# شنل پاره

- **نویسنده:** نینا بربروا
- **مترجم:** فاطمه ولیانی
- **ناشر:** ماهی
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۵
- **تعداد صفحه:** ۸۰
- **شابک:** 9789642090259
- **موضوع:** ادبیات روسی

در ابریشمک ۳ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۷٫۰ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

در نمایش‌نامة حاضر «هماشا» و «آریان» خواهرانی هستند که پس از مرگ مادر به همراه پدر، زندگی سختی را ادامه می‌دهند. سرمای روسیه، فقر، گرسنگی و مرگ برادر بزرگ‌تر که اندکی پیش تیرباران شده است، همگی آنها را زجر می‌دهد. پس از چندی آریان با شخصی موسوم به «سرگیی سرگیویچ ساموییلف»، که قرار است کارگردان تئاتر شود، ازدواج می‌کند. ساموییلف در یکی از تمرین‌های خود از شنلی پاره که در صندوقی قدیمی در خانة پدربزرگش جای داشته سخن می‌گوید؛ شنلی که پدران و مادران آن دو (سامویلف و آریان) کودکانشان را در آن پوشانده بودند. پدران در همان جنگل‌ها ماندند و مادران به همراه کودکانشان تنها آمدند و پس از آن مصیبت روسیه آنها را از پا درآورد. او در ادامة تمرین می‌گوید: آیا با همین شنل نبود که یوسف در راه مصر، تن مریم و عیسی را پوشاند؟ شاید هم شنل دنتکیشوت است؟ چه بسا از آن خود خدا یا سروانتس باشد؟

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

سیر زندگی یه دختر از کودکی تا میانسالی که بیشتر زندگی روزمره است و زندگی در قالب مهاجرت برای دوری از جنگ بوده.
این کتاب از زبان دختری از خانواده‌ای معمولی از دوره کودکی تا میانسالی میباشد. دختری که در ذهنش تصوراتی از زندگی دارد که با انچه در واقعیت هست تفاوت دارد، داستانی بسیار ساده و درحد افکار و کار‌های روزمره که گاها آدم رو به فکر میبره که آیا زندگی به این شکل که وظایف و کارهای روزمره را انجام دهیم کافی است بدون هیچ شور و هیجان؟

نوشته‌ی فائزه

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **فائزه** (امتیاز ۷ از ۱۰): سیر زندگی یه دختر از کودکی تا میانسالی که بیشتر زندگی روزمره است و زندگی در قالب مهاجرت برای دوری از جنگ بوده.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> به‌راستی،می‌توان از بزرگواری صحبت کرد وقتی فقر و حقارت آن را حقیقتاً غیرممکن می‌سازد؟

> می‌دانید، سردترین مردان، با قلبی از سنگ، دلش می‌خواهد محبوبش قادر باشد با خدا حرف بزند و آن را به بچه‌هایش یاد بدهد.

> - پس‌انداز میکرده! پس‌اندازمی‌کرده! کی فکر می‌کرد این‌قدر دوراندیش باشد؟ چه‌طور جلوی خودش را می‌گرفت؟ نه پالتوی گرمی،نه تعطیلاتی، خب این‌طوری پس‌انداز می‌شود...عین فرانسوی‌ها! چه‌طور به همچین روزی افتادی؟ ای خدا، نسل جدید ماشین است، انسان نیست! نه شوری، نه دیوانگی‌ای، فقط منطق ، فقط حساب... ماها بلد بودیم چه‌طور زندگی کنیم، به فردا فکر نمی‌کردیم، هرچه درمی‌آوردیم به باد می‌دادیم. معنی صندوق پس‌انداز را نمی‌دانستیم! امروز جوان‌ها به فکر روزهای سختی هستند... من به سن تو ، تو سرم فقط دیوانگی داشتم!

> انگار در تاریک‌ترین و حیوانی‌ترین سال‌های زندگی‌ام ، زیبایی و شعر جهان درحالی که همچون رعد می‌گذشت ، گوشه چشمی به من انداخته بود.

> وقتی بیگانه‌ای آن‌قدر به ما نزدیک می‌شود که قلبمان را تا ابد تحت تاثیرقرار می‌دهد، مُهر خود را بر آن می‌زند و ردی فراموش‌ناشدنی به جا می‌گذارد.

> به نظرم می‌رسید که این رویا روزی تحقق خواهد یافت، تنها به ایتالیا خواهم رفت، به جنوا، به رم... برای چه کار؟ برای دیدن آنچه هرگز ندیده بودم.

> چه‌کار بدی از من سر زده بود؟ چرا، بدون آن‌که جرمی مرتکب شده باشم، نه سال از زندگی‌ام را سرپا، اتو در دست، جلوی میز اتوکشی گذراندم؟ روزهای اول، وقتی به خانه بازمی‌گشتم از ناتوانی در درک سرنوشتم اشک می‌ریختم. اما سرانجام روزی از گریستن دست برداشتم، به این نتیجه رسیدم که دیگران حق دارند: کاری داشتم تمیز و پابرجا، مدارک قانونی و حقوقی که زندگی مناسبی را برایم تامین می‌کرد. با در نظر گرفتن این که نه سواد داشتم، نه زیبایی و نه استعداد، چیز بیشتری می‌توانستم انتظار داشته باشم؟

> از تنها ماندن، از یتیم ماندن هراس به دل راه نده. همچون پرنده، همچون باد زندگی کن.

> ما بلایای بسیار از سر گذرانده بودیم. از هیچ چیز نمی‌هراسیدیم و مصیبت‌های دیگری نیز در پیش داشتیم .دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امید‌ها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند، بی‌بازگشت.

> از آغاز شب خیلی گذشته بود، ولی انگار پایانی نداشت.

> ـ من هیچکس را ندارم که همه‌ی حرف‌هایم را بهش بگویم. ـ من که دوست دارم یک‌کسی باشد که بتوانم همه چیزم را بهش بگویم، تو چی؟ به نظرم رسید الان است که با یک شوخی،با یک خوشمزگی خودش را از شر این گفت و گو خلاص کن، ولی باز جدی شد. گفت: به من میتوانی همه چیزت را بگویی. ـ آره ، پس تو هم باید همین کار را بکنی. ناگهان دستش را از زیر پتو به طرف من دراز کرد و انگشتانم را به نرمی فشرد.با صدایی تقریبا بلند گفت: چرا بزرگتر نیستی،ساشا؟اگر بزرگ بودی،نزدیک‌ترین دوستم بودی، بهترین دوستم. بی‌حرکت ماندم.نفسم بند آمده بود. ـ الان چی؟ ـ الان، اول تاتا و لیودا هستند،و تو بعد،با فاصله‌ی زیاد بعد از آن‌ها. شاید این‌طوری بهتر باشد،نمی‌دانم. در زندگی لحظاتی هست که آدم به دوست احتیاج ندارد.

> شب به نظر بی‌انتها می‌آمد و روز از آن هم طولانی تر: اولِ شب میخوابیدیم و در روشنایی شدیدِ ماهِ مه از خواب برمی‌خواستیم.

> چیزی داشتیم شبیه خانواده، جدالی برای زندگی.

---
منبع: [شنل پاره در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/شنل-پاره-340264)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/شنل-پاره-340264/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/شنل-پاره-340264/quotes