# عامه‌پسند

- **نویسنده:** چارلز بوکوفسکی
- **مترجم:** پیمان خاکسار
- **ناشر:** نشر چشمه
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۵
- **تعداد صفحه:** ۱۹۸
- **شابک:** 978-964-362-572-6
- **موضوع:** رمان آمریکایی

در ابریشمک ۱۵ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۴ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۸ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۳ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۲ نفر گفتند بخوان، ۱ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## خلاصه (از ناشر)

«نیک بلان» کارآگاه است. زنی عجیب، که خود را بانوی مرگ می‌نامد، با او تماس می‌گیرد و می‌خواهد «سلین» را که در سال 1961 مرده، و او فکر می‌کرد زنده است، پیدا کند. به نظر آن زن، سلین در کتابفروشی «رد» رفت و آمد دارد و نیک باید به آن‌جا برود و تحقیقات خود را آغاز کند. «جان بارتون» که معرف بانوی مرگ به نیک است، خود نیز با او تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد فردی به نام گنجشک قرمز را برایش بیابد و قول می‌دهد تا آخر عمر نیک، ماهیانه صددلار به او بپردازد، نیک تحقیقاتش را شروع می‌کند و این آغاز ماجراست. «عامه‌پسند» آخرین رمان «چارلز بوکفسکی» ـ شاعر و نویسندة آمریکایی ـ است که در سال 1994 منتشر شد. نویسنده چند ماه پس از انتشار کتاب درگذشت.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

داستانِ کارآگاهیِ بازنده و الکلی‌ای هست که در جست‌وجوی آدم‌ها و رازهای عجیب، در واقع با پوچی، تنهایی و بی‌معنایی زندگی خودش روبه‌رو می‌شود.
کاری می‌کند که وسط یک داستان کارآگاهیِ عجیب‌وغریب، کم‌کم حس کنی داری در ذهن یک آدم خسته، بدبین و بی‌حوصله قدم می‌زنی؛ حال‌وهوایش تلخ، کثیف، پوچ و در عین حال به‌شکل عجیبی بامزه است، و چیزی که از آن می‌ماند بیشتر از خودِ معما، حسِ تنهایی و بی‌معنایی آدم‌هایی است که با شوخی و بی‌تفاوتی سعی می‌کنند زندگی را تحمل کنند.
داستان از زبان اول شخص و افکار و کارهایی است،که کارآگاه خصوصی برای دیگران انجام میدهد
در طول کتاب تعداد شخصیتهای داستان اضافه میشود و هر کدام موضوع مختلف خودش را دارد
فصل‌های آغازین: کارآگاه پیر و خسته‌ای را می‌بینیم که بیشتر از حل پرونده‌ها، درگیر بی‌پولی، مشروب و بی‌حوصلگی است.
پرونده‌ی زن سرخ‌پوش: یک مشتری از او می‌خواهد زنی به نام «سلین» را پیدا کند؛ زنی که شاید اصلاً وجود نداشته باشد.
پرونده‌ی نویسنده: پرونده‌ای عجیب درباره‌ی نویسنده‌ای مشهور شکل می‌گیرد و مرز میان واقعیت و خیال کم‌کم محو می‌شود.
پرونده‌ی همسر: ماجرای یک مرد شکاک، خیانت و آدم‌هایی که هرکدام چیزی برای پنهان‌کردن دارند، وارد داستان می‌شود.
پرونده‌ی بیگانه: کارآگاه با موجودی مرموز روبه‌رو می‌شود و داستان بیش‌ازپیش از یک رمان پلیسی معمولی فاصله می‌گیرد.
تعقیب و جست‌وجو: او در لس‌آنجلس پرسه می‌زند و میان آدم‌های عجیب، کافه‌ها، خیابان‌ها و موقعیت‌های absurd دنبال سرنخ می‌گردد.
سلین: جست‌وجوی زن مرموز به چیزی فراتر از یک پرونده تبدیل می‌شود و خودِ کارآگاه هم به آنچه واقعیت می‌نامیم شک می‌کند.
آدم‌ها و پرونده‌ها: بوکوفسکی با طنز سیاه، پوچی زندگی، پیری و تنهایی را از پشت ماجرای یک کارآگاه نشان می‌دهد.
پایان: همه‌چیز به شکلی عجیب و غیرمنتظره به هم می‌رسد و مشخص می‌شود قرار نبوده با یک داستان پلیسی معمولی طرف باشیم.
به کسی که طنز سیاه، شخصیت‌های عجیب، فضای کثیف و بی‌پرده، پوچی و داستان‌های عمداً نامتعارف را دوست دارد و از یک رمان خیلی جدی و منظم انتظار ندارد.

نوشته‌ی نسترن

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آبیِ‌خونین** (امتیاز ۷ از ۱۰): جهان وانفسایی که کارآگاه داستان در مرکز آن قرار گرفته. شاید واقعاً رسالت نیکی بلان، حتی با وجود گذشته‌ی پر شکست و درمانده، در این بوده که فقط گره‌ی مشکلات مشتریانش رو باز کنه. این داستان هرچند که پایانش چنگی به دل نزد و مقداری از حالت رئالیسم پا را فراتر گذاشت اما لجنزار روابط انسانی، تنهایی و متعهد به شغل و مسئولیت یک انسان رو به تصویر کشید. حتی اگر شخصیت درمانده و خسته کننده‌ای داشته باشیم اما هیچ‌گاه نباید رسالت خودمون رو در شغلمون فراموش کنیم... که تا لحظه‌ی آخر بوکوفسکی این رو به ما نشون داد. البته که داستان حالت طنز آمیزی هم داشت. جاهایی ترجمه‌ی آقای پیمان خاکسار، باعث خنده‌ام می‌شد و این ترجمه به خوبی فرهنگ آمریکایی و زیست انسان آمریکایی رو به تصویر می‌کشه.
- **نسترن** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): «عامه‌پسند» بیشتر از اینکه داستانی درباره‌ی جنایت و کارآگاه‌بازی باشه، تصویری مضحک و تلخ از زندگیه. بوکوفسکی اینجا هم با همان زبان بی‌پرده و طنز سیاهش، آدم‌های شکست‌خورده و حاشیه‌ای را وسط جهانی بی‌منطق قرار می‌دهد. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود که گاهی پوچیِ زندگی آن‌قدر زیاد می‌شود که تنها راه تحملش، خندیدن به آن است.
- **حدیث**: من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمیدم که اوضاعِ همه‌چیز در دنیا روبه‌راه است!

> امروز روز من نبود. حتی می‌توانم بگویم که این هفته هم هفته‌ی من نبود. شاید بهتر است بگویم ماه و حتی سال هم سال من نبود. یا بهتر است بگویم این زندگی هم زندگی من نیست.

> جهنم چیزی‌ست که خودت خلقش می‌کنی.

> اگر به اندازهٔ کافی پافشاری می‌کردی معمولاً شانس هم به دنبالش می‌آمد. خیلی از آدم‌ها نمی‌توانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم می‌شوند.

> همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی‌ات نیامده باشد.

> تاریخ را برنده‌ها می‌نویسند.

> این درست زمانی است که می‌فهمی پیر شدی، وقتی که می‌نشینی و در شگفتی که همه‌چیز کجا رفت.

> کی ممکن است دلش بخواهد صد و دو سال عمر کند؟ هیچ‌کس جز یک احمق.

> تنها ماندن با خودِ مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود.

> مردم تمام عمرشان انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند، انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند تا کاغذتوالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می‌ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف‌های درازتر می‌رفتند. صبر می‌کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می‌کردی تا بیدار شوی. انتظار می‌کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می‌شدی. منتظر باران می‌شدی و بعد هم صبر می‌کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می‌شدی و وقتی سیر می‌شدی باز هم صبر می‌کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطبِ روان‌پزشک با بقیهٔ روانی‌ها انتظار می‌کشیدی و نمی‌دانستی آیا تو هم جزء آن‌ها هستی یا نه.

> اغلب بهترین قسمت‌های زندگی اوقاتی بوده‌اند که هیچ کار نکرده‌ای و نشسته‌ای و دربارهٔ زندگی فکر کرده‌ای.

> من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.

> اگر قادر بودی شب‌ها در رخت‌خواب خودت بخوابی خودش پیروزی باارزشی بود بر قدرت‌ها. من خوش‌شانس بودم، ولی بعضی از حرکت‌هایی که کردم، خیلی هم بدون فکر نبودند. روی هم رفته دنیای واقعا وحشتناکی بود و بعضی وقت‌ها دلم برای تمام آدم‌هایی که درش زندگی می‌کردند می‌سوخت.

> تلویزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است، این لعنتی فقط حال آدم را بدتر می کند. یک مشت چهره ی خالی از روح که پشت سر هم می آیند و می روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق هایی که بعضاً مشهور هم هستند.

> می‌فهمی که همه‌چیز بی‌معناست، بعد به این نتیجه می‌رسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد، چون تو می‌دانی که بی‌معناست و همین آگاهیِ تو از بی‌معنا بودن تقریباً معنایی به آن می‌دهد....

> زندگی علاوه‌بر پوچ بودن، خرحمالی مطلق هم بود...(دقیقا🫠)

> می‌دانی، تمام این مزخرفاتی که می‌شنوی. خود تلفن که خب، تلفن است، ولی چیزهایی که ازش بیرون می‌آیند یک مقوله‌ی دیگرند.

> بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. هیچ شانسی نداشتم. انتخابی نداشتم. فقط ادامه بده و منتظر پایان باش.

---
منبع: [عامه‌پسند در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/عامه-پسند-bcf6d8fe-99e9-476a-87d0-a947af6690ff)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/عامه-پسند-bcf6d8fe-99e9-476a-87d0-a947af6690ff/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/عامه-پسند-bcf6d8fe-99e9-476a-87d0-a947af6690ff/quotes