ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی جیمز نوربری
«اژدهای کوچک گفت:((می ترسم.من نمیخوام از رود خونه رد بشم.)) پاندای بزرگ گفت:((ترسیدن طبیعیه،ولی خب گاهی در هر حال باید ادامه بدیم.ترس مانع مردن نمی شه،ولی می تونه مانع زندگی کردن بشه.))»
— به انتخابِ فاطمه
«((و اگه خودت رو فراموش کردی،فقط به ستاره های آسمون نگاه کن.یا به صدای شاخه های درخت کاج گوش کن که با نسیم غروب تکون می خورن.اون ها دارن همون کاری رو می کنن که طبیعت توی همین لحظه براشون در نظر گرفته.))»
— به انتخابِ فاطمه
«پاندای بزرگ گفت:(( افکارمون می تونن مارو از خودمون دور کنن.کوچولو که بودی،احتمالا تمامحواست به کار جمع کردن چوب بوده.وقتی تمرکزت روی یه چیز باشه،معمولا دیگه ذهنت این ور و اون ور نمی ره و این یه جور احساس سکون درونی به وجود می آره که باعث حس خوشی و آرامش می شه.))»
— به انتخابِ فاطمه
«پاندای بزرگ گفت:((لذت بردن ازمیوه های دنیا هیچ اشکالی نداره؛فقط باید حواسمون باشه که غرقشون نشیم.))»
— به انتخابِ فاطمه
«پاندای بزرگ گفت:((هر چیزی که لازم داری همین الان هم درونته.))»
— به انتخابِ فاطمه
«پاندای بزرگ گفت:((تغییر،حتی اگه ندونی نتیجهش چی می شه،بهتر از حرکت نکردنه.)) ((ذهن یه جورایی خیلی شبیه باغه؛نیاز به مراقبت و توجه داره،زحمت داره.اگه به حال خودش رها بشه،خیلی زود پر از علف هرز می شه،و جایی که علف هرز زیاد باشه گل ها نمیتونن رشد کنن.))»
— به انتخابِ فاطمه
«پاندای بزرگ گفت:((تو ناراحتی،دوست کوچیک من.اشکالی نداره.برای همه پیش می آد. مهم اینه که متوجه شدی یه مشکل هست.))»
— به انتخابِ فاطمه