# طلوع مه آلود

- **نویسنده:** پونه سعیدی
- **ناشر:** موج
- **سالِ این چاپ:** ۱۴۰۴
- **تعداد صفحه:** ۳۷۴
- **شابک:** 9786226826969

در ابریشمک ۱ کتاب‌خوان این کتاب را روی قفسه‌شان گذاشته‌اند و ۱ نفر به آن امتیاز داده‌اند؛ میانگین ۱۰٫۰ از ۱۰.

## نظرِ کتاب‌خوان‌ها

- **مهناز** (امتیاز ۱۰ از ۱۰): کتاب توصیف دنیای گرگینه هاست و این که چه قدر قشنگ به ما یاد میده مفهوم خانواده رو عشق به خانواده و جنگیدن برای حفظ،بقا و نجات خانواده!

## جمله‌هایی از کتاب (به انتخابِ خواننده‌ها)

> به زخمی که روی مچ دستم مانده بود نگاه کردم. درست است که ظاهر آدم ها زود خوب می شود،اما درون ما بعد از هر جنک دیگر مثل قبل نمی شود، قوی تر می شویم، اما شکننده تر. نترس تر می شویم، اما محتاط تر.

> گاهی می شود ، حتی اگر همه معادلات دنیا به نشدن باشد.

> تو این دنیا هیچ چیز به اندازه دروغ و دروغگو خطرناک نیست.

> دنیا همیشه به ما بدهکار می شود، بدهکار دل خوش و حال خوب، اما ما بالاخره حقمان را از او می گیریم، شک ندارم

> پرسیدم :"اما این همه قدرت برای چی؟ این ابر انسان بودن برای چی؟ چی میخوان از زندگی که سیر نمیشن ؟ نگاه البرز در چشمهایم چرخید لبخند کم رنگی زد و گفت : " بیخود نیست بهش میگن جنون قدرت، چون واقعا یک جنون و بیماریه."

> گویا به یک نفر در این دنیا حسابی تعلق پیدا کرده ام، آنقدر که لبخندش قلبم را گرم میکند، حتی از دور و محو

> درد حسرت از بدترین دردهاست.

> تو دنیا از هر چیزی فرار کنی بیشتر به سمتت میاد.

> مها نگاهم کرد و با لبخند گفت:" ترس هم بخشی از مسیر یک نبرده. زندگی پر از این ترس هاست. بهت میگم نترس، اما میگم نگران نباش و ترست گذر کن، چون هیچ جنگجویی با ترسیدن موفق نمیشه."

> مها به حوضچه چشم دوخت و گفت:" راستش من از روزی که پذیرفتم زندگی سخته و کسی جز من قرار نیست به دادم برسه، هر روز معجزه های کوچک دیدم . انگار وقتی توقعت رو از دنیا و اطرافیان صد در صد و تمام کمال میذاری کنار، دنیا هم طور دیگه باهات رفتار میکنه."

> مردد سر تکون دادم و‌پرسیدم " اما خیلی سخته. تو بعد از آزاد شدن گرگت چطور به این آرامش رسیدی؟" مها خندید و گفت:" راستش من خیلی قبل از آزاد شدن گرگم بهش رسیده بودم . من از همون زمان که تو پرورشگاه بودم و پذیرفتم که دنیا همینه، قرار نیست معجزه بشه و قرار نیست سختی ها از بین بره، از همون موقع به این آرامش رسیدم."

> مها هوا را از ریه هایش بیرون داد و گفت: نمیدونم حرف و تجربه من به کارت میاد یا نه، اما آرامش ما از درون ما به دست میاد. اگر درونت آروم باشه وسط تمام طوفان های زندگی، و بازار آشفته دنیا هم می تونی آروم باشی.

> به بابا نگاه کردم و گفتم 《اتفاقی که باید بیافته تغییر در زمانش مهم نیست بابا》

> دوست داشتم کاری کنم که دیگر نگران نشود، دیگر غمی به چشم هایش راه پیدا نکند. اما هر چه قدر هم قدرتمند باشی نمیتوانی جلوی جریان زندگی را بگیری. زندگی همیشه با سورپرایزهای تلخ و شیرینش از راه میرسد. تو نمیتوانی جریان زندگی را کنترل کنی، اما میتوانی انتخاب کنی چطور با این جریان برخورد کنی، خلاف جهتش شنا کنی تا به هدفت برسی ، یا رها کنی و این جریان تو را به هر سویی ببرد، یا حتی غرقت کند.

> ادم به هر دستاوردی که میرسه هدف بعدیش متعالی تر میشه.

> هر چی تو زندگی شخصیت جلوتر میری و رشد میکنی جنگ ها ارزشمند تر میشن

> زندگی هیچ وقت بدون چالش نیست، اما اگر به جای درگیر شدن با چالش های زندگیت عقب بری به زودی زیر کوهی از مشکلات حل نشده و روزمرگی های بی ارزش دفن میشی. پس بهتره تا دیر نشده یک قدم جلو بیای و بجنگی.

> جای اینکه خودت رو با افکار و‌نگرانی هات محدود کنی، هر روز باید برای رشد خودت تلاش کنی.

> تهدید ها را باید به فرصت تبدیل کرد.

> والد بودن سخت می شود، مخصوصا وقتی بخواهی همسر بی نقصی هم باشی.

---
منبع: [طلوع مه آلود در ابریشمک](https://abrishamak.com/book/manual:00b7fc5c-e321-435d-97c1-187ea3617932)
همه‌ی نظرها: https://abrishamak.com/book/manual:00b7fc5c-e321-435d-97c1-187ea3617932/reviews · همه‌ی جمله‌ها: https://abrishamak.com/book/manual:00b7fc5c-e321-435d-97c1-187ea3617932/quotes