# ملک‌ بهمن

- **نویسنده:** ابن فریدون شاه ختایی
- **ناشر:** گروه انتشاراتی ققنوس
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۹۴
- **تعداد صفحه:** ۲۰۷
- **شابک:** 978-964-311-661-3

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

عاشقانه ، تخیلی ، پهلوانی ، اساطیری
ملک بهمن پسر فریدون شاه در جنگل به دنبال آهویی جهت شکار میرود که آهو او را به قصری میبرد که زرین ملک در آن اسیر است ملک بهمن زرین ملک را نجات میدهد و هردو عاشق هم میشوند ملک بهمن برای رسیدن به زرین ملک ترک خانواده و دیار میکند و در راهی قدم میگرارد که پر از خطر است در این راه عمر امیه رفیق شفیق کودکیش او را همراهی میکند وزیر بوذرجمهر پدرانه به ملک بهمن کمک میکند و جان ملک بهمن را از مرگ نجات میدهد فراز و فرود های داستان مجذوبت میکنه.
عاشقانه ای اساطیری که پر از تخیلات ، دیو و پری است
بیشتر شبیه قصه های مادربزرگ در شبهای سرد زمستان که زیر کرسی برایمان تعریف میکرد است.

نوشته‌ی تینا

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> به گوشم نالهء وصل از در و دیوار می آید * دلم هم می تپد البته امشب یار می آید

> ای آن که زبان بی زبانان دانی * احوال دل شکسته بالان دانی * ور خوانمت از سینه سوزان شنوی * ور دم نزنم زبان لالان دانی *

> وصالت خواهم و دانم که این کار * نه کار تو نه کار آسمان است

> رفتی از چشم و خیال تو نرفت از یادم * من که با یاد توام کی از تو دور افتادم

> رسم عاشق نیست با یک دل ‌و دلبر داشتن * یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن

> تا کی ز فراق رخ به خون شوید دل * تا چند جفای تو به جان جوید دل * بخشای کز آسمان نمی بارد جان * رحم آر که از زمین نمی روید دل *

> دل ز هجران تو جانا بی قرار و زار ماند * رفتی و لطفی نکردی دل در این آزار ماند * تا برفتی از برم ، رفت از تنم صبر و قرار * خواستم آیم ز پی پای من از رفتار ماند

> بزمی که اساسش همه از بهجت بود * آراسته تر ز گلشن جنت بود * هر چیز که می خواست دلت بود در آن * چیزی که نبود اندر و محنت بود *

> همه شب در اندیشه مردان کار * که آیا ز بی مهری روزگار * چو فردا شود گرم بازار جنگ * چه آید از این آسمان دورنگ * کشد تیغ چون مهر عالم فروز * که فیروز گردد که برگشته روز * که را جامهء فتح در بر کنند * که را در لحد خاک بر سر کنند * در این فکر بودند شب تا سه پاس * مشوش دماغ و پریشان حواس *

> سپیده دم که از این عنکبوت زرین تار* گسیخت رابطه تار و پود لیل و نهار * فتاد زاغ زراندود ز آشیان افق * چنان که مرغ ز نور چراغ در شب تار

> زیادی لشکر نیاید به کار * یکی مرد جنگی به از صد هزار

> گر زحمت خمار تو را درد سر دهد* پیشانی خمار همان به که بشکنی

> چو بوسید پیکان سر انگشت او * گذر کرد از مهره پشت او

> همین از دورنگی ات دارم نشان * بنازم به دور تو ای آسمان* دو کس را که بینی هم آواز هم * که از بی کسی گشته همساز هم* چنان دورشان افکنی از ستم * نبینند هرگز دگر روی هم*

> ای فلک کج رفتار و ای سپهر غدار، واژگون شوی که مرا از عزت و سلطنت به چه روز انداختی. . فلک را عادت دیرینه این است/ که با آزادگان دایم به کین است/ به جان می پرورد بی حاصلی را / کز او دل بشکند صاحبدلی را.

> من به مردن راضی ام پیشم نمی آید اجل / بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید.

> بر سیه دل چه سود خواندن وعظ / نرود میخ آهنین بر سنگ

> زد دست ودرید پیرهن را / کین مرده چه می کند کفن را/ بسیار طپانچه بر جبین زد / خود را ز فراق بر زمین زد.

---
منبع: [ملک‌ بهمن در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/ملک-بهمن-tgh:8714)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/ملک-بهمن-tgh:8714/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/ملک-بهمن-tgh:8714/quotes