# زندگی در پیش رو

- **نویسنده:** رومن گاری
- **مترجم:** لیلی گلستان
- **ناشر:** نشر ثالث
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۵
- **تعداد صفحه:** ۲۲۰
- **شابک:** 978-622-384-390-7
- **موضوع:** رمان فرانسوی

در ابریشمک ۹ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۲ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۵ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

کتاب حاضر، داستانی است که در آن راوی داستان پسری است 14 ساله به نام محمد (مومو)، که با زنی پیر در جنوب فرانسه زندگی می‌کند. رزا خانم از بچه‌هایی که مادرشان نیز همین شغل را داشته‌اند، نگه‌داری می‌کند و مبلغی برای گذران زندگی دریافت می‌کند. نگاه بدون قضاوت و چهارچوب مومو برای به تصویر کشیدن زندگی یک روسپی پیر و دیدن زندگی آن‌ها از نزدیک به خواننده این امکان را می‌دهد که قضاوت‌های سخت و چهارچوب‌های بایدونبایدی خویش را درباره‌ی انسان‌ها به دور انداخته و بتواند با نگاهی بدون همه‌جانبه زندگی شخصیت‌های این داستان را ببیند و تمامی این ویژگی‌ها حاصل انتخاب خردمندانه پسربچه‌ای است چهارده‌ساله به‌عنوان راوی؛ و البته شخصیت‌پردازی و هم‌نشینی خوب ماجراهای داستانی.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت کودکی ک در تنهایی با زندگی مواجه میشه.
زندگی در پیش رو داستان پسربچه‌ای به نام «مومو» است که در محله‌ای فقیرنشین در پاریس، نزد زنی سالخورده به نام «مادام رُزا» بزرگ می‌شود. روایت از زبان موموست و همین نگاه کودکانه، ساده و گاهی بازیگوشانه، باعث می‌شود با موضوعاتی سنگین مثل تنهایی، فقر، پیری، عشق، مهاجرت و مرگ، به شکلی متفاوت روبه‌رو شویم.
رومن گاری در این کتاب بدون اینکه احساسات را به خواننده تحمیل کند، تصویری بسیار انسانی از آدم‌هایی می‌سازد که هرکدام به نوعی در حاشیه‌ی جامعه زندگی می‌کنند و بیش از هر چیز به محبت و دیده‌شدن نیاز دارند.
شاید زیبایی کتاب همین تضاد باشد؛ روایتی که از زبان یک کودک تعریف می‌شود، اما درباره‌ی بزرگ‌ترین و سخت‌ترین بخش‌های زندگی حرف می‌زند.
اگر کتاب‌های انسانی، احساسی و شخصیت‌محور دوست داری و می‌خوای در عین سادگی، حرف‌های عمیقی درباره‌ی زندگی و آدم‌ها بخونی، احتمالاً «زندگی در پیش رو» خیلی به دلت می‌شینه.

نوشته‌ی مهدا

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> اگر جوانک ها تفنگ بدست دارند، به خاطر این است که وقتی بچه بوده اند کسی بهشان محل نگذاشته.

> فکر می کنم هیچ چیز کریه تر از این نیست که به زور زندگی را توی حلق آدم هایی بچاپانند که نمی توانند از خودشان دفاع کنند و نمی خواهند به زندگی کردن ادامه بدهند.

> خوب می دانستم تمام زندگی را پیش رویم دارم، ولی خیال نداشتم به خاطر این موضوع خودم را بکشم.

> همیشه چشمان مردم، غمگین تر از بقیه جاهایشان است.

> البته او هرگز نمی تونست کاملاً آسوده خاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید می مرد.

> اگر رُزا خانم ماده سگ بود، تا حالا خلاصش کرده بودند، اما آدم ها با سگ ها مهربان ترند تا با آدم ها، و نباید گذاشت بدون زجر کشیدن بمیرند.

> دیگر اصلاً نمی‌خواستم آن‌جا باشم. چشم‌هایم را بستم. اما باید کاری بیش‌تر از آن می‌کردم، چون هنوز آن‌جا بودم. یک وقتی، چه بخواهی چه نخواهی می‌بینی همان‌جایی که هستی، هستی

> هیچ‌چیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می‌دهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته

> در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار می‌شوم، می‌خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ‌کجا برنگردم.

---
منبع: [زندگی در پیش رو در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/زندگی-در-پیش-رو-b7c00b6b-49ca-4f6c-befc-4f9b528d504b)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/زندگی-در-پیش-رو-b7c00b6b-49ca-4f6c-befc-4f9b528d504b/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/زندگی-در-پیش-رو-b7c00b6b-49ca-4f6c-befc-4f9b528d504b/quotes