# پر

- **نویسنده:** ماتیس
- **مترجم:** میمنت دانا
- **ناشر:** صفی علیشاه
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۶۵
- **تعداد صفحه:** ۲۹۰
- **موضوع:** رمان انگلیسی

در ابریشمک ۷ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۲ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۸٫۰ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

ر، قصه‌ی عشقی نافرجام است، قصه‌ی آدمی که دوست می‌دارد، از دست می‌دهد و با خاطره‌ی آن عشق به زندگی ادامه می‌دهد.
کتابی عاشقانه و احساسی است که علاوه بر عشق، از درگیر شدن انسان با وجدان، فقدان و غم‌هایش نیز سخن می‌گوید. نثری ساده، روان و احساسی دارد. حال‌وهوای کتاب برای من هم تلخ و اندوهگین بود، هم شیرین و عاشقانه.

پر باعث شد خاطراتی که فکر می‌کردم مدت‌هاست تمام شده‌اند، دوباره در ذهنم زنده شوند، شاید بعضی احساسات از بین رفته باشند، اما رد و اثرشان همیشه باقی می‌ماند.
خلاصه کتاب:
داستان کتاب راجع به راجر دالتون مردی متاهل که در شرکت بیمه کار میکند. راجر برای بررسی پرونده مرگ همسر ماویس کوترل مامور میشود تا روی مرگ این شخص تحقیق کند. ماویس دختری جوان و باهوش و دارای شخصیت پیچیده‌ای است به تدریج عشقی بین این دو نفر شکل میگیرد عشقی عمیق و پیچیده با چالش‌های فراوان.
 راجر خود زندگی دیگری با خانواده‌اش دارد و همین موضوع رابطه‌ی انها را درگیر تضادهای اخلاقی و اجتماعی میکند تضاد بین عشق و وظیفه ،وجدان و تعهد. در طول کتاب ماویس و راجر مجبور به انتخاب‌ها و فداکاری‌هایی میشن که باعث تغییر شخصیت اونها و دیدگاهشون نسبت به عشق هم میشه...
این کتاب برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است اما شاید برای افراد بالای ۱۸ سال قابل درک‌تر باشد. به کسانی که نثر ساده رو ب پیچیده ترجیح می‌دهند و آن‌‌های ک با اندک فضای تلخ داستان مشکلی نداشته باشند، پیشنهاد میکنم.

نوشته‌ی رویا

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **رویا** (امتیاز ۸ از ۱۰): این کتاب را نمی‌توان در زمره‌ی شاهکارهای عاشقانه قرار داد و شاید نقدهای بسیاری بتوان بر آن وارد کرد. با این حال، من توانستم با آن ارتباطی عمیق و احساسی برقرار کنم. پَر، قصه‌ی عشقی نافرجام است، قصه‌ی آدمی که دوست می‌دارد، از دست می‌دهد و با خاطره‌ی آن عشق به زندگی ادامه می‌دهد. شاید همین وجه آشنای داستان است که آن را برای من دوست‌داشتنی کرده است. و شاید برای هر خواننده‌ای که تجربه‌ای مشابه دارد، آشنا به نظر برسد و در بخشی از آن، خودش و احساساتش را پیدا کند.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> نمی‌توانستم باور کنم که او را از دست داده‌ام، تصور اینکه او را نبینم غیر ممکن بود. او یک قسمتی از زندگی من نبود، او خودِ حیات و اصلِ زندگیِ من بود و من برای وجود او و آینده ای که تصور می‌کردم در انتظار ما است زنده بودم‌‌.

> این‌قدر احساس تنهایی نکرده بودم، نه فقط تنهایی بلکه نیستی و بی‌خانمانی و بدبختی. نمی‌دانستم چه کنم و مثل یک حیوان دیوانه همانطور به اطراف قدم می‌زدم و فقط یک فکر در سرم بود "باید او را پیدا کنم"

> در آن دقیقه من یقین داشتم او قدرت آن را دارد که آن‌چه بخواهد با من و سرنوشت من بکند، من حاضر بودم حیاتم را در قدمش نثار کنم و بمیرم، یا زندگی کنم و طوق بندگی‌اش را گردن نهم و به خاطرش گرسنگی و تشنگی را تحمل نمایم.

---
منبع: [پر در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/پر-f13c760e-1ba6-42b1-91ee-10a7a3d15154)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/پر-f13c760e-1ba6-42b1-91ee-10a7a3d15154/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/پر-f13c760e-1ba6-42b1-91ee-10a7a3d15154/quotes