# شب‌های روشن

- **نویسنده:** فیودور داستایفسکی
- **مترجم:** هانیه چوپانی
- **ناشر:** کوله پشتی
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۹۳
- **تعداد صفحه:** ۸۰
- **شابک:** 978-600-5816-04-4
- **موضوع:** ادبیات روسی

در ابریشمک ۴۷ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۷ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۳ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۱۰ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۱۰ نفر گفتند بخوان، ۰ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## خلاصه (از ناشر)

کتاب حاضر، با موضوع اجتماعی و عاشقانه و با عناوین «شب‌های روشن و نازک‌دل» و «شب‌های سپید» نیز منتشر شده است. راوی داستان مردی بیست و شش ساله است که به مدت هشت سال در «سن پترزبورگ» زندگی کرده است. او که در شهر با چند نفری مراوده دارد، روزی، متوجّه می‌شود که اهالی شهر تمام وسایل خود را جمع کرده و به ویلاهای تابستانی خود رفته‌اند. او که مردی تنها، رویایی و خیال‌باف است و هرگز با زنی صحبت نکرده، در رؤیای خود عشق‌هایی را پروردانده است. در شب سوّمی که در شهر تنها مانده است، ناگهان صدای گریة دختری جوان به نام «ناستنکا» را می‌شنود. آن‌ها در آن شب با هم آشنا می‌شوند و در روزهای دیگر را به بازگو کردن رازهای خود می‌پردازند. مرد جوان عاشق دخترک می‌شود، امّا دخترک از عشق خود به مرد دیگری می‌گوید که وی را ترک کرده است. در شبی که دختر به بازگویی عشق خود نسبت به مرد مشغول است، ناگهان جوانی که دختر عاشق وی بوده از راه می‌رسد و دختر بی‌مقدّمه به نزد او می‌رود. امّا دوستی او و مرد رؤیایی همچنان ادامه پیدا می‌کند و مرد رؤیایی به زندگی توأم با تنهایی خود ادامه می‌دهد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

قصه‌ی آدمی است که شاید فقط چند شب طعم عشق را می‌چشد، اما همان چند شب برای روشن ماندن تمام عمرش کافی است.
داستان مردی تنها و خیال‌پرداز و بی‌نام و نشان است که سال‌ها در دنیای رؤیاهای خودش زندگی کرده و ارتباط چندانی با آدم‌ها ندارد. شبی در خیابان‌های سن‌پترزبورگ با دختری به نام ناستنکا آشنا می‌شود و این آشنایی، چهار شب پیاپی ادامه پیدا می‌کند.
راوی متوجه می‌شود که ناستنکا انتظار رسیدن معشوق خود را می‌کشد و تصمیم می‌گیرد تا او را همراهی کند و ساعاتی را کنار او بگذراند. آن‌ها چند شب کوتاه اما به‌یادماندنی را در کنار یکدیگر در خیابان‌های سن‌پترزبورگ می‌گذرانند و درباره‌ی مسائل گوناگونی باهم صحبت می‌کنند.
در این چند شب، دو انسان تنها از زندگی، گذشته، آرزوها و عشق‌هایشان می‌گویند. اما برای مرد خیال‌پرداز، این دیدار کوتاه معنایی فراتر از یک آشنایی ساده پیدا می‌کند.
داستایفسکی در این داستان کوتاه، مرز میان رؤیا و واقعیت، عشق و تنهایی و امید و دلبستگی را به تصویر می‌کشد.
چه حالی دارد؟
لطیف، عاشقانه، رؤیایی و در عین حال غم‌انگیز؛ مثل قدم زدن در خیابان‌های خلوت شهری که شب‌هایش تاریک نمی‌شوند. داستان آرام پیش می‌رود، اما احساسات شخصیت‌ها به‌تدریج عمق می‌گیرند. اندوه کتاب از جنس فریاد و فروپاشی نیست؛ از جنس دلتنگی‌های آرام و حرف‌هایی است که شاید هیچ‌وقت فرصت گفتنشان را پیدا نکنیم.
چه چیزی از آن می‌ماند؟
این فکر که گاهی یک دیدار کوتاه می‌تواند چنان در زندگی انسان اثر بگذارد که خاطره‌اش تا سال‌ها باقی بماند.
همچنین این پرسش که آیا عشق همیشه به معنای به دست آوردن دیگری است؟ یا گاهی دوست داشتن یعنی پذیرفتن خوشبختی کسی که شاید سهمی در آینده‌اش نداشته باشیم؟
شهر و تنهایی: زندگی در میان آدم‌ها، بدون داشتن کسی برای هم‌صحبتی.
جهان خیال: پناه بردن به رؤیاهایی که گاهی از واقعیت دلپذیرترند.
ملاقات اتفاقی: برخورد دو انسان تنها در شبی روشن.
عشق یک‌طرفه: دوست داشتن کسی که تمام احساسش متوجه تو نیست.
انتظار و دلبستگی: امید بستن به آمدن کسی که وعده‌ی بازگشت داده است.
رؤیا در برابر واقعیت: تفاوت میان زندگی‌ای که تصور می‌کنیم و زندگی‌ای که واقعاً تجربه می‌کنیم.
خوشبختی کوتاه: ارزش لحظه‌هایی که شاید تکرار نشوند.
عشق و گذشت: دوست داشتن بدون مالکیت و پذیرفتن انتخاب دیگری.
بازگشت به تنهایی: ادامه دادن زندگی با خاطره‌ی یک دیدار کوتاه.
برای کسی که به داستان‌های عاشقانه‌ی عمیق، شخصیت‌های درون‌گرا، تنهایی، خیال‌پردازی و عشق‌های ناتمام علاقه دارد؛ به‌خصوص اگر از روایت‌هایی لذت می‌برد که به‌جای اتفاقات بزرگ، روی لحظه‌های کوچک و احساسات انسانی تمرکز می‌کنند.

نوشته‌ی حدیث

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **نسترن**: «شب‌های روشن» روایت مردی تنها و خیال‌پرداز است که در شب‌های سن‌پترزبورگ با دختری آشنا می‌شود و در چند شب کوتاه، تجربه‌ای از عشق، امید و دلبستگی را از سر می‌گذراند؛ تجربه‌ای که شاید تمام عمر در انتظارش بوده است. داستایفسکی در این داستان کوتاه، از تنهایی آدم‌هایی می‌گوید که بیشتر در جهان رؤیاهایشان زندگی می‌کنند تا واقعیت؛ از عشق‌هایی که گاهی کوتاه‌اند، اما اثری ماندگار بر جای می‌گذارند. چیزی که از کتاب با من ماند: گاهی یک نفر فقط چند شب در زندگی‌مان حضور دارد، اما خاطره‌اش تا سال‌ها در تمام شب‌های تنهایی‌مان باقی می‌ماند.
- **عاطفه** (امتیاز ۹ از ۱۰): به نظرم شب‌های روشن، داستان آدمیه که برای چند شب طعم زندگی واقعی رو چشید و بعد مجبور شد دوباره به دنیای تنهایی خودش برگرده، واقعا ارزش خوندن داره نویسنده خیلی عالی تضاد تصور و خیال ما از زندگی و واقعیتش رو نشون میده .
- **آرزو** (امتیاز ۹ از ۱۰): چیزی که خیلی دوست داشتم این بود که داستایفسکی عشق رو خیلی رؤیایی و بی‌نقص نشون نمی‌ده بیشتر نشون می‌ده گاهی آدم به تصویری که از یک نفر توی ذهنش ساخته دل می‌بنده، نه لزوماً به خودِ اون آدم. این بخشش برای من از خودِ ماجرای عاشقانه جذاب‌تر بود
- **Hassan**: تلخ‌ترین تنهایی، تنها بودن نیست؛ این است که کسی را پیدا کنی که بتوانی با او خودت باشی، اما نتوانی او را برای همیشه داشته باشی.
- **حدیث**: می‌دانی؟ بعضی وقت‌ها ما از بعضی‌ها تنها به خاطر این که با ما توی یک دنیا زندگی می کنند خوشمان می آید. من از تو خوشم می‌آید چون همدیگر را شناختیم

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> ولی همان‌طوری که خودتان چند دقیقه پیش به آن خوبی گفتید آدم نمی‌تواند ضامن احساس های خودش باشد.

> باشد که تمام عمرش، آفتابی و روشن باشد حتی اگر شب من تا ابد تاریک بماند

> خدای من، یک دقیقه‌ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

> مادربزرگ همیشه حسرت گذشته را می‌خورد در گذشته خودش جوان‌تر بود آفتاب گرم‌تر بود خامه به زودی امروز ترش نمی‌شد و همه چیز بهتر از حالا بود.

> ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس میکنیم احساس انسان نابود نمی شود، پرعیارتر میشود.

> عشق از بین نمیرود، عاطفه جزو سرنوشت آدم است....

> خدایا! یک لحظه‌ی کاملِ خوشبختی… آیا این برای تمام زندگی یک انسان کم است؟

> من آدم رؤیاها هستم؛ زندگی واقعی برای من همیشه چیزی غریبه و دور از دسترس بوده است.

> چه‌قدر دردناک است وقتی آدم کسی را دوست دارد و می‌داند که این دوست داشتن، سرنوشتش را تغییر نخواهد داد.

> تو اگر یک روز یک نفر را دوست داشته باشی،تمام خوشی های دنیا را برایتان آرزو میکنم.

> زندگی من سرگذشتی نداشته، چون جدا از همه زندگی کرده‌ام. کاملاً تنها. تنهای تنها. می‌دانی ـ تنها ـ یعنی چه؟

> -…شما میفهمید تنها یعنی چه؟ -یعنی چه؟ یعنی هیچ وقت هیچکس را نمی دیدید؟ -نه، دیدن که چرا! همه را می بینم. ولی با این‌همه تنهایم!

> وشاید تقدیرش چنین بودکه لحظه ای از عمرش را با تو همدل باشد

> وقتی ما خود غمگینیم نسبت به غم دیگران حساس‌تریم...

> من آرامم. ناراحت نباش. چیزی نیست. این ها فقط اشک است، خشک می‌شوند.

> «تنهایی آدم را به رؤیاپردازی می‌کشاند.»

> ما در قرنی رو به زوال زندگی می‌کنیم. حال آنکه نبض زندگی در رگ های زندگی میتپد،همه چیز از ما گرفته شده است و جز قلب هایمان چیزی برایمان باقی نمانده.

> چرا حتی بهترین آدم‌ها به نظر می‌رسد که عقب می‌کشند و چیزی را به عنوان راز از دیگران مخفی می‌کنند؟ چرا هر چیزی که توی دلشان هست را به زبان نمی‌آورند؟ چرا هر کسی سعی می‌کند خشن‌تر ازآنچه که واقعاً هست نشان بدهد؟ انگار اگر احساساتشان را زود نشان بدهند مثل این است که به آنها توهین شده. »

> از خودت می‌پرسی: آن رؤیاها کجا هستند؟ سرت را تکان می‌دهی و می‌گویی: سال‌ها چه زود می‌گذرند! و باز هم از خودت می‌پرسی: تو با زندگی‌ات چکار کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا به خاک سپردی؟ اصلاً زندگی کردی یا نه؟

---
منبع: [شب‌های روشن در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/شب-های-روشن-31525e28-4b99-446e-83cc-296c014c85e4)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/شب-های-روشن-31525e28-4b99-446e-83cc-296c014c85e4/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/شب-های-روشن-31525e28-4b99-446e-83cc-296c014c85e4/quotes