ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آدام سیلورا
«هر دو در نهایت میمیرند» برای من بیشتر از یه داستان عاشقانه بود؛ انگار یادآوری میکرد که شاید فرصت زیادی برای بعضی آدمها نداشته باشیم، ولی همون زمان کوتاه هم میتونه خیلی چیزها رو عوض کنه. متیو و روفس با اینکه خیلی متفاوت بودن، کنار هم باعث شدن نگاهشون به زندگی تغییر کنه. تو بعضی قسمتها واقعاً دلم گرفت، مخصوصاً وقتی میدونستم پایان داستان از اول مشخصه.