# مغازه خودکشی

- **نویسنده:** ژان تولی
- **مترجم:** نازنین جباریان‌صابر
- **ناشر:** شانی
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۲
- **تعداد صفحه:** ۱۸۰
- **شابک:** 978-600-372-576-8
- **موضوع:** رمان فرانسوی

در ابریشمک ۷۳ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱۰ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۲ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۱۴ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۱۰ نفر گفتند بخوان، ۴ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت یک خانواده با عقاید عجیب که فرزند کوچک کاملا متفاوت با بقیه است خانواده‌ای که نسل‌به‌نسل مغازه‌ای با محصولات مرتبط با مرگ اداره می‌کنن.
ذهنیت آدم‌های مختلف و روحیات و ناامیدی را نشان مید‌هد و اینکه چگونه به راحتی میشود با جملاتی ساده یا وسایلی پیش پا افتاده شادی و حس زندگی را به کسانی که امید به زندگی در آنها کم شده است بازگرداند ، گاهی با زدن  لبخند یا پیشنهاد دادن یک سرگرمی ساده باعث ادامه‌ی زندگی در فردی که در ذهنش امیدی برای ادامه دادن نداشت شده اند. و  فهمید که  با هر رفتار چه تغیراتی در اطرافیان بوجود می آید و باعث میشود دید آنها رفته رفته نسبت به زندگی و اتفاقات آن تغییر کند و هر شخصیتی با رفتار های اطرافیان قابل ترمیم است
۱. معرفی مغازه و خانوادهٔ تواش
۲. ورود مشتریان به مغازه
۳. میشیما و لوکریس؛ پدر و مادر خانواده
۴. ونسان و مرلین؛ فرزندان خانواده
۵. تولد آلن و تفاوت عجیب او با دیگران
۶. شادی آلن در دنیای ناامیدی
۷. تأثیر آلن بر اعضای خانواده
۸. تغییر نگرش خانواده به زندگی
۹. رویارویی امید و ناامیدی
۱۰. پایان داستان و سرنوشت خانواده

توجه: این موارد، سرفصل‌های خلاصه‌شدهٔ داستان هستند، نه عناوین اصلی فصل‌های کتاب.
به نظرم بیشتر به درد کسی می‌خوره که طنز سیاه، داستان‌های عجیب‌وغریب و نگاه متفاوت به مسائل جدی رو دوست داره.

نوشته‌ی ثنا

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **ronia** (امتیاز ۹ از ۱۰): علت نوشتن این یادداشت؟ اینکه بعضی ها این کتابو دوس ندارن بخونن چون خیلی نظریه های مختلف درباره کتاب زیاد هست پس اگه نمیخواید کتاب رو بخونید حداقل این یادداشت رو که درباره نابغه گمنام تاریخ هس و توی این کتاب به ایشون اشاره شده بخونید به نام خدا شخصیت اصلی داستان به اسم آلن برگرفته از دانشمند و ریاضی دان نابغه ی انگلیسی به نام آلن تورینگ بوده، ایشون مخترع کامپیوتر بودن و توی جنگ جهانی دوم موفق شدن رمز ماشین انیگما (دستگاهی که با آن رمز های آلمانی به زیر دریایی هاشون رد و بدل میشده) رو بشکنه و توی جنگ جهانی دوم سهم بزرگی توی پیروزی متفقین داشتن. ایشون به روش عجیبی خودکشی کردن ، در هفتم ژوئن ۱۹۵۴ یه سیب رو با محلول سیانور آغشته کردن و توی بشقاب کوچیکی گذاشتنش و بعد نشستن رو به روی آن و از روی آن نقاشی کردن، سپس آن را گاز زدن و خودکشی کردن... جالبتر اینکه گفته میشه لوگو مکینتاش اپل ( که شکل سیب گازده است) همون سیب آلن تورینگه. کوتاه و متخصر.
- **𝑧𝑎𝒉𝑟𝑎** (امتیاز ۷ از ۱۰): پایان بندی اش غیر منتظره بود ولی جالب بود
- **الناز**: اینکه هر کسی که شاده و میخنده لزوما خوشحال نیست
- **آرزو** (امتیاز ۸ از ۱۰): به نظرم «مغازه خودکشی» ایده‌ی خیلی خلاقانه‌ای داره و فضای سیاه و شوخ‌طبعانه‌ش رو دوست داشتم. یه روایت عجیب و نمادینه که درباره‌ی امید و زندگی حرف می‌زنه. کوتاهه و راحت خونده می‌شه. تضاد بین فضای تاریک و طنزشم خیلی جذابه.
- **نسترن**: «مغازه خودکشی» داستانی عجیب و سیاه است که با طنز، از ناامیدی و مرگ حرف می‌زند؛ اما زیر این ظاهرِ شوخ، حرفش درباره‌ی زندگی‌ست. کتابی کوتاه و متفاوت که آرام‌آرام نشان می‌دهد حتی در تاریک‌ترین دنیاها هم می‌شود روزنه‌ای برای امید پیدا کرد. چیزی که از آن با من ماند، همین بود: گاهی برای دوباره دیدنِ زیبایی زندگی، فقط کافی‌ست نگاهت تغییر کند.
- **Mar** (امتیاز ۷ از ۱۰): وقتی به اخد داستان میرسی اصلا باورت نمیشه که چنین اتفاقی ممکنه بیفته و کاملا تو شک میری. ارزش خوندن رو از نظر من داشت.
- **حدیث**: چرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی یه چراغ روشن نمی‌کنی؟
- **رویا** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): چند سال پیش، کتاب صوتی مغازه خودکشی با صدای خانم شیرین سپه‌راد را گوش دادم، صدایش برایم بسیار شیرین و گوش‌نواز بود و همین، تجربه‌ی شنیدن کتاب را برایم لذت‌بخش‌تر می‌کرد. اما مدتی پیش متوجه شدم نسخه‌ای که آن زمان شنیده بودم کامل نبوده است. این بار سراغ نسخه‌ی کامل‌تر با صدای هوتن شکیبا و ترجمه‌ی آقای احسان کرم‌ویسی رفتم و دوباره همان جذابیت همیشگی داستان را تجربه کردم. داستان روایتگر پسری است که در دلِ تاریکیِ خانواده‌اش، هنوز امید و عشق به زندگی را زنده نگه داشته. آلن ب ما می‌آموزد که زندگی با تمام رنج‌هایش، ارزش زیستن دارد. پایان کتاب برای من تلخ اما دوسداشتنی بود.
- **Mahsa** (امتیاز ۹ از ۱۰): پایانش باعث شد قلبم بگیره و دلیلش رو هم نفهمیدم که چرا اینجوری شد! اگر نظری راجب پایانش دارید خوشحال میشم بگید بهم🌱 ولی باهمه ی اینها دوسش داشتم 🙂
- **فرانک** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): اینکه خوش‌بین بودن، لزوماً به این معنی نیست که از رنج‌ها بی‌خبری؛ بلکه به این معنیه که تصمیم گرفتی با وجودِ همه‌یِ سیاهی‌ها، رنگ رو انتخاب کنی

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> " زنده بودن زمان می برد از همه چیز بریدن هم زمان می برد مسئله اینکه فردا دوباره باید به زندگی ادامه بدهد"

> " و پیوسته همین بود گاهی شرار امیدی در دلش می درخشید گاهی دریای آشفته ناامیدی بود"

> زندگی آن‌قدرها هم بد نیست؛ فقط باید بلد باشی از کدام طرف به آن نگاه کنی.

> همیشه ،در یک گوشه‌ای از جهان ، برای یک نفر غروب است و همیشه یک نفر در این زمان ترسیده است..

> چرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی یه چراغ روشن نمی‌کنی؟

> او کارش تمام شده بود و حال وقت رفتن بود

> «آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید.»

> روز جای خود را به تاریکی شب داد. آسمان مانند جعبه‌ای ، کم کم بسته شد. این دقیقا زمانی بود که غصه‌ی از دست رفتگان، تلخ تر می‌شد و تاریکی ، به شکل بغض راه گلوها را می‌بست.

> همیشه یک راه‌حل برای همه چیز هست. ما نباید هیچ‌وقت ناامید بشیم.

> او آبادی‌ای در میان صحرایی از خستگی بود.

> ماموریت آلن به پایان رسیده بود.پس خودش را رها کرد و رفت

> «زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری، اونم به‌ت سخت می‌گذرونه. این ماییم که به‌ش ارزش می‌دیم. با همهٔ کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمهٔ پُرِ لیوان رو ببینیم. حالا اون تفنگ و طناب رو پس بده. حالی که تو این لحظه توشی پُرِ استرس و درده؛

> باور کنید همون‌طور ک اون دو تا رو بزرگ کردیم اینم بار آوردیم ، اینم باید افسرده میشد ولی این همیشه نیمه پر لیوانو میبینه، دیدش مثبته.... مجبورش میکنیم اخبار تلویزیونو تماشا کنه تا روحیه ش خراب بشه ولی مثلا اگر هواپیمایی با دویست و پنجاه مسافر سقوط کنه و دویست و چهل و هفت نفرشون هلاک بشن، فقط تعداد بازمانده هارو یادش میمونه و میگه « وای مامان زندگی چقد شگفت انگیزه، سه نفر از آسمون افتادن پایین و زنده موندن»

> "شما فقط یک‌بار می‌میرید ، پس کاری کنید اون لحظه فراموش نشدنی باشه"

> مردم فکر می‌کنند زندگی یک خطِ مستقیم است که به مرگ ختم می‌شود، اما حقیقت این است که زندگی، مجموعه‌ای از انحراف‌هایِ غیرمنتظره است؛ پیچ‌وکم‌هایی که اگر به آن‌ها اجازه بدهی، تو را به جاهایِ غیرقابلِ‌تصوری می‌برند. خودکشی، نهایی‌ترین شکلِ تسلیم است، چون یعنی تو دست از بازی کشیده‌ای قبل از اینکه بدانی کارت‌هایِ بعدیِ دستت چیست. خندیدن در دنیایی که سعی دارد تو را به گریه وادارد، نه یک حماقت، که یک عملِ شورشی است؛ یک مبارزه‌یِ تمام‌عیار علیه پوچی.

---
منبع: [مغازه خودکشی در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/مغازه-خودکشی-d5b49dc8-f837-43ba-bb9d-981c90c68eb4)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/مغازه-خودکشی-d5b49dc8-f837-43ba-bb9d-981c90c68eb4/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/مغازه-خودکشی-d5b49dc8-f837-43ba-bb9d-981c90c68eb4/quotes