# جزء از کل

- **نویسنده:** استیو تولتز
- **مترجم:** پیمان خاکسار
- **ناشر:** نشر چشمه
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۵
- **تعداد صفحه:** ۶۶۰
- **شابک:** 978-600-229-500-2
- **موضوع:** رمان انگلیسی

در ابریشمک ۴۸ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۷ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۱ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۴ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۳ نفر گفتند بخوان، ۱ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## خلاصه (از ناشر)

رمان حاضر، نخستین رمان استیو تولتز، نویسنده استرالیایی است که در سال 2008 به انتشار رسید و همان سال نامزد دریافت جایزه بوکر شد. این رمان اکنون به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ استرالیا مطرح است. در بخشی از رمان می‌خوانیم: «هیچ‌وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درس من؟ من آزادی‌ام را از دست دادم.»

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

بعضی خانواده‌ها فقط شجره‌نامه دارند؛ بعضی خانواده‌ها یک دنیا داستان برای تعریف کردن.
داستان یک پدر و پسر و خانواده‌ای عجیب .
«جز از کل» داستان خانواده‌ای عجیب و دوست‌داشتنی‌ست؛ خانواده‌ای که در آن عشق، نفرت، شکست، جاه‌طلبی و ترس، نسل به نسل منتقل می‌شوند. استیو تولتز در اولین رمانش، ما را با پدر و پسری به نام‌های مارتین و جسپر آشنا می‌کند و از خلال رابطه‌ی پیچیده‌ی میان آن‌ها، داستان زندگی، انتخاب‌ها و زخم‌هایی را روایت می‌کند که گاهی حتی از نسلی به نسل دیگر به ارث می‌رسند.
اما چیزی که «جز از کل» را متفاوت می‌کند، فقط داستانش نیست؛ لحن شوخ، تلخ و گاهی فلسفی تولتز است. کتاب در یک صفحه می‌تواند شما را به خنده بیندازد و چند صفحه بعد، ناگهان با جمله‌ای روبه‌رویتان کند که وادارتان کند مکث کنید و به زندگی، خانواده و خودتان فکر کنید.
«جز از کل» رمانی درباره‌ی کامل نبودن آدم‌هاست؛ درباره‌ی اینکه شاید هیچ‌کدام از ما «کل» نیستیم و بخش‌هایی از خودمان را در آدم‌هایی پیدا می‌کنیم که دوستشان داریم، از آن‌ها دلخوریم یا از دستشان داده‌ایم.
کتاب برام ترکیبی از طنز، فلسفه و داستان زندگی چند آدم عجیب بود. رابطه‌ی پدر و پسر و نگاه متفاوت هرکدومشون به زندگی برام جذاب بود؛ مخصوصاً اینکه هرکدوم فکر می‌کردن راهی که خودشون برای زندگی پیدا کردن درست‌تره، ولی در نهایت هیچ‌کدوم واقعاً جواب قطعی نداشتن.

کتاب جاهایی خیلی بامزه بود و جاهایی هم آن‌قدر تلخ و عجیب می‌شد که نمی‌دونستی بخندی یا حرص بخوری. چیزی که بیشتر از همه برام موند، همین تلاش آدم‌ها برای پیدا کردن معنی زندگی بود؛ اینکه چطور با ترس، شکست، مرگ، عشق و انتخاب‌هامون کنار میایم، وقتی هیچ جواب مشخصی وجود نداره. به نظرم «جزء از کل» بیشتر از اینکه بخواد جواب بده، آدم رو با سؤال‌های خودش تنها می‌ذاره.
بخش اول — جسپر و مارتین: آشنایی با جسپر و پدر عجیب‌وغریبش، مارتین، و رابطه‌ی پیچیده و پرتنش بین این دو.

بخش دوم — گذشته‌ی مارتین و تری: کم‌کم وارد گذشته‌ی مارتین و برادرش، تری، می‌شیم و می‌فهمیم ریشه‌ی خیلی از اتفاقات کجاست.

بخش سوم — خانواده و میراث گذشته: داستان گسترده‌تر می‌شه و تأثیر تصمیم‌ها و اشتباهات نسل قبلی روی جسپر پررنگ‌تر می‌شه.

بخش چهارم — فرار و جست‌وجو: ماجراها وارد مرحله‌ای غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر می‌شن و جسپر با موقعیت‌ها و آدم‌های تازه‌ای روبه‌رو می‌شه.

بخش پنجم — نگاه مارتین به زندگی: روایت و افکار مارتین اهمیت بیشتری پیدا می‌کنه و خیلی از حرف‌های فلسفی کتاب درباره‌ی زندگی، مرگ و معنای بودن شکل می‌گیره.

بخش ششم — جمع‌بندی و رویارویی: مسیر داستان به سمت نتیجه‌گیری می‌ره و رابطه‌ی جسپر با گذشته، پدرش و خودش معنای تازه‌ای پیدا می‌کنه.
اگر دنبال کتابی هستی که هم سرگرمت کنه، هم گاهی تلخ بهت بخنده و هم بعد از بستن کتاب توی ذهنت بمونه، «جز از کل» انتخاب خوبیه.
در کل، کتاب از یک داستان ساده‌ی پدر و پسر شروع می‌شه، ولی کم‌کم تبدیل می‌شه به ترکیبی از طنز سیاه، فلسفه، خانواده، عشق، شکست، زندگی و ترس از مرگ.

نوشته‌ی فاطمه

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **سعیده** (امتیاز ۲ از ۱۰): قطعا که کتابی با این حوایز و این حجم از فروش نمیتونه بد باشه ولی من نتونستم باکتاب و داستانش ارتباط بگیرم.به علاوه طولانی بودن داستان ک حس میکنم بی دلیل داستان رو کش دادن
- **الهام**: اینکه تاصفحه اخرکتاب، بااینکه تعدادصفحات زیاد بود به هیچ عنوان خسته کننده نبود، و تالحظه اخر کتاب حرفی برای گفتن داشت،
- **نسترن**: «جزء از کل» برای من داستانِ آدم‌هایی بود که میانِ خنده و تلخی، دنبال معنایی برای زندگی می‌گردند؛ اما هرچه بیشتر می‌گردند، بیشتر با بی‌جوابیِ آن روبه‌رو می‌شوند. چیزی که از کتاب با من ماند، زخم‌هایی بود که از نسلی به نسل دیگر می‌رسند؛ و این فکر که شاید همیشه قرار نیست زندگی را بفهمیم، گاهی فقط باید یاد بگیریم با آن زندگی کنیم.
- **Lil fereshte** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): اگر از جذاب بودن این کتاب بخواهم بگویم :« این کتاب را ۳ بار خواندم و یک بار به صورت صوتی گوش دادم !»
- **مینا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): جمله‌های عمیق این کتاب که به بعضی‌هاشون تا ساعت‌ها فکر می‌کردم و البته پایان غافلگیر کننده‌اش... حجم کتاب زیاد بود و گاهی خسته می‌شدم ولی اونقدر جملات جذاب داره که آدم و به خوندن ترغیب می‌کنه و در انتها وقتی فکر می‌کنی همه چی داره تموم میشه، تازه جذابیت داستان شروع میشه

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> عاشق شو جسپر. هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست! لذت؟ یعنی یه چیزی مثل یه وان پر از آب داغ توی زمستون؟ آره دیگه چی؟ احساس می‌کنی زنده‌ای، با تمام وجودت زندگی رو حس می‌کنی.

> هنگام سقوط تنها چیزی که می‌توانی دستت را بهش بند کنی وجود خودت است.

> وقتی از دنیا کنار می‌کشی دنیا هم به همان اندازه از تو کنار می‌کشد.

> خب اگر زندگی یک هدیه باشد چی؟ تاحالا هیچ هدیه‌ای را پس نداده‌اید؟ چیز جدیدی نیست.

> ولی نمیشود با تفکر مثبت مرگ را تاراند؛ مثل این می‌ماند که با خودت فکر کنی: خورشید از غرب طلوع خواهد کرد. از غرب، از غرب هیچ ثمری ندارد...

> ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی ولی مرد بزرگ کسی است که: در میانه‌ی جمع قادر است از استقلال و تنهایی‌اش لذت ببرد...!

> اما به گمانم غیر طبیعی نبود. اصلا عشق اول همین است. آنچه اتفاق می‌افتد از این قرار است یکی را می‌بینی وعاشقش می‌شوی و فورا یک حفره درونت سرباز می‌کند و به دردت می‌آورد. این حفره همیشه آنجا می‌ماند. اما متوجه آن نیستی تا آنکه یکی از راه می‌رسد و آن را پر می‌کند و بعد با محتویات حفره می‌زند به چاک.

> مَن چیزی جز شانس نداشتم.جوان تر از آن بودم که از پیری بمیرم و پیرتر از آن که جزء آمار مرگ ومیر نوزادان به حساب بیایم.این وسط گیر کرده بودم. در دوره وحشتناکی از زمان که آدمها چاره ای ندارند جز نفس کشیدن..

> چخوف اعتقاد داشت اگه به آدمها نشون بدی چجور موجودی هستن بهتر میشن. فکر نکنم حرفش درست باشه. فقط باعث میشه غمگین تر و تنهاتر بشن.

> هر کس که ادعا می‌ کند یکی از دوستانش در طول سال‌ ها هیچ تغییری نکرده، فرق نقاب و چهره‌ واقعی را نمی‌ فهمد...

> نه این که با بدبختی مشکلی داشته باشم چون می دانم تا آخر عمر دست از سرم بر نمی دارد فقط نمی خواهم مشکلات آینده ام از جنس مشکلات فعلی ام باشند. امیدوارم بتوانم هر سالم را با یک مصیبت وحشتناک متفاوت به یاد بیاورم.

> حس کردم چیزی که باعث می‌شود انسان دیوانه شود فقط تنهایی و رنج نیست، بلکه بودن در وحشتی دائمی است.

> قبول ، نمی شود برای خوشبختی در زندگی برنامه ریزی کرد ، ولی این امکان وجود دارد که بعضی اقدامات را برای جلوگیری از بدبختی انجام داد...

> مردم احتمالاً تمام عمر تظاهر به دوست داشتن خانواده، دوستان، همسایگان و همکارانشان می‌کنند و بیست سال واقعاً فریب عظمایی نیست.

> به دلیل اینکه گمنامی ضمانت صداقت است( همان طور که اسکار وایلد گفته است به هر کسی یک نقاب بدهید تا حقیقت را بگویند)

> ناامیدی بی انتهاست.

> آیا تا به حال شنیده اید ورزشکاری در یک حادثه حس بویاییش را از دست داده باشد؟! اگر قرار باشد به دلایلی دنیا به ما درسی بدهد که نمیتوانیم یاد بگیریم، ورزشکاران باید پاهایشان را از دست بدهند، فیلسوفان تفکرشان، نقاشان چشمشان، موسیقی دان گوشهایشان و آشپزان زبانشان را.....

> هرکسی دلش می خواهد آن بالا بالاهاباشد.خب این هم یک درس دیگر.هیچ وقت بالا نباش کنار بایست بگذاردیگران سراین مسائل به جان هم بیفتند.تو سرت را بنداز پایین وکار خودت را بکن.هیچ چیز از این مهم تر نیست.

> مثل تنور زبانه بکشیدولی روشنایی تان را از دنیا مخفی کنید.قدرت این را داشته باشید کهشعله هایتان را سرکوب کنید.

> اگربدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است

> رهایی در این است که شبیه دیوانه‌ها باشی.

> کودکی ام یک چیز به من یاد داداین بود که تفاوت ثروتمندو فقیر چیزی نیست اما شکاف بین سلامتی و بیماری را نمی توان هیچ جوره پر کنی.

> مرگ وزندگی باهم برابر نیستند ولی باقی چیزها شاید نقاط مشترکی داشته باشند.

> وقتی مردم فکر می کنند که روزهای آخرت است با تو مهربان می شوند.فقط وقتی سعی میکنی به این دنیابرگردی دوباره چنگال هایشان را نشان می دهند.

> بعضی آدم‌ها حس می‌کنند در حال غرق شدنی و وقتی جلوتر می‌آیند تا ببیند، نمی‌توانند در برابر وسوسه‌ی پا گذاشتن روی سرت مقاومت کنند.

> فکر کردم چیزی که آدم را مجنون می‌کند تنهایی یا درد نیست. ماندن در وضعیت وحشت مدام است.

> بعضی وقت‌ها حرف نزدن هیچ نوع زحمت و سختی ندارد اما گاهی وقت‌ها فشار و دردش از بلند کردن پیانو هم بیشتر است.

> در عجب بودم چطور آدم‌ها، بعد از این همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگی‌ات تحمیل می‌کنند، به همین راحتی راهشان را می‌کشند و از زندگی‌ات می‌روند بیرون...

> خجالت آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد تنها چیزی که با خود به گور می‌برد شرم زندگی نکردن است.

> ممکن است تمام پول دنیا مال تو باشد آقای هابز، ممکن است تمام دنیا و ذراتش را صاحب باشی، ممکن است از ماه و ستارگان سود سهام بگیری ولی من جوانم و تو پیری و من چیزی دارم که تو نداری-آینده!

---
منبع: [جزء از کل در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/جزء-از-کل-c5d9aaa2-567e-41d0-bf08-44fefe45c857)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/جزء-از-کل-c5d9aaa2-567e-41d0-bf08-44fefe45c857/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/جزء-از-کل-c5d9aaa2-567e-41d0-bf08-44fefe45c857/quotes