# مسخ و داستان‌های دیگر

- **نویسنده:** فرانتس کافکا
- **مترجم:** علی‌اصغر حداد
- **ناشر:** ماهی

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۰ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

«گرگور زامسا» بازاریاب است و از زمان ورشکستگی پدر، تنها متکفل مخارج خانواده به شمار می‌آید. او خوش‌وقت است از این که می‌تواند با کار خود برای خواهرش ـ که شیفتۀ موسیقی است ـ وسایل ادامۀ تمرین ویولون را فراهم آورد. گرگور در پایان شبی، آشفته از کابوس‌های هولناک به صورت حشره‌ای غول‌آسا درمی‌آید؛ بی‌آن که این دگرگونی به کم‌ترین شکلی روح تشنۀ نیکی و آکنده از مهربانی‌اش را تغییر داده باشد. اما تغییر شکل وی انزجار خانواده‌اش را برمی‌انگیزد تا جایی که مجبور می‌شود، زیر تخت خود خانه کند. او از این پس زباله می‌خورد و از نور گریزان می‌شود، در حالی که همه از او گریزانند. تنها پیرزن خدمتکار هم‌چنان به او توجه می‌کند. او سرانجام در مخفی‌گاه خویش آهسته‌آهسته رو به مرگ می‌رود. مسخ، نخستین اثر مهم کافکاست که مانند دیگر آثار وی در محیطی خرده‌بورژوا و درمیان افرادی جریان می‌یابد که همواره درگیر نگرانی فردا و غرق دل‌مشغولی‌های پیش پا افتادۀ کار یا سودشان هستند. کتابچۀ حاضر حاوی داستان‌هایی است از «فرانتس کافکا» ـ نویسندۀ قرن 19 و 20 آلمان ـ که عناوین آنها عبارت‌ است از: مسخ؛ در سرزمین محکومان؛ گزارشی به فرهنگستان؛ هنرمند گرسنگی؛ و لانه.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

گرگور سامسا، مردی که به سوسک مبدل شد اما لبریز از انسانی‌ترین لحظات بود. حتی در مقایسه از والدینش، انسان تر بود.
دنیایی سراسر اضطراب و بغرنج، با وجود آنکه سامسا به جانوری زشت و قبیح تبدیل شده بود اما همچنان رگه‌هایی از انسانیت و بشر دوستی درونش می‌جنبید... هنوز فراموش نکرده بود که به خانواده تعلق دارد و می‌تواند در حق خواهرش کاری کند که او را سر ذوق بیاورد؛ هرچند با بی‌مهری و روی برگردانی خانواده‌اش رو به رو شد. برداشت من از داستان این بود که سامسا شاید تبدیل به جانور شده بود اما از انسان‌ هم انسان تر می‌اندیشید... درحالی که خانواده‌اش ظاهر انسانی و عادی داشتند اما پشت به ارزش‌های اخلاقی و خانوادگی کردند و جانوری را که روزگارانی فرزند و جگر گوشه‌شان بوده، به دست فراموشی سپردند؛ در حالی که همان جانور با وجود مسخ‌ شدگی‌اش حاضر به از خود گذشتگی و ایثار برای همین خانواده بود. در نهایت امر کافکا فدای شغل و خانواده شدن، جدایی طلبی جسم از خودآگاهی را به مسخ سوسک بدل گرداند. این داستان ناخودآگاه مرا یاد یک جمله از نیچه انداخت که گفته: اگر سوسک را بکشی قهرمان هستی اگر پروانه ای زیبا را بکشی شرور هستی؛ حتی اخلاقیات معیارهای زیبایی شناختی دارند.
به درد کسی که از زندگی یکنواخت شغلی و نظام‌های بوروکراتیک حاکم بر محیط کار به ستوه آمده.

نوشته‌ی آبیِ‌خونین

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> همانطور که آزادی از والاترین احساس ها به شمار می آید فریب حاصل از آن هم جزو والاترین فریب ها است.

> صبح زود، وقتی که درها همه قفل بودند، همه می خواستند به اتاق او بیایند اما حالا که او خود یکی از درها را باز کرده بود و ظاهراً درهای دیگر را هم در طول روز باز کرده بودند دیگر کسی نمی آمد. حالا درها را از بیرون قفل کرده بودند.

---
منبع: [مسخ و داستان‌های دیگر در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/مسخ-و-داستان-های-دیگر-331654)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/مسخ-و-داستان-های-دیگر-331654/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/مسخ-و-داستان-های-دیگر-331654/quotes