ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی عباس معروفی
«آدمها وقتی نمیتوانند دوستت داشته باشند، به تو ترحم میکنند. من از ترحم بیزارم. آدم باید یا عاشق باشد یا هیچ.»
— به انتخابِ تانیا
«من روی تخت خوابیده بودم، و هرچه تقلا میکردم نمیتوانستم تکان بخورم، هیچ نیرویی در بدنم نبود، به تخت دوخته شده بودم، گفتم به همین سادگی است، آدم اینهمه به خودش مغرور است که خیال میکند هیچوقت از کار نمیافتد، بعد یکباره میبیند که دنیا با سرعت دور میشود، و او جامانده است.🙂»
— به انتخابِ فاطمه
«و بعدها به مادرم گفتم که وقتی خدا بخواهد مورچهای را نابود کند، دو بال به او میدهد تا پرواز کند آنوقت پرندگان شکارش میکنند.»
— به انتخابِ فاطمه
«میدانی اولین بوسهی جهان چهطور کشف شد؟ دستهاش تا آرنج گلی بود گفت که در زمانهای بسیار قدیم زن و مردی پینهدوز یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را به دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند»
— به انتخابِ الناز
«میربکوتن شاعر با صدایی سوزناک و بلند خواند:( مردهاند، مردانی که ندانستند چرا زندهاند!)»
— به انتخابِ فاطمه
«مگس های بیجان آخر فصل را توی هوا میگرفت و میبرد بیرون، ولشان میکرد. گفتم: چرا نمیکشیشان، این همه به خودت زحمت میدهی؟ " خوشیمان را به رنج دیگران نمیخریم."»
— به انتخابِ نسترن
«قلبم باز شروع کرد، لرزشی شیرین همهی وجودم را گرفت ، و دنیا و آدم ها پشت سرم دور شدند. احساس کردم در برهوتی ایستاده ام که هواش غبار آلود است...»
— به انتخابِ آمنه