# خشم و هیاهو

- **نویسنده:** ویلیام فاکنر
- **مترجم:** صالح حسینی
- **ناشر:** نیلوفر
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۸۸
- **تعداد صفحه:** ۴۳۲
- **شابک:** 978-964-448-062-1
- **موضوع:** رمان آمریکایی

در ابریشمک ۷ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۲ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۱۰٫۰ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

داستان از زبان سه برادر روایت می‌شود، روایتی که ما را میان اتفاقات حال، خاطرات گذشته و دنیای درونی و ذهن آشفته‌ی آن‌ها جابه‌جا می‌کند.
خشم و هیاهو بیشتر از آنکه صرفاً داستان یک خانواده باشد، ما را وارد ذهن آدم‌هایی می‌کند که هرکدام به شکلی با خاطرات گذشته و خشم و فروپاشی درونی‌شان دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
نثر کتاب یچیده و دشوار است ، خصوصا دو فصل نخست، چرا که زمان در این کتاب خطی پیش نمی‌رود. و مرز میان خاطره، حال و گذشته محو می‌شود.
فضای کتاب برای من تلخ تاثیر گذار بود.
این حس یا تفکر با من مانده ک گذشته ی آدم ها هیچوقت در گذشته نمی‌ماند و رد و اثر آن در ذهن افراد ب شکل های مختلف ( حسرت، عشق، خشم و...) می‌ماند.
سه فصل اول از رمان درباره‌ی افکار پیچیده، صدا و خاطرات سه برادر کامپسون است که در سه روز مختلف نوشته شده است.
ویلیام فاکنر با استفاده از اشاره‌هایی کوتاه به خاطره پسران خانواده کامپسون از خواهرشان کدی سقوط یک خانواده را نشان می‌دهد و از این موضوع برای نشان دادن اوضاع وخیم طبقه اشراف جنوب آمریکا در زمان جنگ داخلی استفاده می‌کند.
در بخش نخست وارد خاطرات پراکنده و ادراک بنجی، ک از ناتوانی ذهنی رنج می‌برد می‌شویم.
در بخش دوم وارد دنیای آشفته ی کونتین برادر بزرگ تر بنجی می‌شویم. احساسات و خاطرات کونتین نسبت ب بنجی عمیق تر و پیچیده تر است و خودش نیز برخلاف بنجی ب آنها آگاه است.
در بخش سوم نثر کتاب روان تر و قابل فهم تر میشود و به ذهن دیگر پسر خانواده ، جیسون وارد می‌شویم.
بخش چهارم و پایانی، راوی دانای کل دارد، و روایت از ذهن شخصیت‌ها فاصله می‌گیرد و با نگاهی بیرونی، فروپاشی خانواده‌ی کامپسون را می‌بینیم.
ببه‌خاطر پیچیدگی کتاب، آن را مناسب بزرگسالان و دوستانی می‌دانم که دست‌کم چند اثر با ادبیات و ساختار پیچیده خوانده باشند. این کتاب انتخاب مناسبی برای شروع کتابخوانی نیست، اما این شاهکار حتما باید در لیست کتاب های ک می‌خواهید بخوانید باشد.

نوشته‌ی رویا

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **حدیث** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): اگر قرار باشد درمورد این کتاب حرف بزنم باید درمورد زمان حرف زد، کل کتاب محور زمان را دارد زمان در کتاب نه فقط بخاطر درهم شکستگی‌های فصل و ترکیب و گذشته و حال نیست که مهم است. بلکه وجود و اهمیت زمان در جملات کتاب است
- **رویا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): کتاب خشم و هیاهو را امشب به پایان رساندم. دو فصل نخستِ کتاب کمی پیچیده و دشوار است چرا که زمان در این کتاب خطی پیش نمی‌رود. و مرز میان خاطره، حال و گذشته محو می‌شود. در این کتاب هر شخصیت، جهان و اتفاقات واحد را از پنجره‌ی ذهن خودش می‌بیند. شاید در ابتدا کمی گیج‌کننده باشد، اما با همراه شدن در افکار و خاطراتشان کم کم به دنیای ذهنیِ شخصیت‌ها راه پیدا می‌کنیم. در کتاب خشم و هیاهو، هدف نویسنده تنها توصیف طبیعت و فضا نیست، بلکه آن را به گونه ای به جهان آشفته و درونیِ شخصیت ها ربط می‌دهد. در این کتاب نور، صدا، درختان، باران و ...گاهی اضطراب درونی شخصیت ها را تشدید می‌کند. ویل دورانت می‌گوید « فاکنر همچنون بافت شناسِ زندگی به کشورش می‌نگریست و آن را جسمی زنده می‌انگاشت، او بدون تعصب اما با همدردی به حیوانات و گیاهان، مردان و زنان و کودکان، سفیدپوستان و سیاه‌پوستان می‌نگریست. و با موشکافی در شکل، سفتی و نرمی، طعم، صدا و بوی آن‌ها، جسم و ذهن و درون اسرار آمیزشان را مطالعه می‌کند» این متن از صفحه ی ۸۹ نمونه ای از توصیف های فاکنر است که نشان دهنده‌ی دنیای درونِ شخصیتِ بنجی نیز هست: "پدر به سوی در رفت و دوباره نگاهمان کرد، بعد تاریکی برگشت، و او سیاه توی در ایستاد، و آن وقت در دوباره سیاه شد. کدی مرا توی بغل گرفت و من صدای همه‌مان را، و تاریکی را، و بوی چیزی را، می‌شنیدم. و بعد پنجره ها را می‌دیدم، آنجا که درخت‌ها وزوز می‌کردند. بعد تاریکی در شکلهای صاف و روشن به رفتن پرداخت، همان‌طور که همیشه می‌رود، حتی وقتی کدی می‌گوید که من خواب بوده‌ام."

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> وقتی سایه پنجره روی پرده‌ها افتاد ساعت بین هفت و هشت بودومن دوباره پابند زمان بودم و صدای ساعت را می‌شنیدم.

> و من فکر کردم که چطوری وقتی آدم نمی‌خواهد کاری را بکند، جثه‌اش سعی می‌کند یک‌جور ناغافلی با حقه‌بازی به کردن آن کار وادارش کند.

> میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخ‌اش می‌کشاند و پیروزی خیال باطل فیلسوف‌ها و احمق‌ها است.

> این ساعت پدربزرگ بود و وقتی پدر آن را به من داد گفت: کونتین من این گور آمال و آرزوها را به تو می‌دهم. به طرز عذاب‌دهنده‌ای شایسته است که آن را برای تحصیل پوچی تجارت بشری به‌کار ببری، همان‌قدر به‌درد احتیاجات شخصی‌ات بخوره که به درد احتیاجات پدرت یا پدر پدرت خورد.

> آمیختن روایت مستقیم با نوعی جریان ذهنی که در آن سرکشی‌های فکر و احساس می‌توانند مستقیمآ به‌صورت کلمات جریان بیابند و با پرده کشیدن بر روی موارد قطعی و فعالیت‌های ظاهری، خود را آشکار سازند.

> باید به خود بیاموزند که ننگی پست‌تر از ترسیدن نیست

> در شهر ما هم بعضی روزهای آخر ماه اوت این‌طوری است، هوا همین‌طور باز و مشتاق است و چیزی غم‌انگیز و حسرت‌آور و آشنا در آن هست. پدر می‌گفت آدم ماحصل تجربیات اقلیمی خودش است.

> تأسف آدم همیشه از عادت‌های بیهوده‌ای است که دچار آنها می‌شود. این حرف پدر بود.

> دم‌پایی دستم بود، من اونو نمی‌دیدم، ولی دست‌هایم آن را می‌دیدند، و صدای شب شدن را می‌شنیدم و دست‌هایم دم‌پایی را می‌دیدند، اما من خودم را نمی‌دیدم، اما دست‌هایم دم‌پایی رو می‌دیدند و من آنجا چندک زده بودم و صدای تاریک شدن رو می‌شنیدم.

> آنوقت من ساکت ماندم. خودمون رو می‌شنیدیم. تاریکی را می‌شنیدیم.

> من این را به تو می‌دهم نه برای اینکه به یاد زمان باشی بلکه برای آنکه بتوانی گاه و بیگاه زمان را فراموش کنی و تمام نفست را برای فتح آن حرام نکنی. گفت چون هیچ نبردی فتح نمی‌شود حتی درهم نمی‌گیرد. میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخ‌اش می‌کشاند و پیروزی خیال باطل فیلسوف‌ها و احمق‌ها است.

> یک زمانی بود که آدم را از روی کتاب‌هایش می‌شناختند

> شکسپیر در نمایشنامه مکبث گرفته شده: «زندگی داستانی است لبریز از خشم و هیاهو، که از زبان ابلهی حکایت می‌شود، و معنای آن هیچ است.»

> مردان و زنان جوانی که امروزه در کار نوشتنند، مشکلات دل آدمی را، که با خود در ستیز است، از یاد برده‌اند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست، در خورد عذاب و عرق‌ریزی نیست.

> کدی بوی درخت ها را می‌داد. توی آن سه کنج تاریک بود، اما پنجره را می‌دیدم. آنجا چمبک زدم و دمپایی را محکم گرفتم. دمپایی را نمی‌دیدم، اما دست‌هایم آن‌را می‌دید، و می‌شنیدم که دارد شب می‌شود، و دستهایم دمپایی را می‌دید اما خودم نمی‌دیدم، اما دست‌هایم دمپایی را می‌دید، و آنجا چمبک زدم و شنیدم که دارد شب می‌شود.

> ای کاش فقط به جهنم رفتن بود، کاش همه‌اش همین می‌بود. و تمام. کاش تمام چیزها تمام می‌شد و هیچکس هم آنجا نه جز او و من. چه می‌شد اگر کاری چنان وحشتناک مرتکب شده بودیم که همه از جهنم می‌گریختند جز ما.

> پدرمان می‌گفت: ساعت‌ها زمان را می‌کشند. می‌گفت: زمان تا وقتی چرخ‌های کوچک تق تق پیش می‌برندش مُرده است، زمان تنها وقتی زنده می‌شود که ساعت بازایستد،

> پدرمان می‌گفت که انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختی‌هایش، پدرمان می‌گفت: ممکن است گمان بری ک روزی عاقبت بدبختی خسته می‌شود، اما آن وقت خودِ زمان مایه‌ی بدبختی‌ات خواهد شد.

> وعده ی چیزی را به یک زن نمی‌دهم و نمی‌گذارم بفهمد که می‌خواهم چی بهش بدهم. برای اینکه از پسشان بربیایی، تنها راه همین است. همیشه توی حدس نگهشان‌دار، اگر دیگر نمی‌دانی چطور غافلگیرشان کنی، با مشت بزن توی چانه‌شان. ( این قسمت برام نفرت انگیز بود، اگ میخوایید زنی‌رو از دست بدین انجام بدید)

> باورکردن این فکر سخت است که عشق یا اندوه سند قرضه‌ای است که بدون نقشه خریداری می‌شوند تا جایشان را به هر موضوع دیگری بدهند که خدایان در همان زمان به تصادف به حرکت در آورده‌اند.

> تنها یک چیز هست که آن روی سگم را بالا می‌آورد، آن هم آدم ریاکار است. آدمی که خیال می‌کند هرچی را که ازش سردر نمی‌آورد حتما حقه بازی است و در اولین فرصتی که گیرش بیاید اخلاقا وظیفه خودش می‌داند چیزی را که گفتنش به او مربوط نیست ب شخص ثالث بگوید.

> "به نظر من پول ارزشی ندارد. ارزشش به چه‌جور خرج کردنش است. مال هیچ‌کس نیست، پس این چه کاری است که آدم‌ بخواهد آن را جمع کند. پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و نگهش‌دارد." ( این منم وقتی میگن چرا الکی پولاتو خرج می‌کنی😂)

> از خودم می‌پرسیدم که ببینی ساعت چند است. پدر می‌گفت: تأمل بی‌وقفه درباره ی وضعیت عقربه های خودکار روی صفحه‌ای ساختگی که نشانه‌ی عمل ذهنی است. پدر می‌گفت: مدفوعی است مانند عرقِ تن.

> آدمها خیلی وقت ها قول های می‌دهند تا وجدان خودشان را راضی کنند.

> پدرمان میگفت: آنچه همیشه مایه‌ی تاسف آدم می‌شود،کسب عادت های بیهوده است

---
منبع: [خشم و هیاهو در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/خشم-و-هیاهو-c0df97de-7af3-4f29-bdd1-09c9740d81f1)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/خشم-و-هیاهو-c0df97de-7af3-4f29-bdd1-09c9740d81f1/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/خشم-و-هیاهو-c0df97de-7af3-4f29-bdd1-09c9740d81f1/quotes