# و سپس هیچکس نبود

- **نویسنده:** آگاتا کریستی
- **مترجم:** سودابه مرادنیا
- **ناشر:** باران خرد
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۹۹
- **تعداد صفحه:** ۲۴۸
- **شابک:** 9786227487022

در ابریشمک ۴ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۱۰٫۰ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

شخصی ناشناس، ده نفر را که از عدالت فرار کرده‌اند به جزیره دعوت می‌کند و سرانجام عدالت را در مورد آن‌ها اجرا می‌کند.
ده نفر، هفت مرد و سه زن، توسط افرادی به ظاهر مختلف دعوت می‌شوند که تعطیلات خود را در جزیره‌ای دورافتاده به نام «جزیره‌ی زنگی» بگذرانند. بعضی از آن‌ها قبلا همدیگر را سر موضوعی می‌شناخته‌اند؛ ولی بیشترشان قبل از رفتن به جزیره هیچ‌گاه یکدیگر را ندیده‌اند. این ده نفر در گذشته هر کدام به گونه‌ای باعث قتل یک نفر شده‌اند. پس از گذشت مدتی در جزیره، آن‌ها متوجه می‌شوند که همه‌ی آن‌ها را یک نفر به آن‌جا دعوت کرده ‌است. کسی که در جزیره نیست اما از راز همه‌ی آن‌ها آگاه است.
پیشنهاد به کسانی که رمان جنایی و معمایی دوست دارند

نوشته‌ی حدیث

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **حدیث** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): این کتاب، همچون سایر داستان‌های آگاتا کریستی در قلمرو جنایی و تعلیق قرار دارد. داستان دربارۀ ۱۰ نفر است، ۷ مرد و ۳ زن که توسط فردی مرموز به جزیره‌ای به نام جزیرۀ زنگی دعوت شده‌اند. همگی در یک چیز با هم اشتراک دارند: در گذشته باعث مرگ کسی شده‌اند.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> ده سرباز کوچک رفتند شام بخورند؛ یکی خود را خفه کرد و سپس نه سرباز بودند. نه سرباز کوچک خیلی دیر بیدار شدند؛ یکی بیش‌ازحد خوابید و سپس هشت سرباز بودند. هشت سرباز کوچک به دِوُن سفر کردند؛ یکی از آن‌ها گفت که همین‌جا می‌ماند، سپس هفت سرباز بودند. هفت سرباز کوچک هیزم‌ها را خرد کردند؛ یکی از آن‌ها خودش را تکه‌تکه کرد، سپس شش سرباز بودند. شش سرباز کوچک با کندو بازی کردند؛ زنبورعسل یکی از آن‌ها را نیش زد، سپس پنج سرباز بودند.

> منم با این قسمت دنیا بیگانه‌ام.

> او در جزیره تنها بود... تنها، همراه ۹ جنازه... اما آن چه اهمیتی داشت؟ او زنده بود... آن‌جا نشست ـ به‌شدت خوشحال بود ـ به‌شدت آرام بود... دیگر نمی‌ترسید...

> حتماً در کودکی سرکوب شده... این توضیح خیلی چیزهاست...

> وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی، به آرامش می‌رسی.

> او رفت و خودش را حلقه آویز کرد، و سپس هیچ‌کس نبود.

> در شغلش تبحر داشت ـ اما این برای موفقیت کافی نبود. برای موفقیت باید شانس هم داشته باشید؛ و او این را داشت!

> مرگ من نباید یک فرآیند آهسته و طولانی و روال طبیعی، داشته باشد. نه، مرگ من باید با هیجان اتفاق بیفتد. من قبل از مرگ زندگی خواهم کرد.

> «من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»

---
منبع: [و سپس هیچکس نبود در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/و-سپس-هیچکس-نبود-tgh:193803)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/و-سپس-هیچکس-نبود-tgh:193803/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/و-سپس-هیچکس-نبود-tgh:193803/quotes