کتاب از اون کتا‌ب‌هایی نیست که بخونی و ازش رد بشی یا برای لذت بردن پیشنهاد بشه، از اون روایت‌هاست که تا سال‌ها با مخاطب همراه می‌شه روایت زنانی که قهرما‌ن‌اند چون چاره‌ای جز این ندارند و قصه جایی آغاز می‌شه که زندگی یک خانواده به انتها می‌رسه و قهرمان زن قصه بعد از یک شکست مجبوره به راهش ادامه بده
- **مینا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): داستانی که روایت تنهایی یک زن، یک تنهایی عمیق و پر از درد بود...
- **ناهید** (امتیاز ۸ از ۱۰): جای خالی سلوچ کتابی هست که راجع به ناپدید شدن مرد یک خانواده است اما در واقع کتاب بیشتر از اینکه فقط درباره‌ی رفتن سلوچ باشه، درباره‌ی فقر، تنهایی، فروپاشی خانواده، تلاش برای بقا و قدرت یک زن در دل سختی‌هاست.
- **فاطیما** (امتیاز ۹ از ۱۰): تلاش مورگان و رنج و سختی های ک بهش تحمیل شد. من قلبم پیشش جا موند .کتاب فوق العاده ای بود از کینه شتری گرفته تا برگشت همسرش و سبک شدن بار روی دوشش.ارزش خوندن زیادی داره بتونم باز میخونم✨️

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدم‌هایی یافت می‌شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می‌رویاند.

> تنبل نشده بود. خسته بود. یکجور خستگی یکنواخت. دلش بَر پا نبود...

> چیزی رنج‌آور که نمی‌توان عزیزش داشت. که ندیده نمی‌توانش گرفت. زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو نه می‌توانی زخم را قلبت وا بکنی، و نه می‌توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه‌ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلب هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور می‌اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.

> همه چیز عجیب بود، برای مرگان همه چیز عجیب می‌نمود واز همه عجیب تر جای خالی سلوچ بود .

> معمولا جواب "خوبم" را حتی در هنگام مرگ برای عدم نمایش عجز خود بکار می‌بریم. معمولا این حرف به مثابه قرص کردن دل شناخته می‌شود؛ پدیده ای که تنها در گونه ی انسان مشاهده می گردد.

> بعضی نبودن‌ها فقط جای یک آدم را خالی نمی‌کنند؛ تمام زندگیِ آدم‌های مانده را جابه‌جا می‌کنند

> شب که می‌شد، مرگان بیشتر از همیشه جای خالی سلوچ را حس می‌کرد. روز، با کار و بچه‌ها و هزار گرفتاری، فرصت فکر کردن نمی‌داد؛ اما شب که همه‌چیز ساکت می‌شد، نبودن او دوباره خودش را نشان می‌داد. مرگان می‌دانست که باید دوام بیاورد، اما گاهی آدم آن‌قدر خسته است که حتی امید داشتن هم برایش کار دشواری می‌شود

> مرگان مانده بود با خانه، بچه‌ها و زندگی‌ای که هیچ‌کس از او نپرسیده بود می‌تواند از پسش بربیاید یا نه. فقط باید ادامه می‌داد؛ چون گاهی زندگی حتی برای شکستن هم به آدم فرصت نمی‌دهد.

> انگار جای خالی آدم‌ها، از خودشان بزرگ‌تر می‌شود.

> مرگان مانده بود و خانه‌ای که دیگر شبیه خانه نبود. جای سلوچ خالی بود، اما این خالی‌بودن فقط در نبودن او خلاصه نمی‌شد؛ انگار چیزی از زندگیِ همه‌شان کنده شده بود. با این حال، زندگی منتظر اندوه کسی نمی‌ماند. باید بلند می‌شد، باید کار می‌کرد، باید بچه‌ها را سیر می‌کرد؛ حتی وقتی خودش دیگر چیزی برای ادامه دادن نداشت.

> مرگان فرصت ندارد برای نبودن سلوچ عزاداری کند؛ چون زندگی بلافاصله از او می‌خواهد که ادامه بدهد.

> زخمی اگر بر قلبت بنشیند، تو نه می‌توانی زخم را از قلبت وابِکَنی و نه می‌توانی قلبت را دور بیندازید، زخم تکه‌ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.

> دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می‌آورند. این دیگران به گمان خود زیرک‌اند! غافل از اینکه نه زیرک، دو رویه‌اند. جرأت یک‌رویگی‌شان نیست!

> آدمی درد را از یاد می برد؛اما خطر نزول درد را هرگز…

> جای خالیِ آدم‌ها، گاهی از خودِ آدم‌ها سنگین‌تر است

> آدم وقتی چیزی برای از دست دادن ندارد، به سختیِ عجیبی قوی می‌شود.

> فقر فقط سفره را خالی نمی‌کند؛ آدم را هم کم‌کم از درون خالی می‌کند.

> این بجای خود، اما عباس را یک چیزی نا ارام میکرد: این رفتن ها، آمدن ها! بو می کشید که چیزی باید برهم خورده باشد، که چیزهایی باید جابجا شده باشند. اما چی و چه چیزهایی؟ او نمی توانست بشناسدشان. در عین حال نمی توانست با چشم های بسته از کنار آسیاب کور شوراب بگذرد. نمی توانست چشم هایش را به پایان روزگار شهمیر آسیابان ببندد.

> دستی که به گرفتن مزد دراز می‌شود؛ همان دستی نیست که به گرفتن مدد.

> هم از این بود اگر چشمهای مرگان، چنان زیبا مانده بود. درخششی سمج، از قعر نومیدی.

---
منبع: [جای خالی سلوچ در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/جای-خالی-سلوچ-216c1f1c-96e4-4134-bef9-c482c2d73ae9)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/جای-خالی-سلوچ-216c1f1c-96e4-4134-bef9-c482c2d73ae9/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/جای-خالی-سلوچ-216c1f1c-96e4-4134-bef9-c482c2d73ae9/quotes