ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مصطفی امیرکیانی
«صدای ناله فاخته از دور دستها شنیده می شد که انگار می گریست.»
«درخت چنار کهنسال نزدیک سقاخانه که هنوز سوز سرمای زمستان را برسینه داشت، تن به باران شسته و در انتظار فرارسیدن بهاران، خواب نور و گرمی و غوغای گنجشکان را میدید.»
«سپیدی سحر بر سیاهی شب چیرگی می یافت و بر سینه گلدسته های مسجد می تابید و لحظه به لحظه دل تاریکی را می شکافت.»
«پروانه ای که بوی بهار و گلهای رنگ به رنگ ، او را می انگیخت، از سر بی خبری و مستی، شوری به پا کرد و پر و بال بر آتش کشید. در میان این آتش هستی سوز ، سوخت و خاکستر شد. خاکستری آغشته به عشق و دلداگی که رو به سردی و دلمردگی می نهاد...»
«زن جوان همانند شمع نیمه سوخته ای که آخرین شعله هایش رو به خاموشی گذاشته ، نفسش به شماره افتاد.»
«عزیز دلم، دیگر توان ماندن در این جسم خاکی را ندارم. نوری در دام تابیدن گرفته است که مرا هر لحظه به سوی خود فرا می خواند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.