# دژاوو

- **نویسنده:** مهرداد صدقی
- **ناشر:** کاشی
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۰
- **تعداد صفحه:** ۱۴۴
- **شابک:** 978-622-95254-7-0
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۹ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۲ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۰ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

این کتاب مشتمل بر یک داستان تودرتو با عنوان‌های «سایه»، «پروانه»، «ترازو»، «بی‌خوابی و بیداری»، «کفش‌های مکاشفه»، «عذاب روز دهم»، و... است. در این داستان پسری جوان که بیکار است و به‌دنبال کار می‌گردد با یک آقای مهندس در کافه «دژاوو» قرار دارد، او با اینکه فکر می‌کند که این قرار ملاقات هم مانند دیگر قرارهایش ثمری ندارد، اما سرقرار حاضر شده و متوجه می‌شود که مهندس نیامده است و... .

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

چند داستان زندگی متفاوت در کنار هم در یک زمان
دژاوو واژه‌ای فرانسوی به‌معنای «قبلا دیده‌شده» است. تجربهٔ عجیب‌وغریبی است که طی آن حس می‌کنید چیزی یا جایی بسیار آشناست، اما این را هم می‌دانید که قبلا آنجا نبوده یا آن چیز را تجربه نکرده‌اید. برای مثال، تصور کنید به‌سمت محل کارتان در حرکت هستید که ناگهان حس می‌کنید قبلا هم درست در چنین موقعیتی بوده‌اید.
این کتاب دقیقا همین است چندین داستان از افراد متفاوت گفته می‌شود که در یک زمان و در یک مکان گفته می‌شود. همه چیز از یک کافه شروع میشود..
بخش متفاوت و جدایی نداره رمان هست و پشت سر همه
کسی که علاقه به رمان داشته باشه
یا علاقه به تجربه جدید داشته باشه

نوشته‌ی هانیه

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **صاحبه** (امتیاز ۸ از ۱۰): این کتاب برای من بازی با مرز واقعیت و خاطره و رویا بود. حتما یه بار دیگه این کتاب رو میخونم .
- **هانیه** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): پیشنهاد میکنم حتما بخونید خیلی میبره آدمو تو فکر اصلا ترکیب قشنگی داره

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> دیدنت آب دریا بود در کام کویر، هرچه بیشتر، تشنه‌تر. چشم هایت غزل بود و گیسوانت قصیده. حکایت دلدادگی من هم مثنوی هفتاد من بود، اما هر بار یکی از من ها برایت نیست می‌شد و میفهمیدم دیگر «این نه من است، نه من من است».

> وای به روزی که قلبی سست و سرگردان سر راه کلمه بازی قرار گیرد و به آن دل ببازد. و وای تر روزی که قلبت سرچشمه کلمه‌های شاعرانه باشد که واژه های فرزندش به قلبی که برایش سروده شدند را نیابند. پروانه ! هستِ کلماتم از تو بود و حالا کلمه‌ هایی که «هیچ» نبودند، «هیچ» شدند.

> سوداگرِ کلمه اند. با رشته ای از کلمه ها، چیزهایی را که خود باور ندارند، به باور دیگران مینشانند. بعضی ها فرعون کلمه اند و واژه های دیگر را به بندگی و بردگی میکشانند. بعضی ها کلمه فروش اند و گاهی حتی کلمه ها را به خودفروشی وا می‌دارند .

> بعضی کلمه‌ها هم هستند اما نیستند . «هیچ» از آن جمله است. کلمه ای هم نیست اما هستِ همه کلمه‌ها از اوست و از همان «هیچ» بوده و خواهد بود. در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه «خدا» بود .

> بعضی کلمه‌ها شکوه دارند، حماسه اند، از ذهن تا زبان را سوار بر اسب شو‌کت اند.طنینشان در گوش میپیچد و آدم را به خود می آورد .

> بعد از کلمه ها بدبخت و تیره روزند. به چشم نمی آیند. اگر کسی حتی به طور تصادفی نگاهی به آنها بیفکند، فوراً از آن چشم برمیدارد تا مبادا گرفتار شود .

> بعضی کلمه ها سرکش اند. برای یافتنشان، برای بر زبان آمدنشان، برای اینکه در جای خود بنشینند، پدر شاعر و نویسنده را در می آورند. هرچه کلمه کمتر، ارزشش بیشتر.

> بعضی کلمه ها احساس دارند ، حساس اند . وقتی که بر زبان می آوری، قلبت رو تکان میدهد. چشمت را در زلال اشک میشوید و روانت را جلا میدهد.

> بعضی کلمه ها خشن اند. همراه با خشم از دهان پرتاب میشوند و مثل گلوله بر شقیقه ذهن طرف دیگر فرود می‌آیند. بعضی کلمه ها مثل بمب ساعتی‌اند. عمل کردنشان تاخیری است و بستگی به این دارد که فرد کی عمق تخریبشان را بفهمد و وقتی که فهمید، او را منفجر میکند.

> برخی کلمه ها ناب اند، جواهرند. بعضی ها هم بخت این را دارند که در مقدس‌ترین نجواهای آسمانی شوند. تا نامشان بر زبان می‌آید، آدم را به خضوع و خشوع وا می‌دارد.

> کلمه ها هم مثل آدمها منش خود را دارند. بعضی کلمه ها به بیراهه میروند و منحرف میشوند.

> کلمه هم مثل خیلی از چیزهای دیگر اگر فراموش شود، میمیرد. خوشبخت ترین کلمه ها آن هایی اند که بخت آن را داشته اند شعر شوند. که اگر شعر شوند، تا زمان زمان است، زنده می مانند .

> الان اگه میبینی از داروخونه آمدم بیرون و به جای راه انداختن مشتریام دارم با جنابالی حرف میزنم، برای این که معتقدم جون هر آدمی با ارزشه. حتی اگه اون آدم خودش براش ارزش قائل نباشه…. میفهمی آقای محترم؟

> گفت بجای اینکه خیلی راحت تموم کنم، می ارزه که یه بار دیگه شروع کنم.

> بابا جان بیا این پول بگیر، الکی برو خودت وزن کن، ولی بقیه پولتو نگیر. عمداً اسکناس بهت میدم چون میدونم احتمالاً پول خورده نداره که بهت بده. بذار حس کنه پول بابت کارش میدی نه بابت دلسوزی. عجب بساطیه این زندگی !

> اگر باور به چیزی که باور ندارم، حال کسی را بهتر میکند، به آن باور احترام میگذارم، هرچند که باز هم باور نخواهم داشت. بگذار برای من دروغ باشد اما برای دیگران امید. دروغ بد است اما بعضی دروغ های امیدبخش از حقیقتی یأس آور بهترند .

> به او نمی‌گویم که یک مخدر هیچوقت واقعیت را به آدم نشان نمی‌دهد. بگذار فعلا خوش باشد، اگر موفق شد که هیچ، اگر هم نشد، مثل عالم کارتون ها تا زمانی که نفهمیده زیر پایش خالی شده، سقوط نمی‌کند.

> کفش هایش سکوت کردند. احتمالا پای کفش های غریبه در میان است و شاید من برای کفشی آشنا، کفشی غریبه محسوب میشدم که میخواستن جای پایی باز کنند…. کفش هایم در انتظار آب شدن یخ کلمه ها اما کفش هایش رفتن و کفش هایم ماندند.

> ظاهر بعضی ها نشان نمیدهد چه روح بیمار و آزرده‌ای دارند. این را الان در مطب دکتر روانپزشک دارم می‌بینم. اگر خانم محترمی را که آنجا نشسته و دارد مضطربانه ناخنش را می‌جود جای دیگری می‌دیدم حتماً برداشت دیگری راجع به او داشتم.

> اون چیزی که منو مجذوب شما کرده، زیبایی خیره‌کننده تون نیست، بلکه به خاطر جذابیت خود وجودتونه که چهرتون زیباتر جلوه می‌کنه. ذهنتون از چهرتون هم زیباتره.

> میگوید: راستش فقط یه موضوعی هست که نمیدانم باید بهتون بگم یا نه. این جمله همون نقطه عطف کشف سرزمین ذهن یکدیگر است و مغناطیس رابطه، به قلب خود رسیده اما وقتی بگوید اصلا نمیدانم چرا دارم اینا رو به شما میگم، بحث از کشف گذشته و فتح شده. فرمانروای سرزمین قلبش شده ای، روحش دیگر قلمرو توست. فارغ از اینکه چه بگویی، تمام است. میگفت نمیداند چرا اینها را دارد به من میگوید و من هم نپرسیدم. میدانستم هرچه نگویم بیشتر خواهد گفت و هرچه اصرار کنم، کمتر.

> خیلی از مردها فکر می‌کنند ما عاشق عضله و یا رنگ چشم آنها می‌شویم. شاید بشویم، اما آن چیزی که باعث می‌شود بیشتر به آنها دل ببندیم، منش آنهاست. حتی اگر عاشق پول کسی بشویم، به خاطر خود پول نیست، به خاطر منشی است که به خاطر آن پول کسب کرده. اصلاً به نظر من جذاب‌ترین عضلهٔ هر مرد، ذهن و طرز فکر اوست.

> بعضی سوال ها برای جواب پرسیده نمی شوند. مهم این است که به آن ها جواب بدهی و فرقی نمی کند جواب چه باشد.

> چرا مردم در لحظه اولی که وارد یک رستوران میشوند، به ظرف غذای دیگران نگاه میکنند که دیگران دارند چه میخورند، اما وقتی وارد کافی‌شاپ میشوند، در لحظه اول نگاه میکنند که کی با کی نشسته ؟

> از بیکاری با آدم های روبه‌رو بازی می‌کنم، تصور می‌کنم در میان سطرها قدم می‌زنم و آدمها مثل واژه‌اند، پیاده ر‌َوی در پیاده رُوی سطرها، بعضی ها حرف‌اند، بعضی کلمه، بعضی جمله، بعضی صفحه و برخی هم کتاب. هر حرف داستان خودش را دارد اما مدت هاست که شده اند مثل ماهی لیز و لغزان و به قلابم نمی افتند.

> در پیاده رو قدم میزنی و بی تفاوت از کنار رهگذرها رد می شوی . آنها هم همینطور، هر کس، دیگری را میبیند اما همچون روحی سرگردان و جسمی بی وجود. لحظه ای نگاهی و دیگر هیچ.

> از وقتی بیکار شده ام ، آنقدر میخوابم که از خواب خسته می شوم، و بعد آنقدر راه میروم تا خسته شوم، تا بتوانم بخوابم و باز آنقدر میخوابم که از خواب خستگی بیدار می شوم. انگار زندگی هزار سال همین شکلی بوده و هزار سال بعد هم همین است.

> هر رهگذر می بیند دیگری را همچون روح آشکار لحظه ای، نگاهی و دیگر تمام .

> یک مرحله مرد شدن دیگر هم هست. دیالوگی از فیلم اتوبوس شب:(پارسال شونزده سالم بود،بچه بودم.دو روز بعد بابام مرد.بازم شونزده سالم بود اما دیگه بچه نبودم)

---
منبع: [دژاوو در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/دژاوو-e4d4e433-ce5b-40a8-8bfe-0ec5d06933f1)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/دژاوو-e4d4e433-ce5b-40a8-8bfe-0ec5d06933f1/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/دژاوو-e4d4e433-ce5b-40a8-8bfe-0ec5d06933f1/quotes