# مرگ ایوان ایلیچ

- **نویسنده:** لئو تولستوی
- **مترجم:** محمدرضا دادگر
- **ناشر:** فردا
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۷۸
- **تعداد صفحه:** ۱۲۰
- **شابک:** 978-964-6328-28-0
- **موضوع:** ادبیات روسی

در ابریشمک ۵۵ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۶ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۹٫۰ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۱۳ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۱۱ نفر گفتند بخوان، ۱ نفر گفتند بد نبود، و ۱ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## خلاصه (از ناشر)

((مرگ ایوان ایلیچ)) حکایت کارمندی معمولی است که به بیماری مهلکی دچار شده است .او سرانجام درمی یابد که زندگی‌اش باطل و خودخواهانه بوده از این رو در خلوت تنهایی چشم انتظار مرگ می‌نشیند .تولستوی در این اثر مسئولیت مشترک افراد انسانی را موجب شکست دادن مرگ و مفهوم حیات می‌داند .وی با خلق شخصیتی همچون((ایوان ایلیچ)) و نشان دادان آلام، مصایب و سرانجام مرگ، این نکته را یادآور می‌شود که در زندگی لحظه‌هایی وجود دارد که ارزش زیستن در آن لحظه‌ها با هیچ چیز دیگر در جهان برابری نمی‌کند، اما دل مشغولی‌های کاذب، حجاب‌های درونی و بیرونی و ظواهر فریبنده آدمی را چنان در سیطره خود گرفته‌اند که امکان هرگونه بازگشت به خویشتن و درک ارزش زندگی در آن لحظه‌ها را از او سلب کرده و او را به مغاکی کشانده‌اند که تنها در دقایق پایانی زندگی به عمق آن می‌تواند پی ببرد .در این داستان گاه لحن شاعرانه هم به چشم می‌آید و نویسنده علاوه بر تک گویی پرتنش، از شیوه جریان سیال ذهن نیز بهره می‌گیرد .

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

درباره‌ی مردی است که نزدیک شدن مرگ، او را مجبور می‌کند برای اولین‌بار صادقانه از خودش بپرسد: «آیا من واقعاً زندگی کردم؟»
تلخ، سنگین، آرام و عمیقاً تأمل‌برانگیز؛ ترس از مرگ را بهانه می‌کند تا درباره‌ی زندگی، تنهایی، روابط انسانی و پوچیِ زندگیِ ظاهری حرف بزند.
این سؤال که اگر امروز بفهمیم تمام چیزی که برایش زندگی کرده‌ایم واقعاً ارزشش را نداشته، چقدر فرصت برای تغییر داریم؟
این سوال که واقعا کسانی که من دوستشون داریم و برای مان مهم هستند خم همانقدر ما برایشان ارزش داریم؟
یا فقط گمان میکنیم که ارزشمندیم،.

امروز در روز های نزدیک به مرگم، چه کسانی همراه من این روز هارو زندگی میکنند؟ در روزهایی که به ارزش تمام چیز هایی که برایشان زندگی کرده ام شک کرده ام، چه کسی در کنارم میماند که این شبهه رو از من برهاند؟
کتاب درباره‌ی مردی است که با نزدیک شدن به مرگ، به زندگی‌ای که تا آن لحظه داشته فکر می‌کند و کم‌کم درمی‌یابد زندگی‌اش آن‌گونه که تصور می‌کرد معنا نداشته است.
حال و هوای کتاب تلخ ، سنگین و تأمل برانگیز است.
چیزی که از کتاب با من ماند، پرسش راجع به معنای زندگی است.
کتابی کوتاه،و تامل برانگیز که ممکنه موقع خوندنش تکانی به ذهنت بدهد،آیا واقعا کاری که انجام دادی،تلاش که کردی،نتیجه ای که گرفته ای درست بوده؟!
مسیر رو درست رفته ای؟؟
خبر مرگ: مرگ یک نفر، واکنش واقعی آدم‌های اطرافش را آشکار می‌کند.
زندگیِ ظاهراً موفق: شغلی خوب، خانه‌ای مناسب و جایگاهی که از بیرون بی‌نقص به نظر می‌رسد.
زندگی مطابق انتظار دیگران: انتخاب‌هایی که بیشتر برای «درست به نظر رسیدن» انجام شده‌اند.
دردی که جدی گرفته نمی‌شود: بیماری آرام‌آرام همه‌چیز را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.
ترس از پایان: مرگ از یک مفهوم دور به چیزی کاملاً شخصی تبدیل می‌شود.
تنهایی: دردی که حتی حضور آدم‌های دیگر هم نمی‌تواند از بینش ببرد.
بی‌تفاوتی دیگران: وقتی رنج یک نفر برای دیگران بیشتر یک مزاحمت است تا یک فاجعه.
مرور گذشته: نگاه کردن به زندگی و پرسیدن اینکه «آیا درست زندگی کردم؟»
پشیمانی: مواجهه با انتخاب‌هایی که دیگر نمی‌توان به‌سادگی تغییرشان داد.
حقیقتِ زندگی: فاصله‌ی میان زندگی‌ای که واقعاً می‌خواهیم و زندگی‌ای که فقط به آن عادت کرده‌ایم.
روبه‌رو شدن با خود: جایی که دیگر نمی‌شود پشت موفقیت، موقعیت اجتماعی یا ظاهر زندگی پنهان شد.
معنای واقعی زندگی: کتاب در نهایت تو را به این فکر می‌اندازد که چه چیزی واقعاً ارزش زیستن دارد.
اگر به کتاب‌های فلسفی و روان‌شناختی درباره‌ی مرگ، معنای زندگی، پشیمانی و خودشناسی علاقه داری، حتماً ارزش خواندن دارد. ضمن اینکه کوتاه است اما بعد از تمام شدنش احتمالاً مدت‌ها بهش فکر می‌کنی.
برای شروع کتابخوانی و شروع آثار تالستوی مناسب است.

نوشته‌ی نسترن

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **هانیه** (امتیاز ۹ از ۱۰): معنای زندگی همراه با درد واضح بود برام و دلم برای لحظات آخر شخصیت اصلی گرفت کتاب معنادار و خوبی بود.
- **حنانه**: خوشبختی واقعی همیشه در موفقیت و ثروت نیست، بلکه در شناخت خود و ارزش‌های زندگی است.
- **آزیتا** (امتیاز ۹ از ۱۰): کتابی که باعث میشه، کمتر به خودت سخت بگیری و خودتو اذیت نکنی... قشنگ بود و موردِ پسندم🙏
- **رویا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): مرگ ایوان ایلیچ، سومین کتابی بود که خواندم. کتابی کم‌حجم که به نظرم برای شروع کتاب‌خوانی انتخاب مناسبی است. کتاب درباره‌ی مردی است که با نزدیک شدن به مرگ، به زندگی‌ای که تا آن لحظه داشته فکر می‌کند و کم‌کم درمی‌یابد زندگی‌اش آن‌گونه که تصور می‌کرد معنا نداشته است. این کتاب به ما یادآوری می‌کند که شاید به جای اینکه تمام عمر فقط به دنبال «چگونه زندگی کردن» باشیم، بهتر است کمی هم به این فکر کنیم که اصلاً «برای چه زندگی می‌کنیم».
- **آرزو** (امتیاز ۹ از ۱۰): اگر کسی دنبال داستان پرکشش، اتفاقات زیاد یا شخصیت‌پردازی گسترده باشه، احتمالاً باهاش ارتباط نمی‌گیره. ایوان ایلیچ کم‌کم از یک شخصیت داستانی تبدیل می‌شه به یه جور آینه؛ مخصوصاً برای جاهایی که آدم بدون اینکه بفهمه، داره طبق عادت و نظر بقیه زندگی می‌کنه. چیزی که برای من جذابه اینه که تولستوی برای تأثیرگذاری، داستان رو کش نمی‌ده. خیلی کوتاهه ولی ضربه‌اش سنگین در کل پیشنهادش می‌کنم، ولی به آدمی که حوصله‌ی کتاب‌های فلسفی و درون‌نگر رو داره
- **نسترن**: «مرگ ایوان ایلیچ» داستان مردی‌ست که در مواجهه با مرگ، ناگهان به تمام چیزهایی که تا آن روز زندگی می‌پنداشته نگاه دیگری می‌کند؛ شغل، جایگاه، روابط و انتخاب‌هایی که شاید هیچ‌وقت واقعاً از آنِ خودش نبوده‌اند. تولستوی بدون اغراق و شعار، ترس از مرگ را به پرسشی درباره‌ی خودِ زندگی تبدیل می‌کند: اگر روزی بفهمیم وقت زیادی نمانده، آیا از زندگی‌ای که کرده‌ایم راضی خواهیم بود؟ چیزی که از کتاب با من ماند: گاهی مرگ به ما یادآوری می‌کند که پیش از تمام شدن زندگی، باید بفهمیم واقعاً چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم.
- **زهره**: اول از همه یاد گرفتم که این همه تکاپوی بیهوده واسه این دنیای پوچ واقعا لازم نیست. و بعدش یاد گرفتم ما نمی تونیم جلوی به وجود آمدن رنج رو توی زندگی بگیریم، فقط باید طرز کنار اومدن و پذیرش رنج هامون رو باید یاد بگیریم. و اینکه توی این دنیا همه به فکر منافع خودشونن زیاد رو آدم ها نباید حساب کرد.😉

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> می‌اندیشید: «یعنی چه؟آیا به‌راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب می‌داد: «بله، حقیقت است و باید مرد» می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست، برای هیچ» و همین.

> لحظه ای امید درخشان. قطره ای کوچک از آسودگی، اما بلافاصله پس از آن ،دریایی خروشان از نا امیدی که همه ی وجودش را در برمیگرفت.

> او احساس می‌کرد که دروغ هایی او را احاطه کرده اند، آن‌قدر درهم و پیچیده شده اند که دیگر حتی نمی تواند آن ها را درک کند.

> دقایق یکی پس از دیگری می‌گذشت.! سپس ساعت ها، اما اوضاع تغییری نمیکرد- همه چیز بی پایان بود، و پایان گریزناپذیر،بیش از پیش وحشتناک به نظر می رسید.

> ناگهان تمام توجهش به چیزی جلب شد- گویی به صدایی گوش می داد که نه کلمه بود و نه زمزمه.،بلکه چیزی بود که از عمق روحش بر می خاست؛ افکاری که در ذهنش جاری می شدند.

> گریه میکرد.. از شدت ناتوانی اش، از تنهایی اش، از بی رحمی دیگران،از بی رحمی خدا و از نبودن خدا...!(:

> ازدواج... یک اتفاق تصادفی.. و چه سرخوردگی بزرگی!

> انگار تمام این مدت، به جای بالا رفتن، در سراشیبی سقوط می کرده ام. در نگاه دیگران من در مسیر پیشرفت بودم،اما در همان اندازه زندگی از دستم می گریخت... حالا همه چیز تمام شده است. چیزی نمانده جز مرگ!

> هربار که این فکر در ذهنش شکل می‌گرفت- و بار ها به سراغش می آمد: که شاید این همه درد و رنج به این دلیل باشد که زندگی را به اشتباه گذارنده است...

> تصاویر زندگی اش یکی پس از دیگری در ذهنش زنده می شدند. این روند همیشه از نزديک‌ترین خاطرات آغاز می شد و سپس به عقب بر می‌گشت، تا دور دست‌ترین لحظات، تا کودکی اش؛ و آنجا موفق می شد.(:

> اما رنج روحی او از این درد جسمانی بسیار هولناک تر بود.! این، بزرگترین عذابش بود.

> همه ی این ها اشتباه است! هر آنچه بر اساسش زندگی کرده ای و هنوز هم به آن چنگ زده ای، دروغی پیش نیست‌. یک فریب، که زندگی و مرگ را از تو پنهان کرده است.

> آنچه مانع عبور او می شد،اصرارش بر این بود که زندگی اش خوب و درست بوده است.

> او حس می‌کرد که تمام دردش از این است که به زور به درون آن تاریکی کشیده می شود،و از همه بدتر‌، اینکه نمی‌تواند از آن عبور کند.‌‌..

> او دیگر نابود شده بود! هیج راه بازگشتی وجود نداشت. پایان رسیده بود... پایان مطلق.

> وقتی من نباشم چه چیز خواهد بود؟ هیچ چیز نخواهد بود. من کجا خواهم بود یعنی مرگ همین است؟ نه نمی‌خواهم!

> وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود می جست و آن را نمی یافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود!

> و راستی راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا می‌رفتم، اما به همان نسبت زندگی از من کناره می‌گرفت. و حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی راستی کل زندگی ام غلط بوده باشد.

> دیگر خودداری نکرد و مثل طفلی به گریه افتاد. بر درماندگی خود می‌گریست و بر تنهایی سیاه خود و از سنگدلی آدم‌ها و از بی‌رحمی خدا که رهایش کرده بود. ‌

> تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانواده‌های فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین... ‌

> "درد" او را مجبور می کرد که به آن خیره شود،هیچ نگوید، تنها بنشیند و رنجی بی پایان و غیر قابل وصف را تحمل کند...!

> با احساس تازه ای از اندوه و ناامیدی، تمام حواسش را متوجه آن درد کرد.! دردی که دیگر فقط یک ناراحتی گذرا نبود، بلکه نشانه ای از چیزی بسیار جدی تر به نظر می‌رسید...

> اینکه عصبانیت و رنجش او فقط بیماری اش را بدتر می کرد، باید کاملا برایش آشکار می بود. پس لازم بود یاد بگیرد که از هرگونه ناراحتی و درگیری دوری کند.

> درد هرگز کمتر نمیشد،! اما ایوان ایلیچ تمام تلاشش را کرد تا خودش را قانع کند حالش رو به بهبود است.

> تا زمانی که چیزی او را ناراحت نمی‌کرد، می توانست خودش را فریب دهد و باور کند که حالش رو به بهبودی است..(:

> پیش از این می‌توانست چنین سختی هایی را تحمل کند،چون همیشه امید داشت که اوضاع به زودی بهتر میشود،دوباره موفق خواهد شد و یک بار دیگر با پیروزی کامل از میدان بیرون می آید.

> اما اکنون کوچک ترین شکست، زمین را زیر پایش خالی میکرد و او را به ورطه ی ناامیدی می کشاند.

> "من به آرامش ذهنی نیاز دارم، و برای رسیدن به آن، باید هر چیزی را که این آرامش را بر هم می زند، از بین ببرم."

> او باید با این آگاهی به رختخواب برود؛ همراه با دردی که جسمش را می سوزاند و وحشتی که لحظه به لحظه او را در برمی‌گیرید.(:

> در عمق وجودش می دانست که دارد می میرد،اما نه تنها نمی‌توانست به این واقعیت عادت کند، بلکه اصلا قادر به درک آن نبود- نمی‌توانست و نمی خواست آن را بپذیرد.

---
منبع: [مرگ ایوان ایلیچ در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/مرگ-ایوان-ایلیچ-25136443-0d45-4021-9203-f49a0139e7c3)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/مرگ-ایوان-ایلیچ-25136443-0d45-4021-9203-f49a0139e7c3/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/مرگ-ایوان-ایلیچ-25136443-0d45-4021-9203-f49a0139e7c3/quotes