# کلیدر

- **نویسنده:** محمود دولت‌آبادی
- **ناشر:** علم
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۵۹
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۳۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۷ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۱۰٫۰ از ۱۰.

## بخوانمش یا نه؟

از ۳ نفری که خواندندش پرسیدیم «اگر دوستت بپرسد بخوانمش یا نه، چه می‌گویی؟»: ۳ نفر گفتند بخوان، ۰ نفر گفتند بد نبود، و ۰ نفر گفتند وقتت را نگیرد.

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت زندگی اعضای یه خانواده ی کرد ایرانی
خلاصه کتاب کلیدر

کلیدر بلندترین اثر محمود دولت آبادی و حاصل ۱۵ سال تلاش این نویسنده و بلندترین رمان فارسی است.
اولین رمان بلند ایرانی و دومین رمان بلند دنیا.
این کتاب ۲۵۶۲ صفحه است پ به صورت ده جلد در پنج مجلد به چاپ رسیده.

این کتاب روایت سرگذشت یه خانواده ی کرد ایرانی‌ست
و داستان بین سال‌های ۱۳۲۵ تا ۱۳۲۷ رخ میدهد.
کلیدر هم نام کوه و روستایی در شمال شرقی ایران در حوالی سبزوار است.

رمان با مارال آغاز می‌شود؛
دختر جوانی از عشایر کُردِ ساکن خراسان که برای دیدن پدرش عبدوس و نامزدش دلاور که به جرم مشارکت در قتل زندانی شده‌اند، سوار بر اسب به شهر سبزوار می‌رود.

مارال پس از زندانی‌شدن پدر و نامزدش، مادرش را نیز از دست می‌دهد و حالا دیگر کسی را ندارد.

عمه‌ و پدر مارال سال‌هاست ارتباطی با هم نداشته‌اند، اما مارال به ناچار به پیشنهاد پدرش  به خانه‌ی عمه‌اش بلقیس و همسرش کلمیشی میرود
بلقیس سه پسر به نام های خان محمد و گل محمد و بیگ محمد و یک دختر به نام شیرو دارد

خانوار کلمیشی مثل بیشتر ایلیاتی‌ها، زندگی عشایری دارند و بین منطقه‌ی کلیدر و کلاته‌‌های پراکنده‌ی آن نواحی کوچ می‌کنند.

حضور مارال در میان این خانواده، سرنوشت همه‌شان را دگرگون می‌کند.
گل‌محمد، پسر عمه ی مارال و پسر دوم بلقیس، با اینکه همسری وفادار اما نازا به نام زیور دارد، دلباخته‌ی مارال می‌شود....
عشقی آتشین و بی‌پروا میان مارال و گل‌محمد سرانجام ....
البته کتابی با این حجم هرگز نمیتواند تنها یک روایت را جلو ببرد

ما در این کتاب سرگذشت تک تک اعضای این خانواده و مابقی شخصیت های کتاب را میخوانیم
سرگذشت عشق ها ، عاشقی ها ، نبردها ، مهربانی ها ، شکست ها ، همدلی ها ، دلاوری ها و ....
مارال، دختر جوان کرد، اسبش را به سوی زندان شهر می‌تازاند تا پدر و نامزدش، دلاور، را که هر دو در حبس‌اند ملاقات کند. شخصیت‌های اصلی داستان همگی به هنگام دیدار مارال از زندان شهر و بازگشت به نزد عمه‌اش، بلقیس، معرفی می‌شوند. بلقیس و شوهرش، کلمیشی، سه پسر و یک دختر به نام‌های خان‌محمد، گل‌محمد، بیگ‌محمد، و شیرو دارند. خشک‌سالی شدید امرار معاش این خانواده را که غالباً متکی بر چوپانی است، دشوار کرده و آنان را به دیمی‌کاری که محصول و سود قابل‌توجهی ندارد واداشته است.

بخوانید و عشق کنید...
اگه اراده ای خوندن رمان های بلند و داستان گونه و زندگینامه رو داری ازش لذت میبری

نوشته‌ی یاس

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **حدیث** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): رمان کلیدر نه‌تنها یک اثر ادبی بلکه سرمایه‌ای تاریخی است و بخشی از تاریخ کشور را با جزئیاتی کم‌نظیر روایت می‌کند.
- **اکرم** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): فعلا اول کتابم و در حال تصویر سازی چهره شخصیتها ، نمیتونم نظر بدم
- **مژگان** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): زندگی همیشه روی خوش نداره و انسان اینفدر سمج هست که در بدترین روزگار هم خم بشود ولی نشکند و دوباره قد راست کند تا در جدال زندگی همراه باشد.

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> آدمیزاد، راه‌های زیرکانه را بیشتر می‌پسندد. می‌خواهد که حق به جانب بماند. هرکس برای به تماشا گذاشتن خود آرایشی دارد: "همه‌چیزِ من را همه‌کس نباید ببینند. از من، همانچه من می‌خواهم باید دیده شود."

> شکستِ مَرد که درمی‌رسد، مردانه‌تر آنست که چون چنار بشکند. که زندگانی جایی دارد و مرگ هم جایی. مرگ و زندگانی هرکدام جای و شأن خود را دارند. وقتی زندگانی به راه پلشتی خواست کله پا بشود، پس زنده باد مرگ.

> هی دلبستگی، دلبستگی به زندگانی! زندگانی چه بود؟ ای داد آدمیزاد آدمیزاد شیر خام خورده! کاش خود می‌دانست که چیست، که کیست. من که ندانستم، ندانستم. فقط این را دانستم و می‌دانم که آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است؛ این را دانستم و می‌دانم که آدم به آدم است که زنده است آدم به عشق آدم زنده است.

> نمی‌دانم تو ملتفت شده‌ای یا نه که بعضی مردها از عمری که دارند، پیرترند...

> غم، آدم را از درون می‌جود، بی‌آنکه نشان دهد. آدم را می‌خورد، تمام می‌کند، بعد، آدم مثل پوست خالی می‌افتد کنار زندگی.

> درمن چیزی کم‌بود و در این زندگانی هم چیزی‌کج بود.میان ما و این زندگانی یک چیزی‌گنگ ماند.ما دیر آمدیم یا زود،هرچه بود به موقع نیامدیم.

> فی الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد! مثل گرگ، آدم را پاره پاره می کند و فردایش راست راست در خیابان راه می رود. این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام تر می نماید.

> و من چرا نمی‌توانستم گریه کنم و چرا نمی‌توانستم باور کنم و یقین کنم که آدم میتواند مرگ را همیشه در چشم‌هایش داشته باشد...

> چندان غرق در خود که بیرون از خود را پنداری از یاد برده است.

> شب به جایی رسیده بود که شیب به صبح داشت. کوچه‌ها و خانه‌ها و خرابه‌ها و جغدها، همه از صدا افتاده و سر و گوش انداخته بودند. تنها باد بود که در ناودانها و بادگیرها می‌پیچید و تن به در و دیوار می‌کوفت. چیزی به خروسخوان مانده بود.

> دور که شدم یادم آمد که پشیمانم. پشیمان از کاری که نکرده‌ام.

> پروردگارا، به تو می‌سپارمش! آخرین تسلّا و آخرین کلامی که توان به کسی گفت.

> من چیزهای زیادی نداشتم، اما یک چیز داشتم. همان یکی را هم دارند از من می‌گیرند. من عاشق بودم. من عاشق زنم بودم

> کدام چشم‌اندازی دلشکن‌تر از تاشدن مرد؟ نمد برای تاشدن است، نه مرد!

> می‌دانی من آدمی نبودم که پیش هر کس رو بیندازم. اما امسال برای ما سال خوبی نیست.

> عشق، اگر چه می‌سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه‌ها را رنگین می‌کند. سرخ. خون را داغ می‌کند.

> عشق مثل همین بادهای کویریست. مگر نیاید! وقتی آمد چشمها را کور می‌کند.

> قلچماق و دلپاک و سر براه و دل به کار بود. مرد را همین بس

> چه حالی داشت، بلقیس؟ نگرانِ کدام‌سوی بود؟ چرا نمی‌خفت؟ خیال که برش کنده بود؟ یادِ کی؟ یادِ چی؟

> آدم غریب اگر همکلام نداشته باشد دلش زود می‌گیرد.

> غمی نیست. زمانی درمی‌آیم از این قفس.

> تو ثقیل‌تر، کاری‌تر و تواناتر از آنی که وانهی زندگانی‌ات به گونه روزهایی تهی، چون باد بیابان از کنارت بگریزند. تو خود می‌باید زندگانی‌ات را فرا چنگ آوری. نباید، سنگواره، بر جای بمانی و گریز زندگانی‌ات را نظاره کنی.

> چرت. خواب. آفتاب. خاموشی. فراموشی. جهان را گو که بچرخد!

> تپش قلب مادر، چه به شوق و چه به هراس، آهنگی دیگر دارد

> فاصله میان خواستن و توانستن، بسیار دور است. بر زخم دلت آهک پاشیده‌اند.

> تا تو در باد دنیایی مردی یافت نمی‌شود که نگاه چپ به من کند!

> خاک این سرزمین، در همه روزگارها، با خون ما مردم آبیاری‌شده.

> به اندازه یک کوه، تنهایم!

> درد از همین نقطه پیدا می‌شود. گنگی زبان و گستردگی جان.

> شکم نان می‌خواهد. گفتگو که حالی‌اش نمی‌شود. جای نان چاخان هم نمی‌شود تحویلش داد.

---
منبع: [کلیدر در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/کلیدر-d5521556-d14e-4fa7-b951-1658ee163123)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/کلیدر-d5521556-d14e-4fa7-b951-1658ee163123/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/کلیدر-d5521556-d14e-4fa7-b951-1658ee163123/quotes