# چشم‌هایش

- **نویسنده:** بزرگ علوی
- **ناشر:** نگاه
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۳
- **تعداد صفحه:** ۲۷۲
- **شابک:** 978-964-6736-59-7
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۲۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۴ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۷٫۸ از ۱۰.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

«چشم‌هایش» داستانِ عشقی است که میان سیاست، فداکاری و رازهای ناگفته، از پشت یک جفت چشم روایت می‌شود. 👁️📖
«داستان از یک جفت چشم شروع می‌شود؛ چشم‌هایی که قرار است راز یک عشق قدیمی را فاش کنند...» 👁️📚

«چشم‌هایش» اثر بزرگ علوی، یکی از ماندگارترین رمان‌های عاشقانه و اجتماعی ادبیات معاصر ایران است؛ داستانی که در ظاهر درباره‌ی جست‌وجوی راز زندگی و مرگ یک نقاش بزرگ است، اما در لایه‌های عمیق‌تر، روایتی از عشق، سیاست، تنهایی و آزادی‌ست.
داستان با تابلویی به نام «چشم‌هایش» آغاز می‌شود؛ چشمانی که بیش از هر کلمه‌ای حرف برای گفتن دارند و رازی را در خود پنهان کرده‌اند. رازی که «ناظم مدرسه» را به جست‌وجوی زنی می‌کشاند که صاحب آن چشم‌هاست؛ زنی به نام فرنگیس.
بزرگ علوی در این رمان، عشق و سیاست را در هم می‌آمیزد و نشان می‌دهد که گاهی یک نگاه می‌تواند به اندازه‌ی یک زندگی، حرف ناگفته داشته باشد. «چشم‌هایش» فقط داستان یک عشق نیست؛ داستان آدم‌هایی‌ست که میان دل، آرمان و انتخاب‌هایشان گرفتار شده‌اند.
چشم‌هایش فضای رازآلود، عاشقانه و تأمل‌برانگیزی دارد؛ با روایتی که میان عشق، سیاست، هنر و خاطرات گذشته حرکت می‌کند. فضایش کمی تلخ و پر از ابهام است و در طول داستان، به‌تدریج با لایه‌های پنهان شخصیت‌ها و پیچیدگی احساساتشان روبه‌رو می‌شویم.
چیزی که از آن با من ماند این است که گاهی پشت یک نگاه، جهانی از حرف‌های ناگفته و احساسات پنهان وجود دارد. و برای شناختن آدم‌ها، باید از آنچه به چشم می‌آید فراتر رفت و به رازهایی فکر کرد که شاید هرگز فرصت آشکار شدن پیدا نکنند.
فصل ۱: معرفی فضای داستان و آشنایی با شخصیت اصلی و ماجرای استاد ماکان.
فصل ۲: توجه راوی به تابلوی «چشم‌هایش» و شکل‌گیری یک پرسش مهم.
فصل ۳: تلاش برای شناخت صاحب چشم‌های تابلو و کشف سرنخ‌های بیشتر.
فصل ۴: جست‌وجو درباره گذشته و زندگی استاد ماکان.
فصل ۵: آشکار شدن بخش‌هایی از شخصیت و زندگی ماکان.
فصل ۶: ورود فرنگیس به روایت و شکل‌گیری ارتباط او با ماکان.
فصل ۷: آشنایی بیشتر با رابطه و تفاوت‌های میان آن دو.
فصل ۸: پررنگ‌تر شدن فضای سیاسی و تأثیر آن بر شخصیت‌ها.
فصل ۹: روایت بخش‌هایی از گذشته فرنگیس و ماکان.
فصل ۱۰: پیچیده‌تر شدن رابطه شخصیت‌ها در شرایط دشوار.
فصل ۱۱: تغییر نگاه فرنگیس به ماکان و زندگی او.
فصل ۱۲: روبه‌رو شدن شخصیت‌ها با انتخاب‌ها و موقعیت‌های سخت.
فصل ۱۳: روشن‌تر شدن بخش‌هایی از گذشته و انگیزه شخصیت‌ها.
فصل ۱۴: نزدیک شدن روایت به راز اصلی تابلو.
فصل ۱۵: رسیدن داستان به بخش‌های تعیین‌کننده و احساسی.
فصل ۱۶: جمع‌بندی ماجرا و روشن شدن معنای «چشم‌هایش».
اگر به رمان‌های عاشقانه، داستان‌های رازآلود، شخصیت‌پردازی عمیق و ادبیات کلاسیک ایرانی علاقه داری، «چشم‌هایش» می‌تواند انتخاب خیلی خوبی باشد.

نوشته‌ی مریم

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **مژده** (امتیاز ۵ از ۱۰): کتاب قشنگی بود، برای من از اون دسته کتاب هایی بود که نتونستم ازش چشم بردارم و فکر کنم توی ۲ روز خوندمش ولی کاش در ادامه اش از زبان استاد هم داستان رو تعریف میکرد، در کل یکم برام مبهم تموم شد.
- **آیدا**: فوق العاده بود ، عشق ، وفاداری و حسرت سه کلمه ای که بنظرم کل کتاب رو میشه باهاش توصیف کرد
- **فرانک** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): حسرتِ زیبا

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> می‌دانید آتشی که زیر خاکستر می‌ماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرات نمی‌کند درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد درون آدم را می‌خورد و می‌سوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی می‌شود.

> در شهر کوران، یک چشمی شاه است.

> به من می‌گفت چشم‌های تو مرا به این روز انداخت! این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده تاب و تحمل نگاه‌های تو را نداشتم. نمی‌دیدی که چشم بر زمین می‌دوختم؟ به او گفتم در چشم‌های من دقیق‌تر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست…

> به من گفت: "دختر اینطور به من نگاه نکن! این چشم‌های تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد." گفتم: "این خبط شما آرزوی من است."

> من هیچ‌وقت در زندگی نفهمیده‌ام که چه می‌خواهم. همیشه قوای متضادی مرا از یکسو به سوی دیگر کشانده و من نتوانسته‌ام دل و جان فدای یک طرف بکنم و طرف دیگر را از خود برانم. بدبختی من در همین است. همیشه دودل بوده‌ام، همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفته‌ام و در نتیجه وجود من معلق بوده است.

> هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد، زجر و مصیبت است.

> روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود، هرآن منتظرش بودم در خیابان هایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحا میدانستم مشغول کار است، در خانه هایی که اصلا صاحبان آن‌ها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم و معجزه ها پهلوی خود تصور میکردم تا به این نتیجه منتهی شود که من به دیدار او نائل میگردم.

---
منبع: [چشم‌هایش در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/چشم-هایش-5133f457-2d0f-4dca-96ba-c7d55034ac60)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/چشم-هایش-5133f457-2d0f-4dca-96ba-c7d55034ac60/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/چشم-هایش-5133f457-2d0f-4dca-96ba-c7d55034ac60/quotes