# قمارباز

- **نویسنده:** فیودور داستایفسکی
- **مترجم:** جلال آل‌احمد
- **ناشر:** فردوسی
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۶۳
- **تعداد صفحه:** ۲۴۸
- **موضوع:** ادبیات روسی

در ابریشمک ۳۶ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۴ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۰ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۴ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۴ نفر گفتند بخوان، ۰ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

تو را وارد ذهن آدمی می‌کند که درگیر قمار است و نشان می‌دهد چطور هیجانِ بردن، امید، طمع و وسواس می‌تواند عقل و زندگی آدم را تحت‌تأثیر قرار دهد.
پرتنش، عصبی، آشفته و وسواس‌گونه؛ انگار خودت هم همراه شخصیت اصلی مدام بین «این بار می‌برم» و «همه‌چیز را باختم» گیر کرده‌ای.
اینکه اعتیاد فقط به چیزی که دوستش داری نیست؛ گاهی به امیدِ یک اتفاقِ بعدی معتاد می‌شوی.
در این کتاب داستایفسکی با نثری پرکشش، ما را به دنیای هیجان، وسوسه، عشق‌های پیچیده و امیدهای ویرانگر می‌برد. داستان ریتم نسبتاً تندی دارد و برخلاف بعضی از آثار سنگین‌تر نویسنده، کوتاه‌تر و جمع‌وجورتر است. اما در پس ماجراهای قمار، تصویری از وابستگی، خودفریبی و انسانی ارائه می‌دهد که با وجود آگاهی از خطر، باز هم نمی‌تواند دست از خواسته‌اش بکشد.
چیزی که از کتاب با من ماند این است که آدم گاهی آن‌قدر درگیر خواستن و به دست آوردن می‌شود که اختیار زندگی‌اش را به چیزی می‌سپارد که قرار بود تنها وسیله‌ای برای خوشبختی‌اش باشد و شاید بزرگ‌ترین قمار، نه بر سر پول، بلکه بر سر آرامش و اختیار خودمان باشد.
فصل ۱: آلکسی ایوانوویچ، معلمی جوان، در خانواده‌ای ثروتمند و گرفتار اختلاف و بدهی زندگی می‌کند.
فصل ۲: ورود ناگهانی مادربزرگ، نقشه‌های اطرافیان برای ارث و پول را به هم می‌ریزد.
فصل ۳: آلکسی میان علاقه‌اش به پولینا و رفتارهای متناقض و تحقیرآمیز او سرگردان است.
فصل ۴: فضای هتل و شهر قمار، وسوسه‌ی پولدارشدن سریع را بیشتر می‌کند.
فصل ۵: مادربزرگ شخصیتی قدرتمند و غیرقابل‌پیش‌بینی از خود نشان می‌دهد و همه را غافلگیر می‌کند.
فصل ۶: قمار از سرگرمی به چیزی جدی‌تر تبدیل می‌شود و هیجان برد و باخت بالا می‌گیرد.
فصل ۷: آلکسی برای پولینا دست به کارهایی می‌زند که نشان می‌دهد چقدر تحت تأثیر اوست.
فصل ۸: روابط میان شخصیت‌ها پیچیده‌تر می‌شود و طمع، عشق و غرور با هم درگیر می‌شوند.
فصل ۹: آلکسی بیش از قبل جذب فضای قمار می‌شود و مرز میان انتخاب و وسواس برایش کم‌رنگ می‌شود.
فصل ۱۰: پول و عشق هر دو به میدان آزمایش شخصیت‌ها تبدیل می‌شوند.
فصل ۱۱: امید به ثروت ناگهانی، تصمیم‌های عجولانه و رفتارهای غیرمنطقی را بیشتر می‌کند.
فصل ۱۲: آلکسی کم‌کم متوجه می‌شود قمار فقط برنده‌شدن نیست؛ نوعی کشمکش روانی با خودش است.
فصل ۱۳: روابط عاطفی و مالی شخصیت‌ها وارد مرحله‌ای بحرانی‌تر می‌شود.
فصل ۱۴: برد و باخت‌های پی‌درپی، نگاه آلکسی به آینده و خودش را تغییر می‌دهد.
فصل ۱۵: شخصیت‌ها هرکدام به شکلی با شکست، غرور و میل به پول روبه‌رو می‌شوند.
فصل ۱۶: قمار به مرکز زندگی آلکسی نزدیک‌تر می‌شود و تصمیم‌هایش رنگ وسواس می‌گیرند.
فصل ۱۷: عشق، حسادت و پول در هم می‌آمیزند و آلکسی بیش از همیشه سردرگم می‌شود.
اگر از داستایفسکی خوشت می‌آید ولی نمی‌خواهی فعلاً سراغ رمان‌های خیلی حجیمش بروی، انتخاب خوبی است؛ مخصوصاً اگر روان‌شناسیِ وسواس، عشق و خودویرانگری برات جذابه.

نوشته‌ی نسترن

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آرزو** (امتیاز ۸ از ۱۰): چیزی که دوست داشتم این بود که شخصیت اصلی واقعاً آدمِ عجیبیه؛ همزمان می‌فهمی بعضی تصمیم‌هاش اشتباهه و باز می‌بینی خودش رو به همون سمت می‌کشونه. فضای قمار هم این وسواس و بی‌منطقی رو خوب منتقل می‌کنه. اینکه آدم گاهی می‌دونه داره به خودش آسیب می‌زنه ولی باز هم ادامه می‌ده.
- **سین دخت**: بهتره قبل از شروع یک کتاب یه خلاصه ی کوتاه در موردش بخونین تا بهتر باهاش ارتباط بگیرین😊
- **نسترن**: «قمارباز» فقط درباره قمار نیست؛ درباره آدمی‌ست که چیزی را می‌خواهد، حتی وقتی می‌داند همان خواستن می‌تواند نابودش کند. داستایفسکی در این رمان، مرز باریک میان امید و توهم، عشق و وابستگی، و آزادی و اسارت را نشان می‌دهد. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی آدم به چیزی قمار نمی‌کند که دوستش دارد؛ به چیزی قمار می‌کند که فکر می‌کند بدون آن نمی‌تواند زندگی کند.
- **حدیث**: این کتاب رو میشه توی یه جمله خلاصه کرد و همیشه به یاد داشت: تمام زندگی و حياتم را به‌قمار گذاشته بودم!
- **آمنه** (امتیاز ۸ از ۱۰): ترجمه سنگین وگاهی گنگ جالب بود.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> همه‌ی اين‌ها اکنون مثل خواب و خيالی گذشته است ـ حتی عشق من، گرچه بسيار قوی و صميمی بود، ولی... آخر چه شد؟ راستی اکنون چيزی از آن باقی نمانده است.

> به‌اين پيرزن احمقی که من هستم سخت نگير. من حالا ديگر جوان‌ها را به‌خاطر سبک‌سری‌هاشان سرزنش نخواهم کرد.

> در طول اين بازی، اين اولين بار بود که وحشت و ترس سراپايم را گرفت. و درنتيجه دست‌هايم و پاهايم شروع به‌لرزيدن کرد. من حتی اکنون نيز معنايی را که باختن در آن موقع برايم داشت با هول و هراس درک می‌کنم و در نظر می‌آورم. تمام زندگی و حياتم را به‌قمار گذاشته بودم!

> گاهی در نگاه بيمارِ آدمی عفيف و پاک دامن، چه چيزهای زيادی را می‌شود خواند! آدم عفيفی که حاضر است زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچک‌ترين نشانه‌ای از احساسات او در نگاهش خودنمايی نکند و به‌کسی روشن نشود.

> من پول را برای خودم احتياج دارم و مايل نيستم که فقط برای خدمت به‌سرمايه زنده باشم.

> و اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.

> ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.

> خيال می‌کردم مرا مانند مسيح انتظار می‌کشند، ولی اشتباه می‌کردم.

> راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.

> آيا اين يک ايده‌آل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش به‌قربان گاه می‌رود؟

> می‌گويند که نبايد دو بار سر يک ميز به‌دنبال بخت و اقبال رفت.

> ـ آه! خارجه خارجه برای من هيچ چيز خوبی نداشت. آيا می‌توانيم خانم‌مان را زود به‌مسکوی خودمان برسانيم؟ در آن جا چه نداريم؟ گل‌هايی که عطر می‌پراکنند، و اين‌جاها مثل آن‌ها پيدا نمی‌شود. آن‌جا، حالا وقتی است که سيب‌ها دارند می‌رسند، آن‌جا هوا هست، فضا هست... ولی نه، می‌بايست همه‌ی اين‌ها را برای خارجه ترک می‌کرديم! آه...

> چه ناتوان است دل انسان.

> امروز يک بار ديگر از خود پرسيدم: «آيا او را دوست دارم؟» و باز يک بار ديگر نمی‌دانستم چه جوابی بدهم

> تمام زندگی و حياتم را به‌قمار گذاشته بودم!

> آقای ژنرال، يک فرد را برای افتضاحی که هنوز به‌بار نياورده است نمی‌شود بازداشت کرد.

> من نه تنها از هرگونه ظاهرسازی به‌دورم، بلکه از هرگونه شايستگی و لياقت نيز عاری‌ام.

> کوشش می‌کردم هرچه بيشتر که ممکن است خودم را به‌نفهمی بزنم

> می‌پرسيد چرا به‌پول احتياج دارم؟ چه سؤالی! برای اين که پول همه چيز است!

> کسی که از گرگ می‌ترسد نبايد به‌جنگل قدم بگذارد

> رفتار آدم‌ها و انتخاب‌های آنان درست شبیه قمار است. اینکه زندگی در کل شبیه قمار است و شما هرگز نمی‌دانید چه چیزی در انتظارتان است. از بین گزینه‌های مختلف یکی را انتخاب می‌کنیم چون احساس می‌کنیم درست است و به موفقیت می‌انجامد.

> من شايد سه بار بيشتر از خود او، از غم و غصه‌هايش غمگين می‌شدم.

> ولی چيز عجيب اين بود که از ديشب تا به‌حال، از وقتی که کنار ميز روپوش سبز قمار ايستاده بودم و بسته‌های اسکناس را می‌بردم، عشقم در درجه‌ی دوم اهميت قرار گرفته بود. اين مطلب را حالا می‌گويم، در صورتی که همان وقت، به‌طور دقيق به‌آن شعور و تعجبی نداشتم. آيا ممکن است درست يک قمارباز شده باشم؟

> دقايقی بود - (در پايان هريک از مکالمات‌مان) - که در آن‌ها من حاضر بودم نيمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم. قسم می‌خورم که اگر ممکن بود يک دشنه را آهسته در سينه‌ی او فرو کرد من با لذت و خشنودی اين کار را می‌کردم. و با وجود اين به‌شرافتم قسم می‌خورم که اگر در قله‌ی شلاگنبرگ به‌من راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنيد»، فوراً خودم را، باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم.

> درحضور شما من همه ی خودخواهی ام را فراموش می کنم و به آن می خندم!

> احساس عجیبی سراپای مرا فراگرفته بود، چیزی مثل اشتیاق به تحقیرِ سرنوشت و به مبارزه طلبیدن آن.

> سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.

> اکنون حسابی تنها هستم . پاییز دارد نزدیک می‌شود و برگها رو به زردی گذاشته اند . من در این شهر افسرده و کوچک به سر میبرم و به جای اینکه به چیز هایی بیندیشم که باید انجام بدهم در زیر نفوذ و تاثیر احساساتی که به زحمت محو و فراموش شده اند به سر می‌برم

> حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! می‌توانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است! ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.

---
منبع: [قمارباز در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/قمارباز-95b03a39-db78-4d7a-ac0a-a00784f7a9d3)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/قمارباز-95b03a39-db78-4d7a-ac0a-a00784f7a9d3/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/قمارباز-95b03a39-db78-4d7a-ac0a-a00784f7a9d3/quotes