# جنایت و مکافات

- **نویسنده:** فیودور داستایفسکی
- **مترجم:** احد علیقلیان
- **ناشر:** نشر مرکز
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۳
- **تعداد صفحه:** ۷۳۲
- **شابک:** 978-964-213-220-1
- **موضوع:** ادبیات روسی

در ابریشمک ۳۴ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۳ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۰ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۷ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۶ نفر گفتند بخوان، ۱ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

غریق به کاهی هم متوسل می‌شود....
بعد از هر خطا پیش از هردادگاهی در دادگاه وجدان خود محاکمه میشوید…
آن‌ها معتقدند که همه جنایات در نتیجه "ظلم جامعه" اتفاق می‌افتد، همین. حرف اصلی‌شان همین است. در این‌جا نتیجه می‌گیرند که اگر وضع عادی در اجتماع حکمفرما باشد هیچ جنایتی صورت نخواهد گرفت. چون علتی برای اعتراض باقی نمی‌ماند.

اگر یک روز مطمئن باشی که برای رسیدن به چیزی بزرگ‌تر، می‌توانی از قانون و اخلاق عبور کنی، چه می‌کنی؟
«جنایت و مکافات» از همین پرسش ترسناک آغاز می‌شود؛ از جایی که یک ایده می‌تواند انسان را تا مرز جنایت پیش ببرد و بعد، او را در برابر خودش تنها بگذارد. داستایفسکی در این رمان ما را به ذهن آشفته‌ی «راسکولنیکف» می‌برد؛ جوانی فقیر که باوری خطرناک را در سر می‌پروراند و در نهایت دست به قتل می‌زند، اما آنچه بعد از جنایت اتفاق می‌افتد، شاید از خود جنایت تکان‌دهنده‌تر باشد.
اینجا مجازات فقط زندان و قانون نیست؛ مجازات واقعی در ذهن آغاز می‌شود. عذاب وجدان، ترس، تنهایی و تلاش برای پیدا کردن راهی به سوی رستگاری، راسکولنیکف را قدم‌به‌قدم به مرز فروپاشی می‌رساند.
«جنایت و مکافات» داستان جنایت یک انسان نیست؛ داستان لحظه‌ای‌ست که انسان مجبور می‌شود با تاریک‌ترین بخش وجود خودش روبه‌رو شود.
"وقتی عقل و منطق شکست می‌خورد شیطان به کمک انسان می‌آید!"
اگه داستان  بلند ژرف و قابل تامل دوست دارید اتخاب خوبیه👍
آدم تو دنیایی که راسکولنیکف براش میسازه غرق میشه و عشق بازی میکنه...

نوشته‌ی زهره

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آرزو** (امتیاز ۹ از ۱۰): به نظرم ارزش «جنایت و مکافات» فقط به داستان جنایی‌اش نیست به سؤال‌هاییه که درباره‌ی وجدان، اخلاق و توجیه کردن کارهای اشتباه مطرح می‌کنه. برای من، ماندگارترین ایده‌ی کتاب اینه که آدم ممکنه با منطق خودش تقریباً هر کاری رو توجیه کنه، اما این لزوماً به معنی قانع شدنِ وجدانش نیست.
- **فرشته**: تلاش داستایفسکی(با نوشتن این کتاب و برادران کارامازوف و...) برای معنی بخشیدن به زندگی در زمان کمرنگ شدن ارزش های مسیحت در جامعه و رواج نیهلیسم _ به قول ابری کاش از یادم بره تا بتونم دوباره بخونمش.
- **عاطفه** (امتیاز ۹ از ۱۰): این خوب بود که برعکس اسمش موضوع اصلی جنایت نیست محور اصلی کتاب وجدان و کندوکاو عمیق ذهن انسانه. به‌نظرم اگر کتاب‌های روان‌شناختی و فلسفی دوست داشته باشی، از اون آثاریه که مدت‌ها بعد از تمام شدنش هم ذهنت رو درگیر نگه می‌داره
- **زهرا** (امتیاز ۸ از ۱۰): داستان های داستایفسکی رو دوست دارم و خب من از داستان طولانی خسته نمیشم، همراه داستان رفتم تا ببینم جریان چطور میگذره و خب آخرشم واقعا خوب تموم شد و دوستش داشتم. اثبات عشق دختر زیبا بود.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دست‌کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.

> صد خرگوش یک اسب نمی‌شود و صد سوءظن نمی‌تواند یک مدرک واقعی محسوب شود.

> رویاها تکه‌ها و بریده‌هایی از دنیاهای دیگر است.

> آن‌چه را که باید شکست، یک‌بار برای همیشه بشکن و رنج را از خود بگیر.

> درد و رنج همیشه برای یک هوش بزرگ و یک قلب عمیق اجتناب‌ناپذیر است.

> محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ می گوید یا می‌اندیشد که اگر مجبور می شد بر فراز بلندی یا صخره ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش در آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاه ها. اقیانوس و سیاهی ابدی. تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ضرع فضا تمام عمر هزار سال. برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح می داد زنده بماند تا اینکه فورا بمیرد.

> اگر بخواهی چندین خرگوش را با هم شکار کنی یک خرگوش هم به دست نخواهی آورد.

> اگر بخواهیم کسی را پیدا کنیم که از هر نظر بی‌عیب باشد دیگر آدم خوبی باقی نمی‌ماند.

> غریق به کاهی هم متوسل می‌شود.

> جنایت؟ کدام جنایت؟ اینکه شپش پلید مضری را، یعنی پیرزن نزول‌خواری را که به درد هیچ کس نمی‌خورد و از کشتن‌اش چهل گناه بخشوده می‌شود، نابود کرده‌ام، آدمی را که شیره نیازمندان را کشیده بود، این جنایت است؟

> می‌دانی چه چیز بیشتر دل آدم را می‌سوزاند؟ اینکه آنها دروغ می‌گویند که مهم نیست. از آن می‌سوزم که دروغ می‌گویند و بعد به دروغ خودشان هم تعظیم می‌کنند! ‌

> او تشنه‌ی مصیبت است و منتظر است تا به جای کسی رنجی را تحمل کند.

> دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری! در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی! حقیقت ازبین نخواهد رفت، اما پدر زندگی را ممکن است درآوَرد.

> كشيش؟ لازم نيست من گناهى ندارم! خداوند بدون كشيش هم بايد ببخشايد. خودش می‌داند چقدر رنج برده‌ام! اگر هم نبخشد، مهم نيست...

> واقعاً چه چاهی توانسته‌اند بکنند! و از وجود آن استفاده می‌برند! البته استفاده می‌برند! و عادت هم کرده‌اند. کمی گریستند و حالا خو گرفته‌اند. آدمیزاد پست به همه چیز عادت می‌کند.

> آدم در کشور خودش راحت‌تر است. اینجا دستِ کم می‌تواند دیگران را عامل همه‌ی ناراحتی‌هایش بشمارد و خودش را تبرئه کند.

> متوجه خیلی چیزها نمی‌شد و به هیچ وجه هم مایل نبود متوجه بشود. گویی چشم بسته زندگی می‌کرد. دیدن برایش رنج‌آور و غیرقابل تحمل بود.

> فراتر رفتن از اخلاق، مساوی است با فراتر رفتن از انسان و فراتر رفتن از انسانیت، به معنای خدا شدن است، اما و هزار اما.... انسان تاب و تحمل خدا شدن را ندارد. زیرا فرا انسان شدن به معنای انکار خداست و انکار خدا به معنای انکار بودن خویش است.

> توهین‌هایی وجود دارد که با تمام حسن نیت نمی‌شود آن را فراموش کرد. هر امری حدی دارد که گذشتن از آن خطرناک است زیرا یک‌بار که قدم از آن فراتر نهاده شد، بازگشت غیر ممکن می‌شود.

> "انسان بی غیرت است، به همه چیز عادت می کند"

> او اصلاً از جنس آدم‌های ذلیل نبود؛ روزگار ممکن بود او را به کلی خرد کند، اما واداشتنِ او به ذلت اخلاقی، یعنی مرعوب ساختنِ او و درهم شکستنِ اراده‌اش، غیرممکن بود.

> «من از آن‌ها نیستم که زیرِ بارِ حرفِ زور بروم. مرامم همین است. چون معتقدم حرفِ زور شنیدن یعنی آب به آسیابِ استبداد ریختن»

> چرا آدم نباید گاهی هم بی‌نزاکت و پست باشد، آن هم در کشوری که به این آسانی و راحتی با آدم رفتار می‌کنند و این امر خیلی هم طبیعی تلقی می‌شود!

> دنیای درونی او دیگر نه شامل نور و تاریکی، بلکه یک دود خاکستریِ بی‌پایان بود‌.

> کشیش؟ نه کشیش می‌خواهم چه‌کار؟ مگر پولتان زیادی کرده‌ که می‌خواهید یک روبل هم خرج کشیش کنید؟ خدا بی کشیش هم باید گناهان مارا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید. چه کارش کنم!

> درد و رنج همیشه با هوش و قلب بزرگ همراه است.

> آدمی به هر چیزی عادت می‌کند، و این بزرگ‌ترین نعمت یا بزرگ‌ترین بدبختی اوست.

> انسان به چیزی که خودش ساخته، وابسته می‌شود؛ حتی اگر آن چیز رنج و عذاب باشد.

> …که فهمیدم قدرت و شوکت فقط نصیب کسی می‌شود که دست از آستین دربیاورد و تصاحبش کند. ۴۸۸

> ما معمولا فکر می‌کنیم جهان آخرت دنیایی است عظیم و غیر قابل درک.آخر چرا؟ آمدیم آن دنیا اتاقک محقری بود مثل همین حمام‌های دود زده‌ی دهات، با سه کنج‌های کارتُنک بسته، هان؟.

---
منبع: [جنایت و مکافات در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/جنایت-و-مکافات-3c12245d-fac4-4fd8-9b12-1737102a4511)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/جنایت-و-مکافات-3c12245d-fac4-4fd8-9b12-1737102a4511/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/جنایت-و-مکافات-3c12245d-fac4-4fd8-9b12-1737102a4511/quotes