# چشمهایش

- **نویسنده:** بزرگ علوی
- **ناشر:** فانوس سپهر
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۱
- **تعداد صفحه:** ۲۲۴
- **شابک:** 978-622-94727-1-2
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۹۳ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۶٫۸ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۱۴ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۸ نفر گفتند بخوان، ۴ نفر گفتند بد نبود، و ۲ نفر گفتند وقتت را نگیرد. دلیلِ «نه»ها: خسته‌کننده (۲).

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت عشق بین استاد ماکان نقاش مطرح و زنی به اسم فرنگیس در میان سیاست و مبارزه
داستان کتاب پس از مرگ استاد ماکان نقاش مطرح و معروف است که اخرین اثر او یعنی تابلوی چشمهایش از زنی با چشمهای زیبا و گیرا است که توجه همه را به خود جلب میکند و اقای ناظم  که در موزه ی آثار مسئول نگهداری اثار استاد است میخواهد سر از راز این تابلو دربیاورد و بفهمد صاحب این چشمها کیست‌...
«چشم‌هایش» داستان عشقی است که در میان سیاست، مبارزه و راز شکل می‌گیرد؛ داستان زنی که سال‌ها بعد از یک اتفاق، هنوز می‌خواهد بفهمد آیا عشقش را درست فهمیده یا نه و همچنان خودش را ملامت و سرزنش میکند و به گونه ای  خودش را مقصر در مرگ استاد ماکان میداند.
موقع خوندن این کتاب فرنگیس روقضاوت نکنید چون نمی‌شه خیلی راحت گفت «آدم خوبیه» یا «آدم بدیه»اما آشنایی‌اش بااستاد ماکان مسیر زندگیش راعوض کرد.
چشمهایش:
«چه تلخ است وقتی می‌فهمی تمام آن چیزی که برایش جنگیدی، برای دیگری حتی ارزش ماندن نداشته است.»
وقتی گریبانِ عدم؛ با دستِ خلقت می درید
وقتی ابد؛ چشمِ تو را، پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین؛ نازِ تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش؛ طعمِ تو را با اشک هایم می چشید
من؛ عاشقِ چشمت شدم…
- شروع داستان : مرگ و راز زندگی استاد ماکان
- چشم‌های تابلو : راوی شیفته و مسحور چهره و چشم‌های زنِ نقاشی می‌شود.
- جست‌وجوی صاحب چشم‌ها: تلاش برای پیدا کردن هویت زن تابلو
- فرنگیس: معرفی زن مرموز داستان
- آشنایی با استاد ماکان : رابطهٔ فرنگیس و استاد شکل می‌گیرد.
- عشق و سیاست: عشق آنها با مبارزات  سیاسی استاد گره می‌خورد.
- اختلاف و جدایی: رابطهٔ آن دو دچار بحران می‌شود.
- اعتراف فرنگیس: راز احساسات و تصمیم‌های گذشته‌اش آشکار می‌شود.
- پایان: معنای واقعی «چشم‌ها» و سرنوشت رابطهٔ فرنگیس و ماکان روشن می‌شود

درام عاشقانه ای بین استاد ماکان نقاش و معشوقه اش فرنگیس است، عشقی نافرجام اما عشقی دوسویه که هر دو نفر در سکوت به آن ادامه می دهند و در نهایت بعد از مرگ ماکان ، با حضور فرنگیس در نمایشگاههای مربوط به ماکان و تابلوی نقاشی چشمهای معشوق ((فرنگیس))پرده از این راز برداشته می شود . عاشقانه ای که روایت درد دوری و نرسیدن می کند.
نمیدونم چیزی زیادی دربارش بگم چون این کتاب هدیه از یک دوست بود و من خوشم اومد و به هر کی رمان میخونه پیشنهاد میکنم
اگر رمان هایی که چند تا زندگی رو بررسی می کنند می پسندی این کتاب رو بهت پیشنهاد میکنم چون هر قسمتش یه قسمتی از زندگی دیگری هست و این من رو جذب کرد البته که اول کتاب گیج کننده هست .

نوشته‌ی فاطمه

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **زینب** (امتیاز ۸ از ۱۰): این کتاب لحظات زیبایی رو داشت از عشق میان دونفر و متن کتاب که ادبیات زیبایی داشت برایم جذاب بود وصف مکان ها و اتفاقات خوب بود ولی کتاب سیر خطی نداشت و پرش های زیادی در آن اتفاق می افتاد که برایم جالب بود
- **نعیمه**: هیچی نداشت جز یه قصه کلی و کش دار و بی سر و ته.
- **یاس** (امتیاز ۶ از ۱۰): حاوی اسپویل از کتاب و نویسنده تعریف زیادی شده برای همین تشویق شدم به خوندنش اما راستش انتظارم بیش ازین بود.خب البته این کتاب حتمن که در زمانه ی خودش خیلی سروصدا به پا کرده اما امروزه شاید خیلی مورد پسند نباشه،مخصوصن با گرایشات سیاسی نویسنده که خاص اون دوره هست و الان شاید کسانی باشند که این گرایشات رو نپسندند. از طرفی شخصیت فرنگیس در طول قصه خیلی خودش رو سرزنش میکنه و در اینکار بنظرم اغراق میکنه و از حوصله خارج میشه.نهایتن پایان بندی کتاب رو خیلی دوسداشتم گرچه بنظر خیلیها کلیشه ای بود. اما یه نکته ای بگم که بنظرم اومد، اینکه من حدس میزنم برخلاف نظر فرنگیس ماکان متوجه فداکاری اون شده بود ماکان باهوش بود قبلن هم برای آزادی فرهاد فرنگیس پیشقدم شده بود چطور برای ماکان این کار رو انجام نده و شاید علت مر‌گش همین بود چون شاید نتونست این فداکاری رو تاب بیاره
- **مژگان** (امتیاز ۵ از ۱۰): برای من در حد رمان سرگرم کننده بود،شاید با توجه به اینکه جزء، کتابهایی بود که معروف شدن انتظارم ازش بالا بود. اما در کل از قلم بزرگ علوی خوشم نیومد اما اگر دوستان خواستن تهیه کنن،نسخه بدکن سانسور رو پیدا کنن بهتره
- **شیدا** (امتیاز ۸ از ۱۰): با دیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.
- **آرزو** (امتیاز ۹ از ۱۰): چشم‌هایش برای من قصه‌ی آدمیه که می‌خواست یک نفر رو دوست داشته باشه، ولی آخرش مجبور شد بفهمه برای دوست داشتنش باید اول خودش و دنیای اون آدم رو بشناسه
- **عاطفه** (امتیاز ۷ از ۱۰): فقط یک رمان عاشقانه نیست، در کنارش ژانر معمایی هم داره اینکه نویسنده به یک‌باره به ما اطلاعات رو نمی‌ده و مارو با لحظات عاشقانه اشباع نمی‌کنه جالب بود.
- **Lil fereshte** (امتیاز ۵ از ۱۰): زیاد سلیقم نبود

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی می رود،وقتی آن را پیدا نمی کند، اصلا خود را گم شده احساس می کند.

> تابلوتان را ببرید،دیگر من به این پرده هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است این چشمها مال من نیست.

> با گردن کشیده در لباس آراسته و اتو خورده به اتفاق یک صاحب منصب و دو مامور اداره ی سیاسی از پله های شهربانی پایین میرفت.پاسبانها به اوسلام می دادند و راه باز می کردند.استاد آرام سر تکان میداد.وقتی از پله ها پایین رفت کمی مکث کرد.نگاهی به آسمان انداخت سینه اش را فراخ کرد. گویی دارد نفس عمیق میکشد.این آخرین باری بود که اورا دیدم و همین منظره در خاطره ی من نقش بسته است.

> ماکان:اگر میفهمیدم توی این چشمها چیست آنوقت امشب هم دیشب می شد،آنوقت تصویر تورا میساختم.فرنگیس:کمکم کن تا خودم را به تو بشناسانم ماکان:آنوقت بدبخت میشوی فرنگیس:الانشم هستم.

> گفت:دختر اینطور به من نگاه نکن این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد‌.گفتم:این خبط شما آرزوی من است.

> ممکن نیست بتوانی هنرمند قابلی بشوی.آخر این یک سنگلاخ و پرخطری است.تو هرگز زجر ناکامی را نچشیده ای،در محیطی که در تهران پرورش یافته ای،در حلقه ای که اینجا دور خود کشیده ای،نمیتوانی هنرمند بشوی،کسی که‌ در عمرش گرسنگی نکشیده،کسی که از سرما نلرزیده،کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده،چگونه از سیری از گرما از پرتو آفتاب لذت ببرد.

> برای اینکه هنرمند بشوی حتمن باید انسان باشی

> قصد نداشت مرا فریب بدهد هربار که به من دستوری میداد مرا به خطری که در زندگی ممکن بود رخ دهد متوجه می کرد.اما او هم نمی توانست در یک شیشه ی شیشه گرخانه بیش از حد استقامتش مایع گداخته بریزد.

> زندگی همین است گاهی باید خورد،حالانوبت کتک خوردن توست.دعوا اشکنک داره سر شکستنک داره.

> اگر بخواهی چیزی از آب دربیایی، نباید از میدان دربروی.ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!

> استاد ماکان نقاش بزرگی بود،فقط برای اینکه به کار خود ایمان داشت و مطمئن بود که بوسیله ی هنر نقاشی دارد با ظلم و آزادی کشی مبارزه میکند‌.

> بدبخت مملکتی که من استاد آن هستم.در شهر کوران یک چشمی شاه است.

> در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.

> فرنگیس برایم فقط زنی نبود که در یک تابلو دیده می‌شد. هر بار به چشم‌هایش نگاه می‌کردم، حس می‌کردم پشت آن نگاه چیزی پنهان است؛ چیزی از عشق، ترس و گذشته‌ای که نمی‌خواست به این آسانی خودش را آشکار کند. انگار تمام داستان زندگی‌اش در همان چشم‌ها مانده بود و من باید راهی پیدا می‌کردم تا آن را بخوانم

> عوام می‌گفتند که عشق زنی او را از پا درآورد. فهمیده‌ها معتقد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند.

> گاهی از یک زن فهمیده کارهای دشواری به آسانی ساخته است که از عهده هیچ مرد فهمیده و استخوانداری برنمی‌آید.

> چه شیرین است، چه شیرین می‌تواند باشد. افسوس که ما تلخی آنرا می‌چشیم

> آقای ناظم، بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. بعضی چیزها را احساس می‌کنید. رگ و پی شما را می‌تراشد، دل شما را آب می‌کند، اما وقتی می‌خواهید بیان کنید می‌بینید که بی‌رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می‌فشارد، در آن نیست.

> اما هر آدم مشهوری دلش می‌خواهد گاهی میان جمعیت گم شود. می‌خواهد میان مردم بلولد. لذت های آنها را بچشد، دلهره آنها به سرش بیاید. آن‌وقت رفاه وآسایش برایش لذت‌بخش‌تر است. اما وقتی همه کس او را می‌شناسند و همه مردم او را با انگشت نشان می‌دهند، دیگر آزاد نیست. آن وقت دیگر شهرت دردسر آدم می‌شود.

> هر هنرمندی از کار خودش حتی اگر شاهکار هم باشد ناراضی است. همیشه می‌خواهد بهتر وزیباتر از آنچه که خلق کرده بسازد. همیشه می‌تواند عیوب آن را ببیند. هنرمند بهترین منتقد آثارش است، اما تماشاچی غرق لذت می‌شود. اغلب مردم نواقص را آسان ادراک نمی‌کنند،‌ فقط زیبایی‌های آن را می‌بینند.

> مصیبت‌های جگرخراش هم همین‌طور بروز می‌کند. انسان اول تمام عمق آنها را درک نمی‌کند.گاهی خودی نشان می‌دهند ودر نیستی فرو می‌روند.

> هنرمند واقعی آن کسی است که شخصیت خود را در هنرش کوفته و آمیخته باشد. بنابراین هنرمند در وهله اول باید انسان باشد

> هیچ وقت کاری را که دیگران می توانند برای تو انجام بدهند، خودت دنبال نکن. می گفت کارهای بزرگ تری هست که از دست ما برمی‌آید.

> کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.

> با دیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.

> تو از هزار راه می‌توانی سودمند باشی. شاید همین دردی که امروز تحمل می‌کنی، راه نجات تو باشد.

> اما زجری ک اوتحمل میکرد مرا بیشتر شکنجه می داد

> نگاهی در تاریکی به چشم های من دوخت آن وقت گفت چه اصراریست دختر؟خنده کرد آنقدر از این خطاب او خوشم آمدگفتم دلم میخواهد شما را بیشتر ببینم!

> اوهم یکی از کسانی است که فریفته ی چشم های تو شده؟

> ایمان داشت که هرکس در این دنیای آشفته چه در ایران وچه در اروپا باید مراقب کار وآتیه ی خودش باشد.

---
منبع: [چشمهایش در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/چشمهایش-315407a1-582a-4ec3-9409-a77e389ca75b)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/چشمهایش-315407a1-582a-4ec3-9409-a77e389ca75b/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/چشمهایش-315407a1-582a-4ec3-9409-a77e389ca75b/quotes