# من گنجشک نیستم

- **نویسنده:** مصطفی مستور
- **ناشر:** نشر مرکز
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۳
- **تعداد صفحه:** ۱۰۴
- **شابک:** 9789642134717
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۰ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

این داستان قصة زندگی مردی به نام «ابراهیم» است که در آسایشگاه به سر می‌برد. او دو سال پیش با «افسانه» در دانشکدة شهر آشنا شد، آنها عاشق هم شدند و ازدواج کردند. افسانه هنگام زایمان به علّت مشکلاتی جان سپرد و نوزاد نیز بر اثر کمبود اکسیژن فوت کرد. ابراهیم با دستان خود کودک را دفن کرد. خواهر ابراهیم به علّت وضع نامساعد او را به آسایشگاه برد تا غم‌هایش را فراموش کند. ابراهیم در آسایشگاه با شاعری به نام «دانیال نازی» و مردی به نام «کابلی» آشنا می‌شود. آنها علاوه بر روایت جریان زندگی خود در آسایشگاه، به گذشته گریز زده و خاطرات خود را مرور می‌کنند.

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **Hadiseh** (امتیاز ۸ از ۱۰): کتات کم حجم اما سنگینه .تا مدتی ذهنتو درگیرِ خودش میکنه. یک روایت سوررئال از تنهاییِ انسان امروزی. کلا کتاب های مصطفی مستور رو دوس دارم.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> «دوستی داشتم که صوفی بود. البته نه از اون‌هایی که صبح تا شب هو هو می‌کنند و ذکر می‌گن. اما خوب یه جورایی صوفی بود. یعنی روحش صوفی بود. اسمش... اسمش... اسمش خاطرم نیست. می‌گفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن می‌مونه. می‌گفت مرگ رو درست کرده‌اند تا باهاش ما رو بترسونند. عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشک‌ها درست می‌کنند. خوب، مگه تو گنجشکی؟ گنجشکی؟»

> ـ «گفت دوست داره همه، همهٔ مردم دنیا، دختره رو دوست داشته باشند. گفت از این که فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت می‌کنه. گفت پروین بزرگ‌تر از اونه که تنها یه نفر عاشقش باشه.»

> درماندگی. درماندگی. و درماندگی در برابر چیزی که نمی‌بینی اما سخت به آن محتاجی. چیزی که هستی‌ات عمیقاً به آن وابسته است و این را نمی‌دانی مگر آن که از تو دریغ شود

> یعنی عاشق هرکس که شدی دیگه نمی‌تونی فراموشش کنی. واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا. تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه می‌آد سراغت. واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه. من که از عاشق شدن مثل هیولا می‌ترسم. تو نمی‌ترسی؟»

> خوب می‌دانم که گریه‌های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می‌دانم. یعنی سال‌هاست که می‌دانم. از یادآوری‌اش به وحشت می‌افتم اما هیچ روزی را بدون فکرکردن به آن نگذرانده‌ام. اگر طوبی ـ خواهرم ـ بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه‌های من از گریه برگور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه‌اش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه‌اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند

> داشتم فکرمی‌کردم ـ یعنی حس می‌کردم ـ که این انگشت‌ها به خاطرظرافت و زیبایی و انحناهای نرم و معصومیتِ تا مرز تقدس‌شان شایستهٔ دوست‌داشتن‌اند. همان لحظه بود که عاشقش شدم. قسم‌می‌خورم.

> همیشه فکر می‌کرده‌ام ــ و حالا هم فکر می‌کنم ــ که دردها، انگار هیولاهایی، در گوشه گوشهٔ بدن آدم‌ها خوابیده‌اند و تنها کافی است چیزی آن‌ها را بیدار کند. بیدار که شدند دیگر کسی نمی‌تواند در برابرشان تاب بیاورد

> «من از این که یکی از شما هستم از همهٔ سنگ‌ها و درخت‌ها و حیوون‌ها خجالت می‌کشم. شما اگه یه جو عقل داشتید، اگه یه جو شعور داشتید از سنگ‌ها و درخت‌ها خیلی چیزها یاد می‌گرفتید. صدام رو می‌شنفید؟»

> «اوایل فکر می‌کردم بدترین کار کشتن آدم‌ها است اما حالا می‌بینم چیزهای زیادی هست که از کشتن آدم‌ها بدتره

> از این فکر که ته این زندگی چیست؟ از این فکر که زندگی می‌کنی و زندگی می‌کنی و زندگی می‌کنی و وقتی که حسابی داری زندگی می‌کنی و زندگی‌ات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی می‌آید وسط و تو دوپایی می‌زنی روی ترمز و همه چیز متوقف می‌شود

> «منتظر کسی نیستم.» مدت‌ها است که منتظر کسی نیستم.

> وقتی نمی‌توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه‌شو و بازی کن.

> می‌خوام استعفا بدم. از آدم بودن. از این که مثل شما دو تا دست و دوتا پا و دو تا گوش دارم از خودم متنفرم. کاش می‌شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی خاک باغچه. کاش می‌شد هرچیز دیگه‌ای بود به جز شما عوضی‌های دو پای بوگندو

---
منبع: [من گنجشک نیستم در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/من-گنجشک-نیستم-341261)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/من-گنجشک-نیستم-341261/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/من-گنجشک-نیستم-341261/quotes