# سلوک

- **نویسنده:** محمود دولت‌آبادی
- **ناشر:** نشر چشمه
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۵
- **تعداد صفحه:** ۲۱۲
- **شابک:** 978-964-362-122-3
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۱۲ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۶٫۰ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

«سلوک» اثر محمود دولت‌آبادی، رمانی واقع‌گرایانه و پرجزئیات است که زندگی مردی به نام کاظم را در یک دهکده‌ی دورافتاده در خراسان روایت می‌کند. کاظم، مردی ساده‌دل و بی‌گناه، به اتهام قتل مرموزهای درگیر ماجرا می‌شود و در نهایت، به دلیل بی‌عدالتی و ناتوانی در اثبات بی‌گناهی‌اش، به دست مردم دهکده کشته می‌شود. دولت‌آبادی با به تصویر کشیدن زندگی روزمره، باورها، سنت‌ها و روابط اجتماعی در آن دهکده، تصویری تلخ و گزنده از بی‌عدالتی، خرافات و سطحی‌نگری در جامعه ارائه می‌دهد. رمان با زبانی غنی و با استفاده از تکنیک‌های روایی خاص، به بررسی عمیق مسائلی چون مسئولیت فردی، قدرت سنت، و تأثیر محیط بر سرنوشت انسان می‌پردازد و به عنوان یکی از مهم‌ترین آثار ادبی معاصر ایران شناخته می‌شود.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

قهرمان مردی است که درگیر گذشته، عشق، خاطره و معنای زندگی خودش شده. روایت مدام بین اکنون و گذشته حرکت می‌کند و خواننده کم‌کم وارد ذهن و جهان درونی شخصیتها میشه.
رابطه‌ی عشق و تنهایی را عمیق‌تر ببینی؛ اینکه گاهی آدم عاشقِ خودِ یک نفر نیست، بلکه عاشق تصویری است که در حضور او از خودش پیدا می کند.
خودت را از بیرون نگاه کنی؛ بفهمی چرا بعضی انتخاب‌ها و وابستگی‌ها این‌قدر روی آدم اثر می‌گذارند.
تم سلوک:
عشق و رابطه‌ی عاطفی
جدایی و فقدان
تنهایی
خاطرات و گذشته
هویت و خودشناسی
انتخاب و مسئولیت
کشمکش عقل و احساس
«سلوک» برای کسی است که یک‌بار در زندگی‌اش مجبور شده با خودش، گذشته‌اش و چیزی که از دست داده روبه‌رو شود.

نوشته‌ی مهدیه

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> روزم چون روز دیگران میگذرد؛اما شب که درمیرسدیادهاپریشانم میکنند،چه اظطرابی! روزم رابه سرمیبرم اما...شبانگاه من وغم یکجامیشویم...هماناعشق درقلب ماجایافته وثابت است؛چنان چون پیوست انگشتان بادست!

> ای آدم ...زیبایی یک وصف است،یک صفت،تووصف وصفت نبودی،تومعنا....نه!توخود حیات بودی.نفس تو،نفس تو،نفس های تو...

> نمی دانم؛ اما چه درهم و پیچ و گره خورده است درونم، و چه زوزه های خوار شده ای را می شنوم، و چه ناتوانمندی غریب و کشنده ای حس میکنم از بابت آن چه عقل نامیده می شود...

> حالا غزلی بخوان، غزلی بخوان برایم. دلم برای صدایت تنگ شده است. چه دراز زمانی است که تو را ندیده ام و صدایت را نشنیده ام.بیش از چهل ساعت، اکنون غزلی بخوان...

---
منبع: [سلوک در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/سلوک-9f726f96-39b4-4d9c-be4a-990b0f06b921)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/سلوک-9f726f96-39b4-4d9c-be4a-990b0f06b921/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/سلوک-9f726f96-39b4-4d9c-be4a-990b0f06b921/quotes