# ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد

- **نویسنده:** پائولو کوئیلو
- **مترجم:** میترا میرشکارسیاهکل
- **ناشر:** پر
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۸۸
- **تعداد صفحه:** ۲۴۰
- **شابک:** 978-964-8007-17-6
- **موضوع:** رمان پرتغالی

در ابریشمک ۱۹ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۳ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۷٫۳ از ۱۰.

## خلاصه (از ناشر)

ورونیکا دختری جوان و زیبا است و با خانواده‌ای زندگی می‌کند که دوستش دارند. او از درک زندگی عاجز می‌ماند و تصمیم به خودکشی می‌گیرد. اما داستان زندگی او در مسیری قرار می‌گیرد که او دید تازه‌ای به زندگی پیدا می‌کند و درمی‌یابد همسان بودن و تکراری بودن روزهای زندگی‌اش گناه خود اوست. او سپس از شخصیت‌های متفاوتی که در وجودش است و او می‌تواند آنها را بپروراند، آگاه می‌شود. درمی‌یابد که هر روز از زندگی، موهبتی است بسان یک معجزه که باید با تمام وجود از هر لحظه لذت ببرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

داستان زنی است که پس از یک بحران عمیق، در یک مرکز درمانی با آدم‌ها و تجربه‌هایی روبه‌رو می‌شود که نگاهش به زندگی، انتخاب و معنای زنده‌بودن را تغییر می‌دهد.
این کتاب آدم را وادار می‌کند درباره‌ی معنای زندگی، انتخاب‌های شخصی و مرز میان «عادی‌بودن» و «خودِ واقعی» فکر کند.
 تلخ و تأمل‌برانگیز شروع می‌شود، اما کم‌کم رنگی از امید، آزادی و کشف دوباره‌ی زندگی می‌گیرد .
این فکر که زندگی وقتی ارزشمندتر می‌شود که جرئت کنیم آن را آگاهانه و به شیوه‌ی خودمان تجربه کنیم، نه صرفاً آن‌طور که دیگران انتظار دارند.
در طول داستان، ورونیکا با آدم‌هایی آشنا می‌شه که هرکدوم به یه شکلی با ترس‌ها و محدودیت‌های خودشون درگیرن و همین آشنایی کم‌کم نگاهش رو به خودش و زندگی عوض می‌کنه. چیزی که برای من جالب بود اینه که کتاب فقط نمی‌گه «این آدم‌ها دیوونه‌ان»؛ بلکه کاری می‌کنه از خودمون بپرسیم اصلاً عادی بودن یعنی چی و چقدر از رفتار و انتخاب‌هامون واقعاً از خودمونه.

البته بعضی جاها کتاب یکم زیادی مستقیم حرفش رو می‌زنه و حس می‌کنی نویسنده می‌خواد حتماً پیامش رو بهت برسونه؛ برای همین به نظرم در بعضی قسمت‌ها می‌تونست ظریف‌تر باشه. ولی در عوض سؤال‌هایی می‌ذاره توی ذهنت که راحت نمی‌تونی از کنارشون رد بشی.

در نهایت، برای من کتاب بیشتر از اینکه درباره‌ی مرگ باشه، درباره‌ی جرئت زندگی کردنه؛ اینکه شاید خیلی وقت‌ها چیزی که لازم داریم، تغییر کل زندگی نیست، فقط اینه که بالاخره جرئت کنیم یه جور دیگه بهش نگاه کنیم و بیشتر شبیه خودمون زندگی کنیم.
کتاب در نسخه ی معمول فصل‌های شماره‌گذاری‌شده دارد و عنوان مستقل برای فصل‌ها ندارد اما محور فصل ها به صورت کلی این هاست:

۱. تصمیم ورونیکا برای خودکشی و تلاش ناموفق او
۲. بستری‌شدن در بیمارستان روانی ویلِته و آشنایی با وضعیت جدیدش
۳. خبر مرگ قریب‌الوقوع ورونیکا و تأثیری که این خبر بر نگاهش به زندگی می‌گذارد
۴. آشنایی با بیماران ویلته و تجربه‌های متفاوت آنها
۵. ادوارد و دنیای درونی او؛ نقاش جوانی که در خود فرو رفته است
۶. ماری و ترس‌های او از زندگی عادی
۷. آزادی، دیوانگی و رهایی از قضاوت دیگران
۸. تغییر نگاه ورونیکا به زندگی و عشق
۹. مواجهه با مرگ و معنای دوباره زندگی‌کردن
۱۰. انتخاب نهایی ورونیکا و پایان داستان
به درد کسی که درباره‌ی معنای زندگی و دلیل ادامه دادن فکر می‌کنه.
- کسی که دوست داره درباره‌ی انتخاب‌های شخصی و تأثیر نظر دیگران فکر کنه.
افرادی که کتاب‌های تلخ اما امیدوارکننده دوست دارن. کسی که از رمان‌هایی خوشش میاد که بعد از تموم شدن هم ذهنش رو درگیر می‌کنن.

نوشته‌ی حدیث

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **آرزو** (امتیاز ۸ از ۱۰): «ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد» برای من بیشتر از اینکه درباره‌ی مرگ باشه، درباره‌ی دوباره زندگی کردن و بیرون اومدن از چارچوب‌هاییه که برای خودمون ساختیم. ایده‌ی کتاب جذابه و باعث می‌شه به این فکر کنی که چقدر از انتخاب‌هامون واقعاً خواسته‌ی خودمونه و چقدرش از ترس قضاوت دیگران میاد.
- **آیدا** (امتیاز ۷ از ۱۰): بنظرم ورونیکا های زیادی در اطرافمون وجود دارن که بخاطر دیگران زندگی میکنند و در نهایت به پوچی میرسند حتی ممکنه خودمون هم یکی از اونا باشیم.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> مردم هنگامی بیمارِ روانی می‌شوند که بخواهند از زندگانیِ عادی فرار کنند.

> ما می‌توانیم هر نوع اشتباهی را در زندگی مرتکب شویم به جز اشتباهی که ما را نابود می‌سازد.

> زدکا، لحظه‌ای اندیشید، ماجرا را به او بگوید که بلافاصله نظرش را تغییر داد، زیرا گفته‌ها به آدم‌ها چیزی نمی‌آموزند مگر خود به تجربه دریابند.

> والدین او، به شکل ممکن، علاقه خود را از وی دریغ نمی‌کردند. ولی او، از ترسِ جریحه‌دار کردنشان، شهامت پرداختنِ به امیال خود را نداشت.

> با من مثل یک بچه رفتار نکن، من یک دیوانه‌یِ رام نیستم که از همه چیز بترسد

> نخستین سئوالی را که از تو کردم به یاد داری؟ ـ دیوانه کیست؟ ـ دقیقا این بار بی آن که تحریف کنم، جوابت را می‌دهم: دیوانگی، ناتوانی در ایجاد ارتباط با انگاره‌ها است. همانند، وقتی که خود را در سرزمینی ناآشنا می‌بینی. می‌توانی همه چیز را ببینی، رویدادهای پیرامونت را درک کنی، ولی نمی‌توانی خواست خود را بیان کنی و در یاری طلبیدن هم ناتوانی، چون زبان آن سرزمین را نمی‌دانی. ـ همه‌یِ ما روزی، چنین پدیده‌ای را حس کرده‌ایم ـ... همه‌یِ ما، به نوعی دیوانه‌ایم.

> چه، خداوند در تمامی بیشه‌ها، جنگل‌های جهان، حتی یک برگ مشابه دیگر برگ نیافرید. ولی، شما خیال می‌کنید متفاوت بودن نوعی بیماری است

> «هیچ رویدادی در این جهان، اتفاقی نیست».

> هیچ کس نباید به چیزی عادت کند.

> «چگونه می‌توانم از کسی متنفر باشم که به من چیزی به جز عشق نداد؟»

> می‌خواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط، و در بهار گل می‌فروشد و بارها از کنار هم گذشتیم بی آن که حالش را جویا شده باشم، حرف بزنم.

> اگر زنی با اندک زمانی که از عمرش باقی مانده بخواهد وقت خود را در مقابل یک تخت به نگاه کردن مردی خفته بگذراند، در آن احساسی به جز احساس عشق نمی‌توان دید.

> «نمی‌توانم فکر کنم، باید چنان عمل کنم که انگار همه چیز به خوبی پیش می‌رود و... پیش خواهد رفت.»

> ـ چه انگیزه‌ای سبب می‌شود انسان از خود متنفر شود. ـ شاید بزدلی، یا ترس جانکاه از فریب‌کاری، از ناتوانی در انجام عملی که دیگران انتظار دارند، دقایقی پیش، بی غم بودم و مرگ خود را از یاد برده بودم و هنگامی که به خود آمدم، ترسیدم.

> آه! اگر، هر کس توان آن داشت، دیوانگیِ درون خویش را باز شناسد و با آن زندگی کند. آیا دنیا بدتر از این می‌شد؟ نه! انسان‌ها بیش از پیش منصف و شاد می‌شدند.

> چنین قضاوتی را که ملتی، به خاطر اراجیف تعدادی هذیان‌گو، جنایتکار شمرده شود، بی عدالتی می‌دانست

> ذهن خود را تهی ساخت، «اندیشیدن» را بس کرد و از «زیستن» خوشنود شد.

> دیوانه باشید ولی رفتار عاقلان پیش گیرید. به استقبال خطر روید تا متفاوت جلوه کنید ولی، شیوه‌ی آن را چنان بیاموزید که جلبِ توجه نکنید

> مفهوم «نهایت دیوانگی» برای زنان و مردانی که قادرند به آن برسند دقیقا «عشق» است.

> به همین علت گریستم، هنگامی که قرص‌ها را بلعیدم، در واقع، می‌خواستم کسی را بکشم که از او متنفر بودم. غافل از این که در درونِ من، ورونیکاهای دیگری وجود داشتند که می‌توانستم دوستشان بدارم.

> در مقابل یک روان‌پزشک، افراد آشکارتر از خود سخن می‌گویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمی‌تواند با حربه‌یِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.

> نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. می‌دید جوانی‌اش بی‌تب و تاب می‌گذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانه‌هایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز می‌شود، دوستان از دست می‌روند و با ادامه‌یِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزون‌تر، عایدش نمی‌شود.

> «از جان من چه می‌خواهید؟ با وجودی که می‌دانید مردنی هستم، چرا [کمی] زهر به من تزریق نمی‌کنید؟ رحم و مروّت شما کجاست؟»

> ـ این شیوه‌یِ درمان، یک جنایت است. سهامدار پاسخ داد: ـ امّا، ارزان و سریع است... وانگهی چه کسی، به حقوق دیوانگان اهمیت می‌دهد؟ هیچ کس شکایت نخواهد کرد! با وجود این، تعدادی از پزشکان هنوز چنین روشی را، وسیله‌ای مؤثر برای درمان افسردگی می‌شناسند.

> روشن است که ورونیکا، می‌توانست از بالای یکی از معدود بناهای مرتفع لوبلیانا خود را به پایین اندازد. در این صورت، چه رنجِ دردآوری پدر و مادر وی را در خود می‌تنید؟ می‌بایست نه تنها سنگینیِ دردِ مرگ دختر خود را تحمل کنند که ناگزیر بودند جسدی به هم ریخته را نیز شناسایی و هویت آن را معلوم سازند.

> صورت تو تصویری بود که به وقتِ مردن میل داشتم تماشا کنم

> همه‌یِ ما، به نوعی دیوانه‌ایم.

> اگر قرار است هم‌اکنون بمیری، پس با قلبی سرشار از عشق بمیر.»

> خود حقیقی چیست؟ ………….: همان که هستی، نه آنی که دیگران از تو می‌سازند.

> دیوانه بمانید، اما عاقلانه عمل کنید. خطر متفاوت بودن را قبول کنید، اما بدون جلب توجه این کار را انجام دهید. ۸۸

---
منبع: [ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/ورونیکا-تصمیم-می-گیرد-بمیرد-c993f8b8-dea5-4e39-a723-eb6ff6f2d3d8)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/ورونیکا-تصمیم-می-گیرد-بمیرد-c993f8b8-dea5-4e39-a723-eb6ff6f2d3d8/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/ورونیکا-تصمیم-می-گیرد-بمیرد-c993f8b8-dea5-4e39-a723-eb6ff6f2d3d8/quotes