# شهر آشوب: بر اساس زندگی فروغ فرخ‌زاد

- **نویسنده:** مریم(امینی) جعفری
- **ناشر:** شادان
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۶۷۰
- **شابک:** 978-964-7259-62-0
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۶ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۲ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۵ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

رمان "شهر آشوب" داستان زندگی شاعر معاصر "فروغ فرخزاد" است که به گفته‌ی "بهمن رحیمی" در مقدمه‌ی کتاب "راهی برای معرفی و شناخت هر بیشتر و بهتر آثار فروغ" به شمار می‌آید. به تصریح او: "نویسنده به دنبال دیده‌ها و شنیده‌های آنان که به نوعی با فروغ بوده‌اند رفته و با تلاش، آنچه دیده و شنیده با منطق خود در کنار هم قرار داده و سعی کرده بدون قضاوت‌ رماین بنویسد...".

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

شهر آشوب تصویر زنیه که جسارتِ متفاوت بودن رو داشت و برای زندگی کردن به شیوه‌ی خودش، بهای سنگینی پرداخت
شهر آشوب برای من فقط زندگی‌نامه‌ی فروغ نبود؛ بیشتر حسِ نزدیک شدن به دنیای زنی رو داشت که برخلاف انتظار دیگران، می‌خواست خودش باشه. کتاب هم تلخی داره، هم لطافت و هم یه جور سرکشیِ دوست‌داشتنی. چیزی که ازش باهام موند، جسارت فروغ برای متفاوت بودن و دنبال کردن خودش بود
بنظرم خانومها در هر عرصه‌ای که هستن خوندن این کتاب براشون خالی از لطف نیست.
با وجودیکه از ابتدا پایانش را میدانستیم ولی داستان را به این امید دنبال کردم که پایانش جور دیگری باشد اما خوب واقعیت زندگی همان است که بوده. خانواده ی فرخزاد همگی زیر سایه ی پدری مستبد زندگی کردند اما همگی بسیار خوش درخشیدند. روح همه شان شاد و در آرامش
اگر تو هم مثل من زندگی نامه دوست داری و دوست داری بدونی که فروغ چجوری فروغ فرخزاد شد حتما بخونش واقعا کتاب دوست داشتنی و خوش خوانی هست ❤️

نوشته‌ی ناهید

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **مژگان** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): شکوفایی یک زن در اوج سختی و مرد سالاری سالهای سخت ایران زمین. گرد همایی شاعران ایرانی در کنار همدیگر

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم میخواهم برم و ناپدید شوم…

> آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه میدانند همه میدانند که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه میترسند همه میترسند، اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم

---
منبع: [شهر آشوب: بر اساس زندگی فروغ فرخ‌زاد در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/شهر-آشوب-بر-اساس-زندگی-فروغ-فرخ-زاد-0a06d232-1ce3-463d-9d1c-c487c4a9bf75)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/شهر-آشوب-بر-اساس-زندگی-فروغ-فرخ-زاد-0a06d232-1ce3-463d-9d1c-c487c4a9bf75/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/شهر-آشوب-بر-اساس-زندگی-فروغ-فرخ-زاد-0a06d232-1ce3-463d-9d1c-c487c4a9bf75/quotes