# لیست مهمان‌ها

- **نویسنده:** لوسی فولی
- **مترجم:** غزل مرتضوی
- **ناشر:** آزرمیدخت
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۲
- **تعداد صفحه:** ۳۵۶
- **شابک:** 978-622-6242-29-5
- **موضوع:** رمان انگلیسی

در ابریشمک ۲ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند.

## خلاصه (از ناشر)

در یک جزیره در سواحل ایرلند، میهمانان گرد هم می‌آیند تا پیوند دو نفر که زندگی مشترکشان را به عنوان زن و شوهر آغاز می‌کنند، جشن بگیرند. داماد؛ خوش‌تیپ و جذاب، یک ستاره تلویزیونی در حال ظهور و عروس؛ باهوش و بلندپرواز، ناشر مجله است. این یک عروسی برای یک مجله یا برای یک سلبریتی است؛ طراحی لباس، کنترل مکان از راه دور، مجالسی مجلل، و ویسکی. ممکن است سرویس تلفن همراه مشکلاتی داشته باشد و امواج آن ناهموار باشد، اما همه جزئیات به طور ماهرانه‌ای برنامه‌ریزی شده و به صورت ماهرانه‌ای اجرا خواهد شد. بی‌نقص بودن برای جشن برنامه‌ریزی شده است، اما مردم بیش از حد انسان هستند. همان‌طور که شامپاین ظاهر می‌شود و جشن آغاز می‌شود، کینه‌ها و حسادت‌های کوچک با خاطرات و آرزوهای خوب شروع به آمیختن می‌کنند. ساقدوش‌های داماد بازی نوشیدنی را از روزهای مدرسه شروع می‌کنند. ساقدوش‌های عروس خیلی اتفاقی لباس‌اش را خراب می‌کنند. پیرترین دوست عروس... و سپس کسی مرده است. چه کسی آرزوی خوب برای این زن و شوهر را نداشت؟

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

این کتاب داستان یک جشن عروسی رویایی را روایت می‌کند که به واسطه‌ی اتفاقات مختلف، تبدیل به یک کابوس فراموش‌نشدنی می‌گردد .
داستان کتاب فهرست مهمانان، اثر لوسی فولی، حول موضوعاتی متنوع و متناقض از جمله دوستان قدیمی، کینه‌های گذشته، خانواده‌های خوشبخت و حسادت‌های پنهان می‌گذرد. همه‌ی مهمانان رازی دارند، همه‌ی مهمانان انگیزه‌ای دارند و یکی از مهمانان، این عروسی را زنده ترک نخواهد کرد! در کتاب فهرست مهمانان، در یک مراسم عروسی، جسد یکی از مهمانان پیدا می‌شود و زمانی که یک طوفان خشم خود را در جزیره‌ای که عروسی در آن گرفته شده رها می‌کند، همه به دام می‌افتند.

نوشته‌ی حدیث

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> اگر واقعاً کسی را دوست داشته باشید، به او آسیب نمی‌زنید.

> تصمیم گرفتم این بار با او رودررو شوم. او کسی بود که باید همه چیز را برای من و جولز توضیح می‌داد. او کسی بود که باید حالش بد می‌شد. در اولین برخورد، اجازه دادم او برنده شود. این‌بار، نشانش می‌دادم.

> او خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد. وقتی از در خانهٔ مامان وارد شد و برای اولین بار یکدیگر را دیدیم، شاید یک ثانیه شوکه شد؛ در حدی که احتمالاً فقط من متوجه شدم. پلک‌هایش را به هم زد و فکش کمی قفل شد. در همین حد. خیلی خوب واکنشش را مخفی کرد، خیلی وارد بود.

> افرادی که بیش از بقیه به قوانین احترام می‌گذارند از نقض آن‌ها نیز بیشترین لذت را می‌برند.

> او دروغ نگفت. فقط اشاره‌ای به حقیقت نکرد

> مثل یک احمق آنجا می‌ایستم و حس می‌کنم به جمعشان تعلق ندارم. در واقع، هیچ وقت یکی از آن‌ها نبودم.

> من به‌خودی‌خود، به مد علاقه‌ای ندارم، ولی به قدرت لباس در خلق دیدگاه مناسب احترام می‌گذارم.

> هیچ کدام از ما درست نفهمیدیم که او چقدر شکننده بود. او همیشه خیلی توانمند به نظر می‌رسید و همیشه کنترل اوضاع در دستش بود. نمرات خیلی خوبی می‌گرفت، عضو تیم‌های ورزشی بود، وارد دانشگاه شد و هیچ فرصتی را از دست نداد. ولی زیر این ظاهر، تودهٔ ژولیده‌ای از اضطراب قرار داشت که او را به‌سمت موفقیت می‌کشاند و هیچ کدام از ما آن را ندیدیم. تا اینکه خیلی دیر شد.

> رو به من لبخند می‌زند. ولی دیده‌اید که حس لبخند بعضی آدم‌ها در نگاهشان نیست؟ لبخند جولز هم همین‌طور است.

> به‌علاوه، به این نتیجه رسیده‌ام که بخش زیادی از مراسم عروسی تظاهر است. باید تلاش کنیم همه چیز خوب و فرخنده به نظر برسد...

> چه حسی دارد که آدم آن‌قدر پول داشته باشد که با آن بتواند همه چیز را طبق سلیقه‌اش پیش ببرد؟

> اگر نتوانم بهشت را جابه‌جا کنم، پس، جهنم را می‌آورم.

> یادم نمی‌آمد چطور باید لبخند بزنم.

> زندگی بی‌نظم و شلوغ است. همه این را می‌دانیم. در زندگی، اتفاق‌های وحشتناکی می‌افتند. این نکته را زمانی یاد گرفتم که هنوز بچه بودم. ولی هر چه که بشود، زندگی مجموعه‌ای از روزهاست. آدم فقط می‌تواند یک روزش را کنترل کند، فقط یکی. بیست‌وچهار ساعت را می‌توان سازماندهی کرد.

> شاید ما راهی برای کنترل احساساتمان پیدا کرده‌ایم، ولی این مسئله به این معنا نیست که عاطفه نداریم.

> حس لبخند بعضی آدم‌ها در نگاهشان نیست؟

> رسانه‌های اجتماعی باید پاسخگوی خیلی چیزها باشن.

> بعد، گیلاسش را بالا می‌برد و ادامه می‌دهد: «پس، به‌سلامتی شانس. به‌امید اینکه شانس خودمون رو بسازیم... یا موقع لزوم، یه‌کم کمکش کنیم.»

> یاد گرفتم که گاهی، کوچک‌ترین موج، از همه قوی‌تر است.

> زندگی مجموعه‌ای از روزهاست. آدم فقط می‌تواند یک روزش را کنترل کند، فقط یکی. بیست‌وچهار ساعت را می‌توان سازماندهی کرد.

> وقتی آدم قلبش رو به کسی می‌ده، حتی برَد پیت هم دیگه به چشمش نمی‌آد...

> دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه

> همیشه بهترین کار اینه که آدم خودش رو خالی کنه، حتی اگه خجالت‌آور باشه، حتی اگه حس کنی بقیه نمی‌فهمن.

> نوجوون‌ها فکر می‌کنن عاشق شدن، در حالی که فقط هورمون‌هاشون زده بالا.

> جاذبهٔ میان دو نفر هیچ وقت واقعاً از بین نمی‌رود

---
منبع: [لیست مهمان‌ها در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/لیست-مهمان-ها-428449ef-7fd6-4d9d-b596-a93e8146ce6e)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/لیست-مهمان-ها-428449ef-7fd6-4d9d-b596-a93e8146ce6e/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/لیست-مهمان-ها-428449ef-7fd6-4d9d-b596-a93e8146ce6e/quotes