# من زنده‌ام

- **نویسنده:** معصومه آباد
- **ناشر:** انتشارات بروج
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۹۲
- **تعداد صفحه:** ۵۵۲
- **شابک:** 9789648683820

در ابریشمک ۳ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> بچه جان! مگر به سرت زده؟ دنیا !....دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم. زندگی هم همین است که ما داریم....

> آخر مادر جان! مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد ؟ شب به آخر می رسد، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه، سال...

> با نگرانی می‌پرسیدند: « چرا جواب نمی دهید» می خواستم بگویم «سرمان شلوغ است و سرگرم مردنمان هستیم»....

> شدت خشم و نفرت سرباز ها به قدری بود که تحمل تن پوش نازک آنها را نداشتند.پیراهن هایشان را می کندند و کابل ها را طوری فرود می آوردند که با هر ضربه ای خون از تن برادران جاری می شد و آنها باید همچنان روی دو پا می نشستند و با چشم های باز به خورشید نگاه می‌کردند ... شاید اگر خورشید می دانست در آن ظهر های بی رحم شعاع سوزان نورش با اسرا چه می کند، از شرم به غروب پناه می برد.

> مگر نمی داند زنگ تفریح این برادران مسلمان عراقی، شکستن دست و سر اسراست؟ مگر نمی داند مرگ، بیماری همه گیر اردوگاه اسیران است.مگر نمی داند نسخه پزشکان ، شلاق روزانه به همراه زندان انفرادی است.مگر نمی‌داند مردن در این آسایشگاه دلیل نمی خواهد.

> آن شب توی آن قبرستان سرد با مشتی از مردگان خاک همنشین شدیم.فقط صدای ما شنیده می شد . فکر اینکه تنها توی این سالن خوابیدی و می‌ترسی، مثل خوره به جانم افتاده و بی قرارم کرده بود.

> تو بدون وداع رفته بودی. حتی فرصت خداحافظی هم به کسی نداده بودی.

> می نشستند توی صف کتک خوری اما اسمش را گذاشته بودند، هواخوری. لباس های صخیم و آستین بلند را چندتایی تن همدیگر می‌کردند که شدت ضربات کابل ها را کمتر احساس کنند.

> این افراد ایرانی هایی بودند که برای ادامه ی زندگی، خون دیگران را می ریختند و برای اینکه رنج کمتری را تحمل کنند دیگران را به رنج بیشتر می انداختند.

> برادران مجروح اینجا نیستند؟ گفت: نه خواهر، اینجا سالم هارا مجروح می کنند.

> از کجا اعزام شدید؟ - سپاه امیدیه - ما نیرو های هلال احمریم و ممکن است آزاد شویم. بلافاصله دو نفر از آنها که متأهل بودند ، حلقه های ازدواجشان را در آورده و به ما دادند و گفتند: اگر آزاد شدید این حلقه ها را به سپاه امیدیه بدهید. خانواده هایمان از این حلقه ها مارا شناسایی خواهند کرد.

> به دخترم سمیه بگویید پدرت با چشمان باز شهید شد و به آرزویش رسید.(😭)

> ما به سبیلمون قسم میخوریم. چشمی که ندونه به ناموس مردم چطوری نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زن هارو به اسارت میگیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده که بتونه معنی ناموس رو بفهمه و غیرت رو‌معنی کنه. شرف پیش شما پشیزی نمی ارزه. این چه مسلمانیه...

> عراقیا توی خواب هم نمی‌دیدن سه هفته با ایران بجنگن، امروز چهارشنبه بیست و سوم مهره. قول میدم جمعه جشن پیروزی بگیریم. فقط باید از این سه هفته درس بگیرن که دیگه اسم کارون و خوزستان یادشون بره.

> از شانس بدمون امسال که روپوش و کفش و کتاب و دفتر مون روبه راه بود و می‌خواستیم مثل بچه‌های پدر و مادر دار بریم مدرسه و کفشای نو و لباس های اتو کشیده مون رو تن کنیم و تو گوش بچه پولدارا بزنیم و براشون قیافه بگیریم، از آسمون و زمین سنگ و آتیش می باره.

> بغلم کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت: مگه تو چی از یه ملکه کمتر داری، توهم ملکه ی بابایی دیگه!

> باید به آبادان برمی‌گشتم. این شهر چه ویران چه آباد، شهر من بود.

> صدام مثل اژدهای آدمخوار به جان شهر ها افتاده بود و همچون مارهای سیری ناپذیر ضحاک، خود را با خون فرزندان این مرز و بوم سیر می کرد.

> در های بسته ی سینما را حتی با چکش هم می شد شکست و مردم را نجات داد اما وقتی برای نجات بچه‌هایم فریاد می زدم یک نفر با چوب مرا از حادثه دور کرد....

> همه به سمت سینما که به گوری بزرگ تبدیل شده بود می‌دویدند. بوی گوشت سوخته در تمام شهر پیچیده بود. صدای ناله و گریه و همهمه ها به هم آمیخته شده بود. بعضی از جسد ها را از باقی مانده ی لباس و ساعت شناسایی کردند...

> سینما فقط یک در ورود و خروج داشت که متاسفانه هنگام وقوع حادثه قفل و سه در کوچک دیگر هم که سالن نمایش را به سالن انتظار مرتبط می کرد بسته بودند. سالن پخش فیلم تنها یک در اضطراری داشت که فقط چند نفر با بدن نیمه سوخته توانسته بودند آن را پیدا کنند و از مهلکه جان به در ببرند. آبادان در بهت و حیرت و ترس فرو رفته بود. «تمام شهر عزادار و داغدار شده بود.»

> همه ی این کثافت کاری ها زیر سر این لچک به سر هاست.هر چی لحاف و تشک روی سرشون می اندازن تا کچلی سرشون رو بپوشونن بازم رسوا می شن، این همه کلاه فرنگی های شیک و جورواجور و..

> گفت: دخترم هر کتابی، هر لباسی، هر حرفی جایی مخصوص به خود دارد. مثلاً جای کفش در جا کفشی است، جای کتاب در کتابخانه و جای لباس در کمد. جای قرآن در مسجد است و لباس مسجد چادر است و کار در مسجد عبادت و نماز است اما اینجا مدرسه است ، اگر اینجا قران بخوانیم و چادر بپوشیم و نماز بخوانیم پس در مسجد چه کار کنیم.

---
منبع: [من زنده‌ام در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/من-زنده-ام-tgh:17152)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/من-زنده-ام-tgh:17152/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/من-زنده-ام-tgh:17152/quotes