# سفر کوانتومی وال تنها

- **ناشر:** ایجاز
- **تعداد صفحه:** ۱۶۶
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۱۰٫۰ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

من عادت کرده بودم به اینکه دیگران بی تفاوت از کنارم رد بشن، عادت کرده بودم به تنهایی، به اینکه کسی صدامو نشنوه. من عادت کرده بودم گوشه‌ای مثل گل و لای کف اقیانوس بی حرکت باشم و کاری انجام ندم اما تا اون روز فکر می‌کردم حداقل باعث آزار کسی نبودم؛ اما وقتی این جمله رو از یکی از عزیزترین وال‌های زندگی‌ام شنیدم، فهمیدم همین بودن هم آزاردهنده شده چون من هیچ وقت مثل همه نبودم. وال ها با صداست که همدیگه رو پیدا می کنن ولی من به یه وال غیر عادی بودم؛ یک وال گنده، گنده‌تر از همه وال ها و البته لال، یعنی می‌گفتن که لالم.

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **سعیده** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): بنظرم کتاب باارزشی هست برای خوندن و تامل کردن. بعضی جمله ها خیلی عمیق تر از یه جمله ساده توی یه داستان هستن و منو میبرن به عمق خاطرات و تصمیمات زندگیم.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> میدونی؛ والی که میل پرواز داشته باشه، توی آب های تمام اقیانوس ها غرق میشه.

> دلم میخواد بهشون بگم چقدرخاص و بی نظیرن،بکم چیزی رومیان هایاهوی شهر گم کردنکه خیلی باارزشه و اون چیزی نیست جز "خود" اونا

> رویاهای من برای من ترسناک بودن، من از چیزی که میتونستم باشم می ترسیدم

> گفت: "خودت رو به مسیر بسپار، خودش همه چیز رو بهت میگه، فقط بهش اعتماد کن. یادت نره یه جاهایی مسیر سخت و تاریکه و تو تنها هستی، اینجاها بیشتر به صدای قلبت گوش کن."

> انگار سفر من باید از این نقطه شروع میشد؛ از تاریک ترین، سردترین و ساکت ترین جای جهانم.

> به همه چیز مشکوکم و شاید شک شروع خوبی برای تغییر باشه.

> می خواستم پنهان بشم ولی موضوع پنهان شدن از دیگران نبود، وقتی از خودت متنفر باشی جایی برای پنهان شدن نمیمونه.

> میدونی؛ نور که باشه همه چیز هست،نور که نباشه فقط یک چیز به چشم میاد اونم تاریکی.

> دقیقا در لحظه ای که تصور میکردم همه چیز در وخیم ترین حالت ممکن رو به نقطه پایان قرار داره، جهان من در حال تحول بود. نقطه ای که توش دست و پا می زدم نقطه پایان نبود بلکه آغازی بود برای همه چیز.

> انگار همه چیز دست به دست هم می داد تا منو از همه چیزهایی که تو زندگیم دوست نداشتم و مثل یه دیوونه بهشون چسبیده بودم، رها کنه.

> من از هرچیز و هرکس که حتی اتفاقی می خواست حالم رو بهتر کنه فراری بودم چون باور داشتم خوب شدنی در کار نیست

---
منبع: [سفر کوانتومی وال تنها در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/سفر-کوانتومی-وال-تنها-934684)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/سفر-کوانتومی-وال-تنها-934684/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/سفر-کوانتومی-وال-تنها-934684/quotes