# دختری در قطار

- **نویسنده:** پائولا هاوکینز
- **مترجم:** سمیرا صوفی
- **ناشر:** میلاد
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۱
- **تعداد صفحه:** ۳۲۰
- **شابک:** 978-600-5744-44-6
- **موضوع:** رمان انگلیسی

در ابریشمک ۸ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۳ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۳ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

دختری در قطار نه‌تنها یک رمان پلیسی بلکه تریلری روان‌شناسانه است. ماجرای همیشگیِ عشق و شکست، این‌بار با همراهیِ افکاری سرگردان،و ابهام در میان واقعیت و رویا.
ریچل که زنی دائم‌الخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست؛ از نظر او زنان فقط از دو وجه قابل‌توجه‌اند: وضعیت ظاهری‌ و نقش مادری‌شان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمی‌تواند مورد‌ توجه مردی واقع شود. موهبتی که احتمالاً از نظر او، زن‌های دیگر قصه ـ آنا و مگان ـ از آن بهره‌مندند.
ریچل بیش از آن‌که در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدم‌های خیالی‌ای که فقط خودش آن‌ها را می‌بیند سیر می‌کند؛ آن‌قدر که درگیر حوادث بین‌شان می‌شود. حوادثی که هیچ‌وقت رخ نداده‌اند.
بخش اول:ریچل
بخش دوم :آنا
و سوم:مگان
که در طول کل کتاب،روایت داستان بین سه زن،از نگاه هر کدام و دیدگاه متفاوت است.
اگر دنبال یه کتاب معمایی و در عین حال روانشناختی،و مرموز هستی این کتاب برای توعه.

نوشته‌ی حدیث

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **مژگان** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): کتاب خیلی خوبیه،من از همین نویسنده یه کتاب دیگه خوندم و دقیقا مثل این کتاب تو رو به سمت جلو هل میده و نمیزاره بهش فکر نکنی، هر چند که چند تا بخش اولش یکم کسل کننده اس تا اسامی رو یادت بمونه،اما جلو تر که میری دیگه نمیتونی بذاریش زمین
- **آرزو** (امتیاز ۶ از ۱۰): چیزی که میمونه از این کتاب اینه که برای شناختن آدم‌ها، تماشاکردن‌شون کافی نیست و حقیقت همیشه ترسناک نیست؛ گاهی برداشتی که از حقیقت ساختیم ترسناک‌تره
- **حدیث**: باید از این‌که جاهای دیگه دنبال خوشبختی بگردم، دست بردارم.
- **فرانک** (امتیاز ۹ از ۱۰): اینکه رو به رو شدن با یه حقیقت زشت و کریه، خیلی بهتر از زندگی کردن تو یه دروغِ زیباست شاید سخت بگذره ولی میگذره و شفابخش تر از دروغه.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> لحظه چوب‌خط‌های زندگی به من می‌گه همه‌چی خوبه و زندگی شیرینه و من هیچی نمی‌خوام و لحظه‌ی بعد نمی‌تونم تحمل کنم. همه‌جا هستم، لیز می‌خورم و دوباره بلند می‌شم.

> من هرگز به خوشبختی‌ش غبطه نمی‌خورم، فقط آرزو می‌کنم این خوشبختی می‌تونست با من باشه.

> تمام زندگیِ تام بر دروغ، کژ‌اندیشی و فریب‌کاری بنا شده بود. اون حقایق نصفه‌نیمه (نصف، حقیقت و نصف، دروغ) می‌ساخت تا اونو بهتر و قوی‌تر و جذاب‌تر از چیزی که بود، جلوه بده.

> هیچ‌وقت نفهمید شاید آدمی وجود داشته باشه که برا چیزی که نداره و هرگزم نخواهد داشت، ماتم بگیره.

> حفره‌های زندگی ابدی‌ان، باید اونا رو دور خودت باز کنی، مثل ریشه‌های درخت که دورتادورش به هم چسبیده‌ان

> وقتی کسی رو نداری که روزتو باهاش سر کنی، احساس بدی بهت دست می‌ده.

> باید از این‌که جاهای دیگه دنبال خوشبختی بگردم، دست بردارم.

> خوب می‌دونم که شغلی مهم‌تر از بزرگ‌کردن بچه وجود نداره، اما مسئله اینه که ازش قدردانی نمی‌شه.

> اگه فقط بتونم کشف کنم که چطور رو این خوشبختی تمرکز کنم، از لحظه‌م لذت می‌برم، نه این‌که مدام راجع‌به چیزی که بعدش قراره اتفاق بیفته سردرگم بمونم. این‌جوری همه‌چی درست پیش می‌ره

> خیلی از دعواها، ارزش جنگیدن ندارن.

> گاهی تنها شاهد یک اتفاق، ذهن خود آدم است؛ و ذهن همیشه شاهد قابل اعتمادی نیست.

> ما فقط تکه‌هایی از زندگی دیگران را می‌بینیم و بقیه را خودمان می‌سازیم.

> من اشتباهات و شکست‌هاش رو می‌بخشیدم، چون خودم به‌اندازه‌ی کافی خطاکار بوده‌م.

> یه وقتی من اراده‌ی قوی‌یی داشتم؛ وقتی که می‌تونستم قبل از صبحونه ده کیلومتر بدوم و هفته‌ها رو با هزار‌و‌سیصد کالری در روز سر کنم. این یکی از چیزایی بود که تام رو عاشقِ من کرد. اون می‌گفت: «کله‌شقِ من، قویِ من.» یادمه وقتی همه‌چی به‌هم ریخته بود، با‌هم یه بحثی داشتیم، اون با من بد‌اخلاق شده بود. ازم پرسید: «ریچل چی‌کار کردی با خودت؟ از کِی تا حالا تو این‌همه ضعیف بودی؟» من نمی‌دونستم. نمی‌دونستم کجا تحلیل رفته‌م، یادم نمی‌اومد. فکر ‌کنم در طول زمان تکه‌تکه از بین رفتم، ذره‌به‌ذره، با زندگی...

> آفتاب تابان، آسمون بی‌ابر. هیچ‌کس کاری نمی‌کنه. کاری برا انجام نیست. زندگی این‌جوریاس؛ این‌طوری من تو لحظه زندگی می‌کنم. تابستونا که روزا خیلی بلنده اوضاع سخت‌تر می‌شه؛ چون تاریکیِ شب کوتاهه.

> «ریچل»هر روز صبح با قطار به شهر میرفت و قطار در ایستگاه مشخصی می ایستاد؛جایی که ریچل علاقه مندانه اهالی آنجا را در خانه ها تماشا می کرد.تقریبا هر روز صبح زوج جوانی را می دید که اسم آن ها را «جس»و«جیسون»گذاشته بود.به نظر می رسید زندگی خوب و خوشی دارند،همان زندگی که ریچل همیشه آرزویش را داشت.روزی آگهی مفقود شدن زنی را در روزنامه می بیند.عکس جس بود!ریچل به پلیس مراجعه می کند و بدین ترتیب ناخواسته وارد ماجراهای اسرار آمیز و ترسناکی می شود.

> من آنجا هستم، اما بخشی از من، هنوز در آن لحظه گیر کرده است. در شکافی میانِ چیزی که به یاد می‌آورم و چیزی که واقعاً اتفاق افتاده. ما همگی تماشاگرانِ زندگیِ خودمان هستیم، اما گاهی، از پشتِ پنجره‌ای که بخار گرفته، به تماشایِ خودمان می‌نشینیم؛ می‌بینیم که چطور اشتباه می‌کنیم، چطور خودمان را فریب می‌دهیم، و چطور آرزو می‌کنیم که کاش می‌توانستیم از آن قطارِ در حالِ حرکت، پیاده شویم و حقیقت را، همان‌طور که هست، لمس کنیم. اما قطار ایستگاه ندارد؛ قطار فقط می‌گذرد.»

---
منبع: [دختری در قطار در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/دختری-در-قطار-9f75049f-9968-4b27-9eb6-8ca4dcd696bd)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/دختری-در-قطار-9f75049f-9968-4b27-9eb6-8ca4dcd696bd/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/دختری-در-قطار-9f75049f-9968-4b27-9eb6-8ca4dcd696bd/quotes