# گذر لوطی صالح

- **نویسنده:** مصطفی امیرکیانی
- **ناشر:** حسام
- **سالِ این چاپ:** ۱۳۸۱
- **تعداد صفحه:** ۳۶۴
- **شابک:** 978-964-6850-23-1
- **موضوع:** داستان و رمان فارسی

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند.

## خلاصه (از ناشر)

کتاب حاضر، داستان زندگی پهلوانی است که به خوش نامی و لوطی‌گری و دین‌داری شهره است .او شبی، طبق معمول هر شب، پس از خارج شدن از زورخانه، به سقاخانه رفته، با زن زیبایی روبه‌رو می‌گردد و سخت شیفته‌اش می‌شود .به تدریج این عشق، سبب می‌گردد که پهلوان زهد و لوطی‌گری را کنار بگذارد و ...نویسنده درباره این داستان می‌گوید" :رمان گذرگاه لوطی صالح، نقبی است از زندگی ماشینی امروز به دنیای لوطی‌ها و عیارانی که از سر اجبار و نه اختیار، در زمانه ما از گردونه هستی خارج شدند و آن گاه از دروازه‌های تاریخ گذشتند و به افسانه‌ها پیوستند .کتاب گذر لوطی صالح، از یک سو به کالبد شکافی شیوه زندگی طبقه‌ای از اجتماع می‌پردازد که در گذشته‌ای نه چندان دور، حضوری فعال و فیزیکی در جامعه شهری داشته‌اند و از سوی دیگر زوال تدریجی این طبقه و خروج آرام و بی سر و صدای آنها را که در برگیرنده سلک و سلوک لوطی‌ها، عیاران و جوانمردان در عهد قجر و اوایل دوران پهلوی بودند، آشکار می‌سازد ".

## دیباچه: معرفیِ کتاب به قلمِ خواننده‌اش

روایت زندگی یکی از پهلوانان زیر گذر لوطی صالح است.
روایت زندگی پهلوانی از پهلوانان قدیمی است که به دعوت دوستش مرشد مهدی که جدیدا زورخانه ای را تاسیس کرده  برای افتتاح و پرورش جوانان به گذر لوطی صالح می آید ، این کتاب آبستن اتفاقاتی است که با فراز و فرود زندگی پهلوان داستان عجین شده. سقاخانه زیر گذر ، شمع های نیم سوخته داخل سینی مسی نگاه های عاشقانه و دستان مهری شراره های آتش را به جان پهلوان می اندازد  ...
فقط جهت راحتی خواننده نویسنده کتاب را به ۲۷ فصل تقسیم کرده است که هر فصل برهه زمانی ای از زندگی پهلوان را نقل می کند.
شبیه اکثر رمان های عاشقانه است .

نوشته‌ی تینا

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> صدای ناله فاخته از دور دستها شنیده می شد که انگار می گریست.

> درخت چنار کهنسال نزدیک سقاخانه که هنوز سوز سرمای زمستان را برسینه داشت، تن به باران شسته و در انتظار فرارسیدن بهاران، خواب نور و گرمی و غوغای گنجشکان را میدید.

> سپیدی سحر بر سیاهی شب چیرگی می یافت و بر سینه گلدسته های مسجد می تابید و لحظه به لحظه دل تاریکی را می شکافت.

> پروانه ای که بوی بهار و گلهای رنگ به رنگ ، او را می انگیخت، از سر بی خبری و مستی، شوری به پا کرد و پر و بال بر آتش کشید. در میان این آتش هستی سوز ، سوخت و خاکستر شد. خاکستری آغشته به عشق و دلداگی که رو به سردی و دلمردگی می نهاد...

> زن جوان همانند شمع نیمه سوخته ای که آخرین شعله هایش رو به خاموشی گذاشته ، نفسش به شماره افتاد.

> عزیز دلم، دیگر توان ماندن در این جسم خاکی را ندارم. نوری در دام تابیدن گرفته است که مرا هر لحظه به سوی خود فرا می خواند.

---
منبع: [گذر لوطی صالح در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/گذر-لوطی-صالح-81cdf61d-dcd5-4ba0-ab54-ece8e9bd8e33)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/گذر-لوطی-صالح-81cdf61d-dcd5-4ba0-ab54-ece8e9bd8e33/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/گذر-لوطی-صالح-81cdf61d-dcd5-4ba0-ab54-ece8e9bd8e33/quotes