# دیدار دو دریا: چهل روایت داستانی درباره شمس و مولانا

- **نویسنده:** مسلم عباسپور
- **ناشر:** روزنه
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۲
- **تعداد صفحه:** ۲۵۰
- **شابک:** 978-622-234-497-9
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۳ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۷٫۰ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت دیدار شمس و مولاناست
نویسنده با الهام از دیوان شمس ، قرآن، فیه ما فیه ، گفته های بی گفتمان، مکتوبات مولانا، دیوان حافظ، دیوان سنایی، تذکرة الاولیا و کتاب های دیگر این کتاب را جمع آوری کرده است.
روایت از زبان شمس است که به دیدار مولانا میرود و این دیدار باعث تغییر مسیر زندگی و طرز تفکر مولانا می شود  از دید شمس توحید خدا یگانه است نیست، توحید یعنی تو یگانه خدا شوی . عشق بازی با خدا خیلی جالبه
۱ـ سینه ات بوی خدا می دهد؟
۲ـ ای رستخیز ناگهان

نوشته‌ی تینا

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> اکنون مرگ، برایم شادی ست، اگر پرواز تو تا خدا باشد بی شک مرگ، رقصیدن جاودانه است.

> چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن / با تو زجان شیرین شیرین تر است مردن

> مرگ اگر مرد است آید پیش من / تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ / من از او جانی برم بی رنگ و بو/ او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

> هر که مرا شناخت آهنگ من کند و هر که مرا خواهد ، مرا جوید و هرکه مرا جوید ، مرا یابد و جز من هیچ نگزیند.

> من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو / پیش من جز سخن شمع و شکر ، هیچ مگو / سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از این بی خبری ، رنج مبر ، هیچ مگو / دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو / گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو

> شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر / آرزو می خواه لیک اندازه خواه / برنتابد کوه را یک برگ کاخ / حرف و صوت و گفت را برهم زنم / تا که بی این هر سه با تو دم زنم

> نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟! / در این سراب فنا چشمه ی حیات منم / و گر به خشم روی صد هزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم / نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی! که نقشبند سرا پرده ی رضات منم

> مرا دیگر نمی یابی، نمی بینی. لن ترانی بر خوان . از جسم من دست بشوی.

> شد ز غمت خانه ی سودا دلم / درطلبت رفت به هر جا دلم / در طلب زهره رخ ماهرو / می نگرد جانب بالا دلم / آه که امروز دلم را چه شد؟! / دوش بخ گفت ست کسی با دلم / از طلب گوهر گویای عشق / موج زند موج چو دریا دلم / گر نکنی بر دل من رحمتی / وای دلم ، وای دلم ، وا دلم /

> رفتی و ز رفتن تو من خون گریم / وز غصه افزون تو ، افزون گریم

> اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم؟ / اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم ؟

> گر رود دیده و عقل و خرد وجان تو مرو / که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو/ تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر / ور مرا می نبری با خود از این خوان ، تو مرو

> آن دلبر عیار جگرخواره ی ما کو؟ / آن خسرو شیرین شکرپاره ی ما کو؟ / از فرقت آن دلبر دردی است در این دل / آن داروی درد دل و آن چاره ی ما کو؟

> ای غایب از نظر به خدا می سپارمت / جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

> خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

> بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم

> خیز که امروز جهان آن ماست جات و جهان ساقی و مهمان ماست

> توحید نه آن است که او را یگانه دانی، توحید آن است او را یگانه باشی.

> تو مرا جان و جهانی ، چه کنم جان و جهان را؟ تو مرا گنج روانی ، چه کنم سود و زیان را؟ ز وصال تو خمارم ، سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را؟

> جهنمت مرا خوشتر است از بهشتت اگر این بندگان دین فروش و جاهلان مقدست آنجا باشند.

> ابلیس را گفتند : دوست ترین تو کیست؟ گفت : مومن بخیل. گفتند : و دشمن ترین تو کیست؟ گفت : فاسق سخی.

> درد زاییدن معرفت را بهر ایمان می باید کشید.هر کس را بدی درد ، حاجت و شوق نباشد، حلاوت اسرار عالم ماورا در کام منکران ، مرارت و تلخی ست.

> این سفر وجود آدمی ، سفری بس شگفت است و دور و دشوار! هر چیز را یک بار زادن است الا آدمی.

> آدمی را جهت مقصودی آفریدند،تا خود را بداند که از کجاست ومرجع او کجاست؟

> می خواست تا نشانه ی لعنت کند مرا کرد آنچه خواست , آدم خاکی بهانه بود!

> ابلیس اشک هایش را با خشم پاک کرد و با غروری مجروح گفت : بس است! برای تو و آدمیان که بد نشد! وجود من است که شما را پله پله در نردبان تعالی بالا می برد! مخالفت با من موافقت بالا بردگی شما تا خداست.

> چه کنیم ما این جماعت را؟! دست دلجویی بر دلشان می نهیم به کینه می نگرندمان! دست دوستی بر دست هاشان گذاریم به لطف ، به تعصب می رانندمان! پای مدارا در میان می نهیم ، به دشنام های تلخ ناروا می ستایندمان!

> دیندار دین عشقم و هرجا که حاملان آن روند با آنان خواهم رفت چون دین و ایمانم دین عشق است.

> اگر به تماشای پاکی و نیکی خود مشغول نباشی، و آن خیانت های پنهانی را پاک کردن گیری، این پاکی و نیکی که داری بیشتر شود

---
منبع: [دیدار دو دریا: چهل روایت داستانی درباره شمس و مولانا در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/دیدار-دو-دریا-چهل-روایت-داستانی-درباره-شمس-و-مولانا-3dc1f9c5-9bbb-4ad3-ae82-97f20736449c)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/دیدار-دو-دریا-چهل-روایت-داستانی-درباره-شمس-و-مولانا-3dc1f9c5-9bbb-4ad3-ae82-97f20736449c/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/دیدار-دو-دریا-چهل-روایت-داستانی-درباره-شمس-و-مولانا-3dc1f9c5-9bbb-4ad3-ae82-97f20736449c/quotes