ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
«آدم وقتی بچه است خودش را در مرکز عالم می داند، تصور می کند هر چه پیش می آید بخاطر اوست که اتفاق می افتد. دیگران؟ اشباحی هستند قرار گفته اینجا و آنجا مناسب حالمان. ولی وقتی آدم بزرگ می شود و جای خودش را در زندگی اشغال میکند شکل و اندازه خودش را هم بدست می آورد. چیزهایی از ما جدا می شود و به طرف دیگران می رود و چیزهایی از دیگران به طرف ما. این مشکل ترین و در عین حال خشنود کننده ترین چیزهاست.»
— به انتخابِ شهلا
«دکتری یک روز به او گفته بود:" من بچه به دنیا آوردن را دوست دارم چون اگر کارم را خوب انجام دهم شادی می آفرینم". کلانتر خیلی وقتها به این جمله فکر کرده بود. چون اگر او کارش را خوب انجام میداد، برای کسی درد و رنجی فراهم می آورد و این واقعیت که وجود او لازم است، به نظرش دلیل قانع کننده ای نمی آمد. بنابراین به زودی باید از کار کناره گیری کند، چه بخواهد و چه نخواهد.»
— به انتخابِ شهلا
«مردی که واقعا دارای هنر گفت و شنود باشد، مخاطب هایش را به حرف زدن وامی دارد.»
— به انتخابِ شهلا