ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مصطفی امیرکیانی
«پروانه ای که بوی بهار و گلهای رنگ به رنگ ، او را می انگیخت، از سر بی خبری و مستی، شوری به پا کرد و پر و بال بر آتش کشید. در میان این آتش هستی سوز ، سوخت و خاکستر شد. خاکستری آغشته به عشق و دلداگی که رو به سردی و دلمردگی می نهاد...»
— به انتخابِ تینا
«زن جوان همانند شمع نیمه سوخته ای که آخرین شعله هایش رو به خاموشی گذاشته ، نفسش به شماره افتاد.»
— به انتخابِ تینا
«عزیز دلم، دیگر توان ماندن در این جسم خاکی را ندارم. نوری در دام تابیدن گرفته است که مرا هر لحظه به سوی خود فرا می خواند.»
— به انتخابِ تینا